:: لِوموت ::

بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خوددرگیری» ثبت شده است

بالانشینی زوری

سه شنبه ۸ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

ما که با دوستانمان برای فوتسال بازی کردن به سالن میرویم، اگر یک نفر خطای خیلی ناجوری صورت بدهد، اخراجش میکنیم. عمر این اخراج یا همان اصطلاح بالانشینی خودمان هم ده دقیقه است. پشوتن هم همچین کاری با من کرده. سخت میگیرد. خودش هم این کاره بوده و حالا ما را یقه میکند. عجب.

ماجرا این بود که بیست نفر از آن‌هایی که پشوتن آی بی(یک چیزهایی مثل رابط) ایشان بود را به خاطر شلوغی بیش از اندازه‌ی این روزها به من سپرده بود تا سرش کمی خلوت شود. یکی از این بندگان خدا، چند روز یک بار حساب هزار دلاری‌اش را صفر میکرد و دوباره پول به حساب ما واریز میکرد تا حسابش را به همان اندازه شارژ کنیم. خیلی هم از این بابت ناراحت بود و چندبار از من کمک خواست که گفتم مجوز کمک کردن ندارم و حقیقتا هم نداشتم. تا اینکه آن قسمت مغزم که عمیقا استثمارگر، بی‌اخلاق و سیاه است؛ و دلش میخواهد کارهای ناشایستی صورت بدهد، به کار افتاد.

این چنین بود که از او یوزر و پسوردش را خواستم تا سری به اکانتش بزنم و او هم بدون هیچ پرسشی در اختیارم گذاشت. چه کردم؟ میرفتم حسابش را چک میکردم، اگر او دکمه‌ی sell را فشار داده بود، من در حساب خودم buy را فشار میدادم و اگر او روی بای کلیک کرده بود، روی سِل کلیک میکردم. او هرچه میکرد من برعکسش را صورت میدادم و عجیب نبود که سود خوبی هم حاصل شد.

تااینکه یک روز  که داشتم با شروین از بد روزگار میگفتم، سعی کردم از خوشی‌های روزگار و لبخندش به خودم هم صحبت کنم و به همین دلیل بود که از این مکر خود پرده برداشتم. اینگونه بود که ناگهان پشوتن از آن سمت میز ریاستش، لپ تاپ را به گوشه‌ای پرت کرد و گفت:« چکار کردی؟!»

حالا ده روز تعلیقم کرده تا آدم باشم. ضمن اینکه گفته خودش هم از این کارها کرده؛ ولی، او از دو نسل قبل بوده و خود به خود به اخلاق روی آورده؛ اما، من به این راحتی‌ها به اخلاق روی نخواهم آورد و باید تنبیه شوم.

فعلا بالا نشسته‌ام یعنی.

  • #اینتِرنال‌آدِر

بر کوه نه یک دم

چهارشنبه ۲ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

آری، این چنین بودن را...

فرزند زاگرس بودن یعنی چشم که به زیبایی‌ها باز کرده باشی، قشنگ‌ترین قله‌اش مقابل چشمانت دلبری کند و رویای ساختن خانه‌ی سنگی در نزدیکی‌اش را در سرت بپرورانی تا وقتی که کمی با واقعیت‌های جهان پیرامون آشنا شوی. کوه، با تمام بزرگ‌ترین موجود دنیا بودنش، میان تمام بزرگ‌های نزدیک و دست‌یافتنی دنیا، مهربان‌ترین است. فرزندش را بزرگ میکند، هر روز بیشتر به سمت خودش میکشاند، اجازه میدهد بر تنش قدم بگذارد و سپس شیرینی‌هایی را به او میچشاند که هیچوقت و هیچ کجا نمیشود مانندش را یافت. آنگاه تمام ترشی‌ها و تلخی‌های عالم را حتی لواشک یا چمیدانم ترشی بادمجان و لیمو ترش را و یا  بادام تلخ، شربت سینه و لیموشیرین تلخ شده را در نظرش منفور میکند. 

