:: لِوموت ::

بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رنج» ثبت شده است

عمو بِن*

يكشنبه ۱۸ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

دو ماه تابستان را به این فکر کردم که «دوچرخه قرمزه» را بفروشم و یک دو چرخه‌ی جدید ابتیاع کنم یا نه؟ هر شب میرفتم کنارش روی پله‌ها مینشستم و نگاهش میکردم. گویی با هم حرف میزدیم. آخرش هم مصمم میشدم که نمیتوانم از او دل بکنم. باز از فردا، همان کشمکش به راه بود. از طرفی آن قسمت عمیقا تنوع‌طلب وجودم یک دوچرخه‌ی نو میخواست و از سوی دیگر قسمت دیوانه‌ی وجودم میگفت:« دوچرخه قرمزه رفیقته. بهترین روزاتو رقم زده پسر!» دو راهی خیانت به رفیقم یا کنترل تنوع‌طلبی ذاتی. آخرش هم راضی به فروشش نشدم تا آنقدر برایم کوچک شد که دیگر مجبور بودم بگذارم بفروشندش. بعد رفتم با دایی یک دوچرخه‌ی جدید خریدم. حسم، حس نوجوانی که برایش دوچرخه‌ی حرفه‌ای نو و رهوار خریده‌اند نبود، طعم «خیانت کردن» را برای اولین بار چشیده بودم.

مثل نامردی که ته سیگارش را زیرپاشنه‌ی کفشش خاموش میکند و رفیق قدیمی‌اش را که از سرد و گرم روزگار، از راه ناهموار یا از تصادف و زمین خوردن، دیگر پیر و خسته شده، جایی در یک خرابه رها میکند و میرود پی آدم دیگری. لحظه‌ای تامل نمی‌کند که آن دو باهم سرد و گرم دیده‌اند، با هم در چاله‌ها افتاده‌اند و با هم زمین خورده‌اند و تصادف کرده‌اند؛ اما، رفیقش بوده که خودش را فدای او کرده، همیشه همراهش بوده، بیشترین ضربه را رفیقش خورده تا او سالم‌تر بماند و همین است که حالا پیر و رنجور شده.

بی‌مروتِ خبیث، گاهِ تیمار و نوازش است یا خیانت و عهدشکنی؟! 

[عمیق نفس بکش]

مدت‌هاست عذاب روحی این خیانت با من رشد میکند. ثابت قدم به بودنش در ثانیه‌هایم ادامه می‌دهد. همین که امروز درباره‌اش مینویسم، آیا معنایش این نیست که هنوز هم از آن عذاب رهایی نیافتم؟

گرگ خشمگینی در وجودم همیشه هست که از خیانت به رفقایش بی‌اندازه متنفر بوده و میماند.

بله، گاهی به این می‌اندیشم که کاش حداقل نگذاشته بودم او را بفروشند؛ اما، بلافاصله میگویم: نه نه، اونوقت میموند و با چشم‌های خودش خیانت رو میدید. این خیلی دردناک‌تره، خیلی سخت‌تره، خیلی کشنده‌تره. آره، این خیلی ناجوانمردانه‌تره، دیگه ته نارفیقی و نامردیه. خوب شد که زودتر رفت و ندید. خوب شد که دیگه چشم تو چشم نشدیم.

بله، گاهی به این می‌اندیشم که پس از آن، چه بر سر دوچرخه قرمزه آمد؟

گاهی هم به این می‌اندیشم که نکند آن عذاب دست از سرم بردارد و بعد برایم عادی شود؟ نکند خیانت قسمتی از وجودم را در بر بگیرد؟

گاهی اما به این می‌اندیشم که نکند گرگ نباشم و به رفقای بیشتری خیانت کنم؟

و گاهی به این فکر میکنم که خائن‌ها چطور به خودشان اجازه‌ی زیستن می‌دهند؟ چطور زنده میمانند و از شرم نمی‌میرند؟

«عمو بِن‌»ها چطور زندگی میکنند؟ چرا به اندازه‌ی بقیه‌ی آدم‌ها اکسیژن حرام میکنند؟

این هم خودش خیانت به زیستن است؛ نیست؟

* کاراکتر خائن و حرام‌زاده‌ی «زمستان روزگار جنگ». یک رمان نوجوان.

