:: لِوموت ::

فَردا که نَیامَده‌سْت بابا، وِجداناً فَریاد مَکُنْ! خُب؟
بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خوددرگیری» ثبت شده است

کافه دانوب

سه شنبه ۴ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۳ ب.ظ

کیف پولم را جا گذاشتم. گفتم میشود با گوشی کارت به کارت کنم؟ گفت که کتاب را بردارم و بعدا پولش را بیاورم. گفتم که آخر ایمان معلوم نیست بار دیگری هم باشد. گفت که خودم را کمتر لوس کنم و آدم باشم. گفتم حداقل قیمت چاپ جدیدش را حساب کند. گفت که ایستادن بی‌جا مانع کسب است. بی‌فرهنگ بازی در نیاورم. کیف پولم را جا گذاشتم. گفت ایرادی ندارد، از مجله تجارت همین یک دانه برایش مانده. یک بسته وینستون بلو هم گذاشت روی مجله و داد دستم. گفتم خب با گوشی کارت به کارت میکنم. گفت مثل اینکه دیوانه شده‌ام و اضافه کرد:« میخَی پونصد تومن پولی بی‌زِبون بیریزی تو حلقومی اینا کا چی بِشِد؟». گفتم میلی چند؟ گفت میلی دَوازده تومان شده، دَه بدهم کافی‌ست. گفتم خب پس دفعه‌ی بعد حتما می‌آیم که بخرم. گفت یعنی چه که بعد؟ خب همین الان ببرم. کیف پولم را جا گذاشتم. دو میل برایم ریخت و گفت که بعدا حساب میکنیم. گفتم که آخر... گفت میداند از الان تا دفعه‌ی بعد چنان دلم پیش این عطر میماند که دیوانه میشوم.

گوشی‌ام زنگ خورد. خسته شده‌ام از دستش. باید با یک گوشی دست دوم جدید تعویضش کنم.

«میخوام ببینمت. نه مثل اوندفعه که دو ماه بعدتر گذاشتیم تو لیستت. عصر پنجشنبه‌ی همین هفته. به من مربوط نیست که کاری داری یا نداری یا باید بری دانشگاه، بری کتابخونه، بری موسسه، بری باشگاه، بری سرکار، پای سیستم باشی، استاد میخواد اونجا باشی، باید بری اصفهان، حوصله‌ی کافه رفتن نداری، امتحان داری، ماشینت تعمیرگاهه، خونه‌ت رو داری تعمیر میکنی، سرما خوردی یا هرچی دیگه که بهونه میکنی همیشه. شمرده و محکم میگم که من...باید...ببینمت. خب؟ همونجای قبلی، پشت همون میز، همون ساعت. هرجای دنیا که هستی باید اون روز و اون ساعت تهران باشی. تو همون کافه، جلوی من پشت همون میز نشسته باشی.»

او چرا با این همه پافشاری میخواهد ببازد؟ چندبار باید بگویم که بازنده‌ی این بازی اوست و من برایش کشنده‌ام؟ کازینوها به خوبی میدانند که آدم‌ها آنقدر که به باختن علاقه دارند، برنده شدن را دوست ندارند. اصلا فلسفه‌ی وجودی کازینو همین است. یک نفر دیگر هم ببازد و پیر شود و بعد اسلحه‌اش را به سمتم نشانه برود؟ باری دیگر حقارت؟ باری دیگر به خاک و خون کشیده شدن؟ باری دیگر... این بار اما نه.

از آمادگاه تا انقلاب.

«بمب یک عاشقانه» روی پرده‌ی سینما افریقا.

از انقلاب تا مطهری. 

نمیدانم چه شد، چه در سرم گذشت که خویشتنِ خویش را بدون هیچ روح خویشاوندی، مقابل کافه دانوب دیدم و در حالی به خود آمدم که در را پشت سرم بسته بودم. گفتم که سرد است. خیلی سرد. یک لاته با کیک شکلاتی برایم بیاورد. زودتر. سال قبل اصفهان به این اندازه سرد نبود. چه خبر شده؟ ممکن است برف ببارد؟ آن‌هنگام سراپا حسرت اصفهان بودن خواهم خورد. کسی چیزی از اصفهان برفی میداند؟ اصلا کسی چیزی از زیستن در اصفهان که دو بالِ قدرتمندِ هویتیِ ایرانیت و اسلامیت را با هم دارد میداند؟ کسی چیزی در مورد رودِ میان شهر میداند؟ میداند که خیلی‌ها هرگاه از کنارش میگذرند، تمام تلاششان را میکنند که چشمشان به چشم رود نیفتد؟ گویی خجالت میشکند از اصفهان و رودش. چه کسی میداند که قدم زدن میان درخت‌های چهلستون و هشت‌بهشت چه لذت عمیقی به روح آدمی تزریق میکند؟

لذت، هرچند عمیق، چه اندازه کوتاه است! 