برای من، که آدم معمولی هستم و معمولی زیسته‌ام، کوه غیرمعمولی‌ترین اتفاق زندگی ست.

هفت سال است که ابتدا تفریحی کوهپیمایی کردم و پس از آن حرفه‌ای کوهنوردی را دنبال کرده‌ام. بیشتر  قله‌های بلند وطن را از نزدیک دیده‌ام.  دالان کوه، هرم، کسری، هزار، علم کوه، اشترانکوه، شیرکوه، قالی کوه، دنا، تخت سلیمان، بینالود، سبلان، الوند، سهند و دماوند(این ترتیب، یک ترتیب عاشقانه است و این نام‌ها هرکدامشان پاره‌ای از معشوق یکتا و واحدند).

باری هر دَم که به قله رسیدم، خودم را همال یک فاتح ندیدم. هرگز اویی نبودم که قله را فتح میکند. تنها فرزندی بوده‌ام که پدرمعنوی‌اش چندی رخصتش داده تا بر دامنه‌اش زندگی کند و بر قله‌اش بایستد و زندگی را خوب‌تر ببیند.

این روزها که با تمام خستگی‌ها، عصر گاهان به باشگاه میروم، تنها به این می‌اندیشم که سرانجام صعودی زمستانه از صعب‌ترین مسیر دماوند، جبهه‌ی شمال شرقی، روستای گزنه به سمت قله داشته باشم. این رویایی ست برای جوانک خودمفتون و گردنکشی که آشکارا کمبود عاطفی دارد. در این دنیا نیازمند محبت کوه است.

و اما با چکاد کوه باید خوب تا کرد، ساده و نوشین تماشایش کرد و با او شوپنهاوری اندیشید. شوپنهاور، اول بار که به قله‌ی کوهی رسید، نگاهی به اطراف انداخت و  اندیشید که به راستی کوه تمام پستی‌ها و کوچک بودن‌ها را از نظر محو میکند و فقط بزرگی‌ها را نشانت میدهد. 

خودت هم محو خواهی شد.

و شوپنهاور به مثابه ی آموزگار نیچه است و نیچه آخرین متفکر این عالم بود. 

اگر فرزندی که پدرش را برای دائما یکسان ماندن خاک و حال پدر معنوی از دست داده، در آغوش او جان سپارد، دلچسب‌ نیست؟ 

  • #اینتِرنال‌آدِر

بی ما رها

سه شنبه ۲۴ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

میان دل و فهمَم نبردی ست سهمگین، همچون نبرد میان ایرانی‌ها و یونانی‌ها، پیوسته در جریان.

اول بار داریوش بزرگ به یونان هجوم برد و مغلوب دانش یونانی‌ها شد. پس از او خشایار، پسرش، خواست که رویای پدر را رنگ واقعیت بخشد که متحمل شکست سخت‌تری شد؛ به گونه‌ای که از شدت رنج، فرمان داد اقیانوس را تازیانه بزنند. تراژدی که ریشه در یونان داشت، دو بار پشت سرهم برای ایرانی‌ها اتفاق افتاد و دیگر هیچوقت هیچ فرمانروای ایرانی، هوس اروپا به سرش نزد. تو گویی آن تازیانه‌ها گوشمالی سختی بود برای هر نسل ایرانی که حماقت فتح اروپا به سرش بزند. 

دل من ایران است و فهمَم یونان. ایرانی که با رویا پردازی‌های بی‌دلیل و ناجوانمردانه‌اش قصد یونان را کرده بود و یونانی که مقابل آن لشکرکشی‌های عظیم، با یاری اندیشه‌ی خود ایستادگی کرد.

هُشْ دارْ دِلِ مَنْ!