  • #اینتِرنال‌آدِر

انسان در جست‌وجوی چیز

سه شنبه ۱۳ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۳ ب.ظ

عجب حکایتی‌ست.

در سپهر سیاست این مملکت از آن جهت که بیش از سیاست، سیاست‌بازی جریان دارد، دو جناح بدون پشتوانه‌ی فکری داریم با منافع و هدف مشترک که دست به تصفیه‌شان هم بد نیست. یک جناح معتقدند جناح مقابل، به ولایت فقیه التزام دارد ولی اعتقاد خیر. جناح مقابل هم معتقدند آن‌ها(جناح مقابلشان طبیعتا) همچون سلفشان شیخ فضل‌الله‌نوری و پیشوایشان مصباح‌یزدی به رای مردم التزام دارند و اعتقاد خیر. هیچکدام بیراه نمیگویند. وضعیت همین است. از من بشنوید که هیچکدام همین حرف‌های صحیحشان را هم نمیتوانند ثابت کنند. هیچ چیز برای گفتن ندارند. چون این‌ها هیچکدامشان بازرگان و یزدی و شریعتی و چمران نبودند و نیستند. یکی خاتمی را نجات بدهد. اصلا چه ربطی داشت؟ میگویم من هم به زندگی التزام دارم و اعتقاد خیر. نیاز نبود قبلش آن همه اراجیف بگویم نه؟ این هم خاصیت من بودن است. نمیتوانم آنطور که هستم نباشم.

من به زندگی التزام دارم و اعتقاد خیر.

اگر موسیقی سنتی ما وجود نداشت، امثال شجریان و ناظری و علیزاده اگر نبودند، در موسیقی هم از عرب‌های بیخ گوشمان عقب بودیم.

پی‌نوشت: پیوندهای وبلاگ، سرگرمی‌های روزانه و شبانه‌ام هستند.

  • #اینتِرنال‌آدِر

گرگ بیابان

پنجشنبه ۸ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ب.ظ


(مرنجاب، خانه‌ی دل)

شبیه‌ترینِ به من، نقطه‌ای میان کویر است. نقطه‌ای که هرچه بیشتر از میان پستی بلندی‌های ماه به سوی زمین نزدیکش شوی، به یک موجود زنده شبیه‌تر می‌شود. موجودی که عینک بر چشم دارد، ریش دارد، بین دو انگشت سبابه و وسط دست راستش بوی توتون را می‌شود حس کرد و به مهتاب  چشم دوخته. اگر خواهری داشتم، حتما به او میگفتم که برای نام‌ دخترش از مهتاب هم غافل نباشد. 

ملال با آدم چه می‌کند؟

آن موجود زنده که قابل تحمل نیست؛ ولی، خب هست و زندگی میکند. وانگهی غیرقابل تحمل بودن دلیل نمی‌شود برای اینکه نباشد و زندگی نکند. فرصتی ست که به بی‌شمار سلول دیگر داده نشده. آدم‌های فرصت‌طلب هیچ‌گاه زندگی نکردن را به زندگی کردن ترجیح نمی‌دهند. آدم‌های زندگی‌کُن همواره زندگی ناآرام و پرفراز و نشیب را به یک زندگی آرام، خنثی و به تبع آن احمقانه، ترجیح می‌دهند.

همچون گرگ بیابان که در آزادی، حسادت آدم را برمی‌انگیزد؛ شتر موجود زنده‌ی آزادی ست. بی‌نیاز از خیلی چیزها، زندگی‌اش را می‌کند. وجدانا هم زندگی می‌کند. زندگی آرامی ندارد؛ اما، سیمایی دارد با آرامشی به وسعت تاریخ، به وسعت کویر. 