و اما لذت، کوتاه‌ترین پاره از زندگی آدمی ست؛ آنگاه که زیستن را به سه بخش رنج، لذت و ملال تقسیم کنیم. در گذشته‌ای دور سراسر رنج بود و گهگاه لذتی و پیش می‌آمد که ملالی هم باشد. امروز سراسر رنج است و گهگاه لذتی که همیشه ملالی در پی دارد. ملال اما میتواند به گفته‌ی هایدگر معنای بزرگ نهفته‌ای باشد و اما شاید ملال از بی‌معنایی انسان مدرن است آنگاه که سنت‌ها را ذبح میکند و هر معنای جایگزین، به ملالی دیگر ختم میشود و ملال، مداوم. 

آنک مرگ چه نعمت بزرگی ست.

چه لازم است یکی شادمان و من غمگین
یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار
کسی از غم و تیمار من نیندیشد 
چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار [سعدی]

نه وجدانا چرا؟ این مسخره بازی‌ها دیگر چه صیغه‌ایست؟

نیمه شب، چهارم دی ماه نودوهفت، پس از تمام شدن برنامه‌ی نود

  • #اینتِرنال‌آدِر

جواب دقیق که نداریم

يكشنبه ۲ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

جواب تو مشت منه. اینا نمیذارن و گرنه مشتم باز شده بود. نمیترسم. میگم نمیترسم. ترسیدن رو بلد نیستم. حالا شاید این جوابم اشتباه باشه دیگه. طبیعیه. جواب دقیق که ما نداریم. پارسال همین موقع حتی بهش فکر هم نمیکردم. تصور قبلیم یهو نابود شد و این جواب افتاد تو مشتم و من طبق عادت، بهش دامن زدم تا شد یه ساختار منطقی یا هرچی. یا چی؟ میگه که سکوت طلاست ولی واژه‌ها هم جواهرن. یادم نیست کی میگه و کجا میگه و چرا میگه. فقط این جمله یادمه. شاید مال یه فیلم باشه. آره تو یه فیلم شنیدمش. دیگه توقع نداشته باش اسم فیلم یادم باشه. اسم فیلم آمارکورد بود. کارگردانش فلینی بود. آخرین سکانس‌هاش هم بود. ترجمه‌ی فارسیش یه چیزی میشه مثل:« به یاد می‌آورم». حالا میگن این ترجمه اون عمق مطلب رو نمیرسونه. بگو ببینم تو هم به یاد میاری؟ نه؟ یعنی ممکنه فراموش کنی باز؟ ممکنه شب بشه و همه چی یادت بره و بزنه به سرت؟ به یاد بیار پس! به یاد بیار که:« مرا رفیقی باید که بار برگیرد / نه صاحبی که من از وی کنم تحملِ بار*» به یاد بیار که:« چو ماکیان به در خانه چند بینی جور / چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار؟*». بله آقا، بله عزیز من، بله. به همین سادگی. غلط میکنی یادت بره. افتاد الان؟ دیدی جواب تو مشتت بود و نترسیدی و گفتی؟ نمیذارنا؛ ولی،‌ تو بگو! گوش نده به اینا، تو بگو! تو بدون که دوباره خیانت نخوره تو صورتت و یه جوری زهرمار بخندی که انگار هیچی نشده. انگار لهت نکردن. بدون چی به سرت اومده تا دیگه تندیس بلاهت و سفاهت نباشی.

*سعدی

  • #اینتِرنال‌آدِر

جان فورد

پنجشنبه ۲۹ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ب.ظ

خب. پاییز که شروع می‌شود، معتاد به فیلم کلاسیک و فلسفه و سیگار و انواع قهوه می‌شوم. از اواخر اسفند، همه را به کلی کنار میگذارم تا سال بعد. عجیب است؟ نه! مغز آدم نمیکشد. نیاز به دوری دارد. وقتی شش ماه لِه شود، شش ماه برای ریکاوری نیاز خواهد داشت. شش ماه دوم هم معتاد به چیزهای دیگری میشوم که حالا بعدا به آنجا هم میرسیم.