  • #اینتِرنال‌آدِر

هجول و اخشبان

پنجشنبه ۱۹ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

بعد از شانزده ساعت شنیدن بحثی مفصل، از آخرین جلسه‌ی کلاس اقتصاد سیاسی آقای مالجو که خارج میشدم، مردی چند ضربه‌ی آرام برای مطلع کردنم از حضورش به بازوی راستم زد. کم پیش می‌آمد کسی با من کاری داشته باشد. اندک خوشحالی‌ام از اینکه بالاخره یک نفر هم مرا صدا کرده احمقانه بود.

از سنم پرسید و من گفتم که نوزده یا بیست ساله‌ام. اندکی نگاهم کرد و خواست بداند که آنجا چه میکنم. بعد گفت که بهتر است خودم را غرق در این چیزها نکنم. گفت که عمرت تباه میشود و هیچ. گفت که بروم پی جوانی کردن. وقتی فهمید از اصفهان کوبیده‌ام و تا تهران رفته‌ام بهت زده شد و خواست که اندکی عقل داشته باشم.

همان جا شنیدم و همان جا فراموش کردم. این تحقیر بود. هنوز هم بر همان باورم. هنوز هم فراموشش میکنم. «این پیرمردم دلش خوشه. کار دیگه‌ای ندارم بکنم.»

اما ماه‌ها و روزها گذشته و امروز بی‌جهت احساس پیری میکنم و درد از انگشت کوچک پای راستم تا چشمانم در آمد و شد است. استادم جزو هیئت علمی یکی از دپارتمان‌های موسسه است و من هم گهگاه کمکش میکنم. کمک که نه، آن اطراف برای خودم میپلکم تا قسمتی را هم به من بسپارند. بیشتر از قبل تنیده شده‌ام. بیشتر از قبل عطش دارم. عشق عجیبی‌ست.

چند وقت پیش گفتم بد نیست حداقل برای مدتی شبیه هم سن‌هایم جوانی‌هایی داشته باشم. چند صباحی را با پسرعمویم و دوستان الواطش گذراندم. یک بخشی از درآمدم را گذاشتم برای این خزعبلات و اوباش‌گری‌ها. تحملش را نداشتم و به یک باره کناره گرفتم. 

نمیدانم چند وقت است که شب‌ها نخوابیده‌ام و روزها یک ربع خوابیده‌ام و بعد بیدار شده‌ام و باز یک ربع خوابیده و باز بیدار شده‌ام. چندماه یا چندسال. نیاز به معادله با چند مجهول دارد که اصولا معلومی هم برای معلوم کردن مجهولات وجود ندارد پس اساسا معادله‌ای شکل نخواهد گرفت و ول معطلم. 

عصر هنگام تماس گرفتند که دوستت در بیمارستان به سر میبرد و به تازگی به بخش منتقل شده. شگفت‌زده شدم که چطور نفهمیدم صمیمی‌ترین دوستم در چه حال است. عذاب وجدان گلویم را فشار میداد. تا اذان صبح رهایم نکرد. سینه بر طاق شد. طاقتم طاق شد. تنها کاری که کردم این بود که لباس عوض کردم، لعنت به پدر آسانسور فرستادم، پله ها را دوتا یکی پایین رفتم، در پارکینگ را باز کردم، پدال گاز را فشار دادم، کنار یک سوپرمارکت ایستادم، شیر و کلوچه و آب خریدم و تا اصفهان با ظرفی لبریز، تاختم.

دوستم سال آخر پزشکی ست. مرا که کنارش دید و حالش را که پرسیدم، به شوخی گفت یاد عیادت مهندس بازرگان از دکتر قریب افتاده و بعد یک عالم شوخی دیگر کردیم و یادم آورد که ما در کودکی همزمان با پخش سریال روزگار قریب، تصمیم گرفته بودیم که من بازرگان شوم و او قریب. عجب که او یادش مانده بود و من نه. تمام مدت خواهرش گوشه‌ای ایستاده بود و ما را تماشا میکرد. شاید هم نگاه میکرد. سحر چقدر بزرگ شده. کلاس اول ابتدایی که بود، من و برادرش به تازگی وارد مدرسه‌ی راهنمایی شده بودیم. چقدر شکلات دوست داشت. شکلاتی که مارکش چیچک بود.