همچون گرگ بیابان که در آزادی، حسادت آدم را برمی‌انگیزد؛ درختچه‌های کویری موجودات زنده‌ی آزاد و عجیبی هستند. از شتر هم عجیب‌تر. از دور آدمی را کنجکاو کرده و به طرف خود میکشانند؛ اما،از نزدیک چنان خشک می‌نمایند، گویی سال‌هاست بی هیچ طرواتی مانده و مرده‌اند. مرده‌اند؟ حاشا که مرده باشند. در جست‌وجوی قطره‌ای آب روزها و ماه‌ها و چه بسا سال‌هاست زنده و منتظرند. میدانی؟ نمرده‌اند. نمرده‌اند. نمرده‌اند. مگر آن‌که تو در ذهنت آن‌ها را به مرگ محکوم کنی و با احساس قدرتی ابلهانه بخواهی از ریشه بیرونشان بکشی. چه ستمی. پاسخشان را چگونه خواهی داد؟

به پاسخ فکر نکنی بهتر است. آزادگان، معشوقشان را می‌پرستند.

بیابان و کویر نماد آزادی ست. همه موجوداتش معنا می‌کنند سهل و ممتنع را.

پر از شور زیستن، آزاد و رها، لبالب آرامش و فراغ‌بال، رهروهایی مقاوم و پرصلابت. 

انسان بر گرده‌ی شتر، یک چیز مزخرف رنگی انداخته و انسان‌های دیگر را سوارش می‌کند؛ آنگاه گردن حیوان بیچاره را می‌کشد و او را دوباره و دوباره به دوری باطل میکشاند. همان شتری که آزادانه تمام وسعت کویر را زیر پا می‌گذارد.

درختچه، طعمه‌ی آتش شب‌مانی انسان‌ و تنوری کردن چند سیب‌زمینی  می‌شود. همان درختچه‌ای که بی‌نیاز از خلق، آزادانه در انتظار قطره آبی‌ست. 

چطور انسان منحط امروزی، در عصر تکنولوژی و ماشین‌های میلیون دلاری، هنگامی که مجبور نیست و اصلا دردسر بیشتری‌ هم دارد، باز دلش میخواهد بر گرده‌ی حیوانات سوار شود؟ تفریح بودنش، ورزش بودنش و هر کوفت و زهرماری بودنش، عمیقا دلخراش و کثیف است. انسان چرا هیچ‌وقت به انسان نمی‌ماند؟ 

  • #اینتِرنال‌آدِر

قفلی زدن

دوشنبه ۵ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۳ ق.ظ

بله، بدین‌سان تنها بودن هم جالب نیست. بهتر است اسمش را تنهایی نگذارم. انسان، آنگاه تنها می‌شود که می‌رود گوشه‌ای از دنیا مثل یک کویر، مثل یک کوه یا مثل هرجایی از طبیعت که دوستش داشته باشد، مینشیند و در آن بکری مطلق با خودش تنها می‌شود.

خب این هم از مشکل جدید. تعریفم از تنهایی را گفتم و مکتوب هم کردم.  یک دردسر نو برای خود ساختم. هر بار هم خودم می‌کنم این کار را که لعنت بر خودم و افکارم. حالا هروقت کسی از تنهایی حرف بزند باید برایم تعریفش کند و بعد من تعریفی که فکر می‌کنم درست است را برایش بگویم و اگر نتوانست نقضش کند، سخت پافشاری کنم که واژه‌اش را تغییر دهد. این خاصیت من بودنِ من است و نمیدانستم این ویژگی برای همه‌ی آدم‌هایی که شبیهَم هستند هم صدق میکند.

بله، شوربختانه داشتم می‌گفتم. بدین‌سان بی‌کس بودن هم جالب نیست. بهتر است اسمش را بی‌کسی نگذارم. انسان، آنگاه بی‌کس می‌شود که واقعا بی‌کس باشد. خب این اصلا صحیح نیست. درست است که من هم مثل همه‌ی شما که این واژه‌ها را می‌خوانید خانواده‌ی عقب‌افتاده‌ای دارم؛ اما، دوستان خوبی دارم که احتمالا می‌فهمند. انصاف نیست که بی‌مروتی آن‌ها را به پای این‌ها هم بگذارم. چه معنی دارد؟ 