القصه اینکه به منوی آن بالا یک گزینه اضافه کردم و اسمش را گذاشتم آپوستروف که یادی هم از مسعود فراستی کرده باشم. او اولین بار با مجموعه‌ی «سینما کلاسیک» مرا با فیلم کلاسیک آشنا کرد. در یکی از قسمت‌های برنامه‌ی آپوستروف میگفت:« برای تربیت حستون و نگاهتون راجع به سینما فیلم کلاسیک ببینید. فیلم کلاسیک ببینید معنیش این نیست که فیلمای امروزی نبینید؛ اما، وقتی پشتتون از سینمای کلاسیک محکم بشه، فُرم آرام آرام نزدتون حاضر میشه و فُرم میبینید، بعد احیانا محتوا. سینمای کلاسیک رو ببینید، چند بار ببینید. خواهید دید که سینمای امروز جهان در چه شرایطیه. من نگم در چه شرایطیه!» خیلی هم آن کلیپ دست به دست میشد پارسال.

لیستی که ساخته‌ام تعداد زیادی از فیلم‌های کلاسیک از سینمای امریکا، بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، شوروی، ژاپن، دانمارک، مجارستان، ایران و هند است؛ که تماشا کرده‌ام. هم خودم از آن‌ها لذت برده‌ام هم منتقد خارجی و داخلی. همگی ارزش یک بار دیدن را که حتما دارند؛ اما، بعضی‌هایشان را میشود شصت بار هم دید.

وِی می افزاید: «جان فورد» کارگردان مورد علاقه‌ام است. باید به او گفت: باریکِلّا!

  • #اینتِرنال‌آدِر

ناسودمندگویی جنابش

سه شنبه ۲۷ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ب.ظ

چمچمالم. میفهمی؟ در عنفوان سرماخوردگی. قرار است روزهای پیش رو را در انتهای جاده‌ی مرگ سپری کنم. هیچکس هم نیست یک کاسه سوپ دستم بدهد. سوپ‌هایی هم که خودم میپزم مزه‌ی زهرمار میدهد. چاره‌ای جز رستوران و سوپ آماده‌ی سوپرمارکتی نیست. اصلا من که مرد سوپ‌خوری نیستم. دندانم دندان کباب‌خوری ست آقا.

اَه.

اَه.

سرما که میخورم، عالم و آدم به دلایل مختلف اسیر میشوند. مثل بچه‌ی آدم که سرما نمیخورم؛ به معنای راستین کلمه سرمای سگیِ سگیِ سگی میخورم. آدم‌هایی که برای اولین مرتبه سرماخوردگی‌ام را میبینند تصور میکنند که آخرهایم است. این اتفاق نامیمون دلایل محدود و تقریبا مشابهی هم دارد. مثلا شیشه‌ی ماشین را پایین میکشم با این جمله: چه هوای خنک و خوبیه. یا پنجره‌ی خانه را باز میکنم و موقع خوابیدن میگویم: اَی بابا کی حال داره ببنده؟ گور پدرش! پتو میکشم رو سرم دیگه. یا از باشگاه و سالن می‌آیم بیرون با این جمله: با یه باد که آدم سرما نمیخوره. ماشینم که نزدیک پارک کردم. کام آن من(!) انقد بچه‌ننه نباش!

این دفعه اما دلیل دیگری داشت و با این جمله شروع شد: به درک که سرما می‌خورم.

پشیمانم، خب؟

غلط کردم. لاطائلات سرهم کردم. مهمل گفتم.

  • #اینتِرنال‌آدِر

عمو بِن*

يكشنبه ۱۸ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

دو ماه تابستان را به این فکر کردم که «دوچرخه قرمزه» را بفروشم و یک دو چرخه‌ی جدید ابتیاع کنم یا نه؟ هر شب میرفتم کنارش روی پله‌ها مینشستم و نگاهش میکردم. گویی با هم حرف میزدیم. آخرش هم مصمم میشدم که نمیتوانم از او دل بکنم. باز از فردا، همان کشمکش به راه بود. از طرفی آن قسمت عمیقا تنوع‌طلب وجودم یک دوچرخه‌ی نو میخواست و از سوی دیگر قسمت دیوانه‌ی وجودم میگفت:« دوچرخه قرمزه رفیقته. بهترین روزاتو رقم زده پسر!» دو راهی خیانت به رفیقم یا کنترل تنوع‌طلبی ذاتی. آخرش هم راضی به فروشش نشدم تا آنقدر برایم کوچک شد که دیگر مجبور بودم بگذارم بفروشندش. بعد رفتم با دایی یک دوچرخه‌ی جدید خریدم. حسم، حس نوجوانی که برایش دوچرخه‌ی حرفه‌ای نو و رهوار خریده‌اند نبود، طعم «خیانت کردن» را برای اولین بار چشیده بودم.