  • #اینتِرنال‌آدِر

آش‌فروش

دوشنبه ۹ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ق.ظ

یک شب در نوجوانی برای افطار به خانه‌ی یکی از دوستان خانوادگی و از بهترین مردمان معمولی این جهان رفته بودم. با دامادشان که ایشان هم انسان معمولی و به همان اندازه آدم حسابی ست صحبت میکردیم. او از مرد آش‌فروشی برایم گفت که امروز در زمینه‌ی تغذیه صاحب‌نظر است و در همین رشته یا رشته‌ای مرتبط صاحب مدارج علمی بالای آکادمیک است. قضیه این بود که آن مرد تصمیم گرفته بود ابتدا کارش را پیدا کند، سپس برود دنبال رشته‌ای که مرتبط با کارش باشد. 

این ایده به هرحال در نظرم جذاب آمد و بر یکی از مستحکم‌ترین و بدقلق‌ترین دیوارهای اتاقک ذهنم حفره‌ای رو به دنیایی ناشناخته و کم رهرو به وجود آورد. به مرور که بیشتر فکر میکردم به این نتیجه رسیده بودم که این ایده چقدر میتواند جامع و مانع باشد. آنطور که اگر دنبال کاری بروم که دوست دارمش، یقینا پس علم مرتبط با آن را هم دوست داشته‌ام و شاید به خاطر توهماتی که جامعه‌ در ذهنم فروکرده متوجه این مهم نشده‌ام. به واقع همین‌طور هم شد.

آنقدر خودم را مطالعه کردم و به فشرده‌ترین شکل ممکن راه‌های متفاوت را امتحان کردم تا به نتیجه‌ای متزلزل رسیدم. آن نتیجه را بارها موشکافی کردم. روزها و شب ها از خورد و خوراک و خوابم میزدم تا متوجه شوم که فکرم در مورد خودم، گذشته‌ام و علایق و فعالیت‌هایم در طول سالیان تحصیل دبیرستان و کمی بعدترش چطور بوده و آیا آن تصمیمی که براساس گذشته‌ام گرفته‌ام صحیح بوده یا نه. موتوری که روحم را از زیر بار ملامت‌ها، تهمت‌ها، تمسخرها، تحقیرها و نگاه‌های خرس‌خاله‌ای بیرون میکشاند قول ثابت در زندگی دنیا و آخرت بود:

وَلَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا (و چیزى را که بدان علم ندارى دنبال مکن زیرا گوش و چشم و قلب همه مورد پرسش واقع خواهند شد) [سوره‌ی اسراء آیه‌ی سی‌وشش]

این آیه‌ی اخلاقی تعریف مرا از توکل به کلی تغییر داد. آنطور که صراحتا میگوید کاری را که به درست بودنش اطمینان نداری صورت نده! نیاز به تحقیق و کنجکاوی داشتم، نیاز داشتم که از انحراف فکرم جلوگیری کنم، نیاز داشتم که سطحی و زودباور و شایعه پراکن نباشم و همین یک آیه کافی بود تا بدانم پیروی از حدس و گمان عامل تمام این اتفاقات و ریخته شدن آبروست.

به هر صورت، نتیجه‌ی متزلزل استوار شد و مصمم شدم مسیری معکوس را انتخاب کنم. همان کاری که آش فروش کرده بود. ابتدا رفتم به دنبال کار. برای یادگیری حرفه‌ی مورد علاقه‌ام هر پنجشنبه ساعت پنج صبح تهران بودم، چهارساعت به کلاس میرفتم و برمیگشتم و تمام طول هفته‌ام را به تمرین و مطالعه پیرامون آن رشته میپرداختم. بین راه بارها علمی که علاقه‌مند بودم آکادمیک ادامه‌اش بدهم تغییر کرد تا بالاخره به همانی رسیدم که باید. علمی که تمام قبلی‌ها را در بر میگرفت و نیازمند مطالعات وسیع بود و همچنین اجازه‌ی کار در خارج از کشور بدون خروج از کشور  را هم به راحتی برایم فراهم میکرد.