بهتر است بگویم بدین‌سان خالی بودن هم جالب نیست. تنها مزیتش این است که نیمه‌شب راحت پا روی پا می‌اندازم. کاپوچینویی که با عشقی سرشار برای خودم ساخته‌ام را با تکه‌ای کیک شکلاتی می‌نوشم. پشت لپ‌تاپ می‌نشینم و قفلی میزنم*.  پیوسته ترِید می‌کنم. گهگاهی کامی از پیپ می‌گیرم. موزیک گوش می‌دهم. حتی گاهی به سرم می‌زند و به بعضی دوستانم فکر می‌کنم که فردا باید صبح زود بیدار شوند و بروند زیر دست یک آدم ناحسابی جان بکنند. همین. البته کسی هم نیست که گیر بدهد. کسی نیست که اذیتم کند. کسی نیست که اعصابم را آنقدر بهم بریزد که تمام معاملاتم منفی شوند. کسی نیست که نفهمد چه می‌گویم. کسی نیست که نفهمم چه بلغور می‌کند. کسی نیست که بزرگ‌ترین فکرها و کارهایم را با تحقیر نگاه کند. درد می‌کند جای همه‌ی روزهای گذشته. به درک! 

اصفهان.

فردا باید به اصفهان برگردم. یادم باشد که بروم پیش مجید تا روغن موتور و واسکازین و هیدرولیک نِهرو را عوض کند. یادم باشد که موقع تعویض روغن به  آرش زنگ بزنم تا نیم کیلو میکس مدیوم برایم آسیاب کند. یادم باشد که بروم آمادگاه، پیش ایمان. یادم باشد که باید به دفتر حزب هم بروم. یادم باشد که طرف پل آذر و عباس‌آباد نروم. یادم باشد سازمان عدالت‌وآزادی هم برنامه دارند.

عجب! واقعا داشت یادم میرفت. مجید باید فیلترها را هم عوض کند. از این به بعد فیلتر بنزین را هم هر سه هزارتا عوض میکنم. اینطور فایده ندارد.

* قفلی که میزنی، یعنی بی‌اختیار کاری را میکنی که نمی‌توانی نکنی. دِلَتْ می‌خواهَدْ بُکُنی آنْ کارْ را.

  • #اینتِرنال‌آدِر

هفدهم آگوست

سه شنبه ۲۹ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ب.ظ

یک عصر زمستان، در گوشه‌ای از کافه‌ای تاریک، جایی که بوی تعفن سیگار آدم‌ها کمتر باشد، نشسته بودم و مطالب گاردین در رابطه با جنگ سرد را زیر و رو می‌کردم که با عکس زیر رو به رو شدم، هدر لِوْموت.

بیست و هفتمین قربانی پرده‌ی آهنین جنگ سرد، دیوار برلین. دردناک و غم‌انگیز. بهتر است کمی به عقب برگردم.

«پیتر فچر» پسر هجده ساله‌ای که در برلین شرقی(تحت سلطه‌ی شوروی و کشورهای همراهش) کارگر ساختمان بود. نمی‌دانم دقیقا شغلش به فارسی چه می‌شود؛ اما، وظیفه‌اش این بوده که سیمان روی آجرها بریزد و آجر روی آجر بگذارد. بهتر است بگویم دیوار می‌ساخته. پیتر با رفیق و همکارش «کولبِیک» تصمیم می‌گیرند که از دیوار برلین عبور کنند و به برلین غربی(تحت سلطه‌ی امریکا و ناتو) بگریزند. به همین خاطر در یک کارگاه نجاری مخفی می‌شوند و در غفلت سربازان، از پنجره خودشان را به سوی نوار مرگ(فضای بین فنس ها و دیوار اصلی) پرتاب می‌کنند. تا اینجای نقشه همه چیز درست بود. تا اینکه در مرحله‌ی پایانی، درست هنگام بالا رفتن از دیوار، سربازان هشیار می‌شوند و به سوی آن‌ها شلیک می‌کنند. کولبیک فرار می‌کند و پیتر گلوله میخورد. عکس بالا زمانی را نشان می‌دهد که او چهل‌وپنج دقیقه کنار دیوار برلین در خون خود میغلتیده و ناله می‌کرده.

نمی‌دانم پیتر دیوارساز هیچوقت به این فکر کرده بود که روزی هنگام بالا رفتن از یک دیوار، جانش را بگیرند؟

عکس هدر، کالبد بی‌رمق پیتر را نشان میدهد، آن هنگام که در آغوش قاتلینش آرام گرفته و نفس‌های آخر را فکر می‌کند.