اینطور بود که در انتهای مسیر چند اتفاق به سرانجامشان رسیدند. افسردگی شدید گرفته‌بودم که درمان شد. عمده‌ی آدم‌های احمق اشتباهی زندگی‌ام در نهایت دمشان را روی کولشان گذاشتند و به درک واصل شدند. اعتماد به نفسم تقویت شد. بیش از پیش با آدم‌های به درد بخور و جدید آشنا شدم. به واسطه‌ی کارم به دوستانم کمک میکردم تا خرج تحصیل و تفریحشان را خودشان فراهم کنند و توانستم برادرم را هم از چنگال آدم‌ها نجات بدهم. در کارم پیشرفت کردم و به یک باره پرتاب شدم. آدم‌های به درد بخور که موی سپید کرده‌بودند پله پله همراهم بودند و کمک میکردند. سرانجام وارد فضای آکادمیک شدم و به راهنمایی همان موسپیدان مذکور تصمیم گرفتم که دو رشته مدیریت مالی و بعد جامعه‌شناسی را همزمان در بهترین دانشگاه ایران، سرزمین محروسه با خون و اشک اندیشه‌ورزان، بخوانم.

تمام این راه را مرهون پدرم بودم که از کودکی ترس را از وجودم ریشه‌کن کرد. 

  • #اینتِرنال‌آدِر

پیاده رو

پنجشنبه ۲۹ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ق.ظ

همه چیز را میتوان به سخره گرفت. آنقدر که به طرز احمقانه‌ای ساده و به درد نخور است؛ اما، پیچیده و عجیب جلوه میکند. آنجایی که مثل پیاده رو میماند از همه جایش بدتر.

گاهی آدمکی از کنارت عبور میکند و نمیفهمی وَ تو هَم. گاهی آدمکی تنه میزند و دادت در می آید؛ اما، انگار نه انگار. میرود به درک سیاه و تو هَم. گاهی آدمکی تعقیبت میکند و تو هَم. گاهی آدمکی جیبت را میزند و تو هَم. گاهی گرفتار زورگیرها میشوی و گاهی زورگو خودت هستی. گاهی ویترین مغازه‌ی یک نفر توجهت را جلب میکند، گاهی فروشنده خود تو هستی. گاهی همسفری داری. دستت را گرفته و پا به پایت می آید. راست یا دروغ، می‌آید. گاهی حواست نیست و همسفرت از کوچه‌ای میگریزد. گاهی حواست هست و میگذاری بگریزد؛ گور پدرش. گاهی در کوچه ای دیگر، باز به همسفر گریزان برمیخوری. گاهی به چاله‌ای می‌افتی. گاهی موشی کثیف را میبینی که به ترک دیوار التماس میکند. گاهی دو دیوانه را دست در دست هم میبینی. گاهی عطر قهوه‌ی کافه‌ای را حس میکنی. گاهی عطر آویشن عطار را. گاهی موتور سواری از کنارت میگذرد و به زعم خودش چه زرنگ و زیرک است او. گاهی تازه به دوران رسیده‌‌ی سواره‌ای، آب باران را از چاله‌های خیابان به صورتت میپاشد.

تو که تا اینجایش خواندی هم به این گاهی‌ها اضافه کنی بد نیست.

ببین که سادگی‌اش همان‌هایی ست که پیچیده می‌انگاری! 

همه یک جا، همه مکرر، همه نوستالژیک. افسوس و دریغ و هیهات!