ولی میدانی؟ بیشتر شبیه این است که در یک نبرد خیابانی، پسر جوانی زخمی شده  و نظامیان حامی‌اش، او را به عقب برمیگردانند، اینطور نیست؟

  • #اینتِرنال‌آدِر

کرکس

دوشنبه ۲۸ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ب.ظ

از اصفهان به سوی کاشان جاده‌ای‌ست؛ که جز قله‌ی کرکس و تعدادی شاهین و عقاب که در رفت و آمدند چیز خاص دیگری ندارد. در مورد قله‌ی کرکس بعضی ها میگویند که آنجا شکارگاه شاه عباس صفوی بوده. روزی ساقی شاه، تطمیع شده و قصد جان شاه را با جامی زهرآگین میکند که کرکس دست‌آموزی با یک حرکت، جام را بر زمین میزند. شاه از این حرکت سخت خشمگین میشود و دستور میدهد همان جا جان کرکس را بستانند. چندی بعد کاشف به عمل می‌آید که آن جام، کشنده بوده. اینطور میشود که به دستور شاه و به یاد آن کرکس، نام قله را «کرکس» میگذارند. روایت دیگری هم میگوید که آن جا لانه ی کرکس یا کرکس هایی بوده و به همین سبب نامش را این چنین انتخاب کردند.

اصلا این‌ها را چرا گفتم؟ میخواستم چیز دیگری بنویسم.

از اصفهان به سوی کاشان جاده‌ای‌ست؛ که جز قله‌ی کرکس و تعدادی شاهین و عقاب که در رفت و آمدند چیز خاص دیگری ندارد؛ اما... نمیدانم چطور بگویمش که حق مطلب را ادا کند. مثلا میتوان گفت زلزله‌ایست که وجودم را از هم گسیخته می‌کند یا طوفانی ست که  در هم می‌کوبد یا آفتابی‌ست که از ریشه می‌سوزاند.

از اصفهان به سوی کاشان جاده‌ای‌ست؛ که جز قله‌ی کرکس و تعدادی شاهین و عقاب که در رفت و آمدند چیز خاص دیگری ندارد؛ اما، آتش‌فشان درونم را سخت به تنگ می‌آورد تا فوران کند.

  • #اینتِرنال‌آدِر

عجیب‌تر در سرای تن

جمعه ۲۵ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۲ ب.ظ

ایمان تماس گرفت که میدانی پنج‌شنبه پاییزه‌ی کتاب شروع می شود؟ بیا اینجا پیش ما. به اصفهان رفتم. مگر میشد که نروم؟ خودش هم میداند اصلا از غیر ایمان کتابی نمیخرم. کتاب‌های فلسفی، سیاسی، اقتصادی، جامعه شناسی و رمان را به کلی از ایمان میخرم و این از قوانین من است. ما که شغلمان بورس است قوانین خاص خودمان را داریم و حتی اگر بدانیم با رعایت قوانین ممکن است سود هنگفتی را از دست بدهیم، باز هم دست بردار نیستیم. این قانون به زندگیمان هم رسوخ میکند. ایمان تنها کسی ست که من از او کتاب میخرم. از هفده هجده سالگی تا به الان. یک فایل خیلی طولانی هم در سیستمش دارم که تمام خریدهایم را ثبت کرده و برای هر کدام درصدی به تخفیفم اضافه میکند.

نَم نَم، باران میبارید.

بین کتاب‌ها میگشتم. دو تا از دوستانم کارت ملی‌هایشان را قرض داده بودند تا از تخفیفش استفاده کنم. در این چند ماه گذشته، هیچگاه خودم را این چنین سرزنده ندیده بودم. هر چه کتاب که قبل‌تر میخواستم بخرم و نمیشد را با خیال راحت برداشتم و شد. 

«اپرای مردان سبیل استالینی» تنها رمان ایرانی بود که بعد خواندنش پشیمان نشدم. نگاهم به جلدش افتاد. گفتم:« ایمان یادته این رو کی خریدم؟ آقا این تنها رمان ایرانی بود که من خوندم و حین خوندنش کیف کردم. بعدش هم توش غرق بودم. تا امروز هم درگیرشم.» پیپش را روشن کرد، کام عمیقی گرفت و پرسید:« واقعا؟ چرا؟» گفتم:« ببین کتاب دو فاز داره. خودت خوندی دیگه. یکی کودتای مرداد ۱۳۳۲ و یکی هم انقلاب ۵۷. ملموس به تصویر کشیده. قهرمانش رو درک میکنم. از اولش با اسم کوه شروع میشه و اون موقع برای همین خریدمش. همیشه به مشتری‌هات پیشنهادش کن! معروف نیست؛ ولی، معرکه‌ست لعنتی.» 

ایمان با لبخندی بر لب، با اشاره‌ی سر به سمت راستم اشاره کرد. نگاهم را برگرداندم. مرد سی چهل ساله‌ی تپل با ریش خلوت و کَپ، که دندان‌های پیش بالایش از هم فاصله داشتند، با یک مجموعه کتاب قطور در دست، ایستاده بود و رو به من و ایمان لبخندی به پهنای صورت میزد. در جوابش لبخند زدم و سرگردان، به سمت ایمان برگشتم. هرسه لبخند بر لب. گفت:« این آقا، محمد اسماعیل حاجی علیانه». چقدر نامش برایم آشنا بود. به جلد کتابِ «اپرای مردان سبیل استالینی» نگاه کردم. زیر عنوان نوشته بود:« محمداسماعیل حاجی علیان»

نَم نَم، باران میبارید.

گفتم که میروم و برمیگردم. با بی‌آرتی و تاکسی به خانه رسیدم. اجازه‌ی ورود نداشتم. به گوشه کنار کوچه نگاه کردم و به صدای گذشته گوش دادم، بدون اینکه بوق و اگزوز ماشین‌ها و موتورها را بشنوم.

نَم نَم، باران میبارید.

شب، به پیشنهاد ایمان، به سمت کافه رادیو و سینما سپاهان رفتیم. در کوچه‌ی سینما، یک پیپ شبیه پیپ ایمان خریدم تا نحوه‌ی استفاده‌اش را خوب یادم بدهد. در کافه رادیو، چندبار اسپرسو خوردم و با آقای نویسنده از همه‌ی چیزهایی که دوست داشتم بگویم، گفتم. گفتم که فلسفه، سیاست و تاریخ توامان در کتابش جریان دارد. گفت که از بقیه‌ی کتاب‌هایش چه میدانم؟ گفتم تم عاشقانه داشتند و من تا آن اندازه را تحمل نمیکنم. رمان‌هایی که میخوانم باید تاریخی، سیاسی، وحشی، بدون تلطیف زنانه باشند تا درکشان کنم. مثل «سال‌های سگی» یوسا یا «مرگ کسب و کار من است» روبر مرل. دقیقه‌ها با هم حرف زدیم و او هر رُمانی که متناسب با علاقه‌ام بود را برایم لیست کرد. ایمان هم میگفت:« اینو دارم»، «اینو ندارم؛ ولی، داشتم. پس میارم».

همین چند روز پیش نوشتم که هیچ بارانی باران اصفهان نمیشود.

نَم نَم، باران میبارید.

دیروز و دیشب، روز و شب عجیبی بود. بی‌اندازه عجیب.

  • #اینتِرنال‌آدِر

بول‌شیت

سه شنبه ۱۵ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

البته اصفهان شهر من است؛ اما، حداقل فعلا مسافرش هستم. هفته‌ای یک بار. چهارشنبه‌ها میروم و برمیگردم. گاهی واقعا آنقدر ها هم مجبور نیستم. کشش عجیبی دارد. تهران هم باران می آید. آب میپاشد از آسمان و این اسمش باران نیست. هیچ بارانی به لذت بخشی باران‌های اصفهان نیست. آن حس نوستالژیک و کلاغ‌های سیاهی که روی تیر چراغ برق مینشینند و گهگاهی روی زمین راه میروند. آدم‌هایی که تو را میفهمند و وقتی لهجه‌ی اصفهانی‌ات را میشنوند احساس صمیمیت میکنند.

اجازه‌ی به خانه رفتن نداشتم. یکی دو ساعتی را در کافه گذراندم. 