  • #اینتِرنال‌آدِر

التیام: فکر به خویشتن

شنبه ۱۷ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۰ ب.ظ

آنقدر قدم زدم که ساق پای راستم خورد به گوشه‌ی یک جای لعنتی که اصلا از فلسفه‌ی وجودیش سردر نمی‌آوردم. این همه دوستان با لگد زده بودند ساق پایم را له کرده بودند، هیچوقت چنین دردی نداشت. لحظه‌ای حس کردم که باید بیفتم همان جا و بمیرم از درد. پس ابهتم چه میشود؟ همین جا بیفتم و بمیرم؟ حاشا و کَلّا! ادامه میدهم و به آن پارکی که سُرسُره‌ی بچه‌هایش تونل طنابی دارد میرسم و آنجا ولو میشوم.

با خود فکر میکردم که اصلا مرا چه به قدم زدن؟ بیخود ادا در می‌آورم این وقت عصر. آدم باید شبیه خودش باشد. الان باید جلوی کنسول بازی روی مبل لم داده بودم، DIRT RALLY میزدم یا نهایتا PES 18 و کنارش هم چای مینوشیدم و به این فکر میکردم که فردا صبح بهتر است قبل رفتن به محل کار ریش‌هایم را آنکادر کنم. یا باید جلوی لپ تاپم نشسته بودم و یک چارت جدید را تحلیل میکردم و برای پشوتن میفرستادم و فروتنی میکردم و میگفتم این ها خط‌خطی‌های ناشیانه‌ی جدیدم است تا او مثل تمام سه چهار سال گذشته تشویقم کند و من حالش را ببرم. یا اصلا مینشستم چند صفحه‌ی مانده از تبصره 22 را تمام میکردم. چه اصراری بود که ادای اغیار را در بیاورم؟ پایم قلم شد. اَه! گور پدرشان هم کرده. 

تا آمدم برسم، دردش خوب شد. عجب!

  • #اینتِرنال‌آدِر

ناموری که دیگر نبود

سه شنبه ۶ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ق.ظ

در مهد دموکراسی‌اش آدم‌ها پلاکارد به دست می‌گیرند و بر کاخ سفید میشورند. خب؟ فردایش همه چیز در امن و امان است، تو گویی هیچکس هیج اعتراضی نداشته که هیچ لب به سخن هم نگشوده. ترامپ آدم مشهوری‌ست که از دیگر مشهورها باهوش‌تر بود و کاخ سفید را به چنگ آورد. دنیا جایی‌ست که به واژه‌هایش هم رحم نمی‌کند. همین واژه‌ی شهرت. دقت کرده‌ای که شهرت، دیگر «شهرت» نیست؟ قدیم‌ترها گاندی و ماندلا به تفکرشان مشهور بودند، مارادونا و اوزه‌بیو در زمین فوتبال مشهور بودند. مشاهیر توانایی‌هایی متمایز از دیگران داشتند. همه‌ی صاحبان شهرت در گذشته صاحب احترام بودند. 

از احترام که مینویسم، معنای هنجاری‌اش را در نظر دارم. یعنی لایق احترامی متمایز از دیگر انسان‌ها بودن. ممکن بود این احترام خوب یا بد باشد؛ ولی، احترامی‌ بود که فرد لیاقتش را داشت. مثل احترام به گاندی و یا احترام به موسولینی. شهرت و احترام دو رفیق دیرین بودند که مستقیما با هم در ارتباط بودند؛ چراکه، هرکس به وسیله‌ی توانایی منحصر به فرد ارزشمندش مشهور میشد و احترامی متمایز کسب می‌کرد. امروز دیگر شهرت هیچ معنای گذشته را ندارد. احترامی به همراه خودش نمی‌آورد. آدم‌هایی که در گذشته هیچ شانسی برای مشهور شدن نداشتند، صاحب شهرتند. شهرتی که بادآورده است و بادآورده را باد میبرد. 

حتی آدم هایی که توانایی دارند و مشهورند بازهم از این شهرت مدرن برخوردارند نه شهرتی که برآیند مثبت توانایی‌هایشان باشد.

از دنیایی که به واژه‌های قدیمی‌اش رحم نمیکند انتظاری نمیشود داشت.

  • #اینتِرنال‌آدِر