هیچ میدانی خوشبخت بودن بستگی به آخرین لحظه‌ها دارد؟ گاهی در تمام سفر خوش میگذرانی و آخرهایش پنچر میکنی. تمام خوشی‌هایش از بین میرود و تو خواهی گفت که :«اَه چه سفر مزخرفی بود.» این برای آدم‌های ماجراجو اتفاق نمی‌افتد. آن‌ها لذت را در طول مسیر میبینند و حمله‌ی خرس وحشی یا گرگ‌های گرسنه را هم جزوی از لذت سفرشان میدانند. البته که امیدوراند هیچگاه آن اتفاق‌ها نیفتد؛ اما، اگر هم افتاد انتظارش را از قبل داشته‌اند. پس میدانی خوشبخت بودن بستگی به این دارد که چقدر از کلیشه‌های احمقانه‌ات خارج شده باشی. خوشبختی تاریخ انقضا ندارد؛ اما، خب بلاهت میتواند انقضا داشته باشد اگر یک بار هم که شده جای حق به جانب بودن و مزخرف گفتن، فکر کنی و از فکر کردن نترسی. 

از آن دو مرد چیزی برایت نگفتم. در مورد دومی که هیچوقت چیزی نگفته‌ام. در یکی از سفرهایم به اصفهان دیدمش. مثل تمام آدم‌های دیگری که در آن کافه نشسته بودند، روی یک صندلی پشت یک میز نشسته بود. همه گهگاهی از پنجره‌های چوبی بیرون را نگاه میکردند و احساس خوشبختی میکردند. به او گفتم که روز قشنگی ست و نگفتم که هوای خوبی ست و او هم نگفت که هوای خوبی ست. ما هر دو گفتیم روز قشنگی ست. کفایت میکرد. بعدتر پرسیدند که مطمئنی بهت نظر نداشت؟ و من گفتم که به تنها چیزی که فکر نمیکردم همین بود و شاید هم داشت.

اوه پسر اونم یه اصفهانیه مثل من و ما دردهامون شبیه همه.

همه داریم به این فکر میکنیم که رود کجاست و همه به یک اندازه به خاطرش افسرده‌ایم.

«ببینم تا حالا از بالای صفه شهر رو دیدی؟ شبا میشه نگاهش کرد ولی روزاش خیلی مزخرفه. جای رود اون وسط یه بیابون دیده میشه. گندش بزنن.»

- واقعا دردناک و مزخرفه. آره دیدم. اتفاقا عکس هم دارم ازش. ببین! قشنگه نه؟

مزخرف. مزخرف را اولین بار از زبان دوست عمویم شنیدم. درست یادم نیست که به چه چیزی این واژه را نسبت میداد؛ ولی، به نظرم خیلی جالب آمد که مزخرف میگفت و در مزخرف گفتنش از مزخرف‌ها هم حرف میزد.

  • #اینتِرنال‌آدِر

بر کوه نه یک دم

چهارشنبه ۲ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

آری، این چنین بودن را...

فرزند زاگرس بودن یعنی چشم که به زیبایی‌ها باز کرده باشی، قشنگ‌ترین قله‌اش مقابل چشمانت دلبری کند و رویای ساختن خانه‌ی سنگی در نزدیکی‌اش را در سرت بپرورانی تا وقتی که کمی با واقعیت‌های جهان پیرامون آشنا شوی. کوه، با تمام بزرگ‌ترین موجود دنیا بودنش، میان تمام بزرگ‌های نزدیک و دست‌یافتنی دنیا، مهربان‌ترین است. فرزندش را بزرگ میکند، هر روز بیشتر به سمت خودش میکشاند، اجازه میدهد بر تنش قدم بگذارد و سپس شیرینی‌هایی را به او میچشاند که هیچوقت و هیچ کجا نمیشود مانندش را یافت. آنگاه تمام ترشی‌ها و تلخی‌های عالم را حتی لواشک یا چمیدانم ترشی بادمجان و لیمو ترش را و یا  بادام تلخ، شربت سینه و لیموشیرین تلخ شده را در نظرش منفور میکند. 

برای من، که آدم معمولی هستم و معمولی زیسته‌ام، کوه غیرمعمولی‌ترین اتفاق زندگی ست.

هفت سال است که ابتدا تفریحی کوهپیمایی کردم و پس از آن حرفه‌ای کوهنوردی را دنبال کرده‌ام. بیشتر  قله‌های بلند وطن را از نزدیک دیده‌ام.  دالان کوه، هرم، کسری، هزار، علم کوه، اشترانکوه، شیرکوه، قالی کوه، دنا، تخت سلیمان، بینالود، سبلان، الوند، سهند و دماوند(این ترتیب، یک ترتیب عاشقانه است و این نام‌ها هرکدامشان پاره‌ای از معشوق یکتا و واحدند).

باری هر دَم که به قله رسیدم، خودم را همال یک فاتح ندیدم. هرگز اویی نبودم که قله را فتح میکند. تنها فرزندی بوده‌ام که پدرمعنوی‌اش چندی رخصتش داده تا بر دامنه‌اش زندگی کند و بر قله‌اش بایستد و زندگی را خوب‌تر ببیند.

این روزها که با تمام خستگی‌ها، عصر گاهان به باشگاه میروم، تنها به این می‌اندیشم که سرانجام صعودی زمستانه از صعب‌ترین مسیر دماوند، جبهه‌ی شمال شرقی، روستای گزنه به سمت قله داشته باشم. این رویایی ست برای جوانک خودمفتون و گردنکشی که آشکارا کمبود عاطفی دارد. در این دنیا نیازمند محبت کوه است.

و اما با چکاد کوه باید خوب تا کرد، ساده و نوشین تماشایش کرد و با او شوپنهاوری اندیشید. شوپنهاور، اول بار که به قله‌ی کوهی رسید، نگاهی به اطراف انداخت و  اندیشید که به راستی کوه تمام پستی‌ها و کوچک بودن‌ها را از نظر محو میکند و فقط بزرگی‌ها را نشانت میدهد. 

خودت هم محو خواهی شد.

و شوپنهاور به مثابه ی آموزگار نیچه است و نیچه آخرین متفکر این عالم بود. 

اگر فرزندی که پدرش را برای دائما یکسان ماندن خاک و حال پدر معنوی از دست داده، در آغوش او جان سپارد، دلچسب‌ نیست؟ 

  • #اینتِرنال‌آدِر

دست‌فروشی (دو)

شنبه ۲۱ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۹ ق.ظ

حمایت‌گرهای عرفی از فقرای روستایی به سه دسته‌ی عمده تقسیم میشدند:
یکم. دولت
دوم. طبیعت
سوم. اصناف

تلاش نظام سرمایه‌داری و  سکوت تایید آمیز اقتصادسیاسی‌دان‌های کلاسیک، باعث ملغی شدن این سه دسته حمایت شد. به عبارت دیگر، شبه قوانین الیزابتی که دولت را موظف به پرداخت پول در حد زنده ماندن به تمام مردم میکرد(به زبان امروزی همان یارانه‌ی دولتی) برچیده شد. حمایت بعدی شکار بود(طبیعت) که برای فقرای روستایی جزو حقوق عرفیشان محسوب میشد و یکی از مهم‌ترین راه ها برای تامین معیشت آن‌ها بود. قانون شکار، به کلی شکار کردن را ممنوع و غیرقانونی کرد. در نهایت اصناف(به زبان امروز جامعه ی مدنی) منحل شدند و قواعد عرفی آن‌ها هم از بین رفت. اگر بخواهیم با واژه های امروز بنویسیم، خیل عظیم روستاییان همگی بیکار شدند.

برای برگشتن به موضوع اصلی به مورد دوم باید بیشتر دقت کرد. پیش‌تر نوشته بودم که از بین بردن این حمایت‌ها در جهت کالایی‌سازی نیروی کار بود. دست‌فروشیِ امروز هم شبیه همان شکار کردن است که بازار یک حمایت عرفی از دست‌فروش‌ها به عمل می‌آورد و قانون خاصی هم در موردشان وجود ندارد. در نهایت شهرداری با تلاش برای بیکار کردنشان خیلی ساده‌تر میتواند آن‌ها را جزو نیروهای پیمان‌کاری خود نموده و سود بیشتری را به دست آورد.


دست‌فروشی (یک)

  • #اینتِرنال‌آدِر