مثل نامردی که ته سیگارش را زیرپاشنه‌ی کفشش خاموش میکند و رفیق قدیمی‌اش را که از سرد و گرم روزگار، از راه ناهموار یا از تصادف و زمین خوردن، دیگر پیر و خسته شده، جایی در یک خرابه رها میکند و میرود پی آدم دیگری. لحظه‌ای تامل نمی‌کند که آن دو باهم سرد و گرم دیده‌اند، با هم در چاله‌ها افتاده‌اند و با هم زمین خورده‌اند و تصادف کرده‌اند؛ اما، رفیقش بوده که خودش را فدای او کرده، همیشه همراهش بوده، بیشترین ضربه را رفیقش خورده تا او سالم‌تر بماند و همین است که حالا پیر و رنجور شده.

بی‌مروتِ خبیث، گاهِ تیمار و نوازش است یا خیانت و عهدشکنی؟! 

[عمیق نفس بکش]

مدت‌هاست عذاب روحی این خیانت با من رشد میکند. ثابت قدم به بودنش در ثانیه‌هایم ادامه می‌دهد. همین که امروز درباره‌اش مینویسم، آیا معنایش این نیست که هنوز هم از آن عذاب رهایی نیافتم؟

گرگ خشمگینی در وجودم همیشه هست که از خیانت به رفقایش بی‌اندازه متنفر بوده و میماند.

بله، گاهی به این می‌اندیشم که کاش حداقل نگذاشته بودم او را بفروشند؛ اما، بلافاصله میگویم: نه نه، اونوقت میموند و با چشم‌های خودش خیانت رو میدید. این خیلی دردناک‌تره، خیلی سخت‌تره، خیلی کشنده‌تره. آره، این خیلی ناجوانمردانه‌تره، دیگه ته نارفیقی و نامردیه. خوب شد که زودتر رفت و ندید. خوب شد که دیگه چشم تو چشم نشدیم.

بله، گاهی به این می‌اندیشم که پس از آن، چه بر سر دوچرخه قرمزه آمد؟

گاهی هم به این می‌اندیشم که نکند آن عذاب دست از سرم بردارد و بعد برایم عادی شود؟ نکند خیانت قسمتی از وجودم را در بر بگیرد؟

گاهی اما به این می‌اندیشم که نکند گرگ نباشم و به رفقای بیشتری خیانت کنم؟

و گاهی به این فکر میکنم که خائن‌ها چطور به خودشان اجازه‌ی زیستن می‌دهند؟ چطور زنده میمانند و از شرم نمی‌میرند؟

«عمو بِن‌»ها چطور زندگی میکنند؟ چرا به اندازه‌ی بقیه‌ی آدم‌ها اکسیژن حرام میکنند؟

این هم خودش خیانت به زیستن است؛ نیست؟

* کاراکتر خائن و حرام‌زاده‌ی «زمستان روزگار جنگ». یک رمان نوجوان.

  • #اینتِرنال‌آدِر

فایت بین علم و خدا (!)

يكشنبه ۱۱ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۴ ب.ظ

گاهی در بعضی از سایت‌ها، کانال‌های تلگرامی، صفحه‌های اینستاگرامی، دانشگاه‌های عقب‌افتاده‌ی ایرانی، خوابگاه‌های ناهنجار دانشگاهی، گله‌های(همان اکیپ!) دوستانه، محل کار و حتی در خانه‌ی خودتان یا فک‌وفامیل (از زبان علمای موجود در خانواده) یا در کف خیابان‌های شهر و در صف یک نانوایی یا آش فروشی، میشنوید که اینطور میگویند:« بابا دانشمندا هیچکدوم دین ندارن. نودوهشت درصد بی دین شدن. اون دو درصدم التزام دارن وگرنه اعتقاد کجا بود؟ دنیا، دنیای علمه. علم خدا رو قبول نداره. علم وجود خدا رو رد میکنه. این دانشمنده کی بود؟ مینشست رو ویلچر. اینم میگن بی‌دین بوده. اینا سر ما رو با دین گرم کردن و اونا دارن کیف دنیا رو میکنن.» 

شنیده‌اید دیگر؟ زیاد هم شنیده‌اید. خب؟ موضعتان بدون در نظر گرفتن اعتقادات دینی چیست؟ منظورم این است که فرض بفرمایید اصولا شما دانای کلی هستید که قرار است انسان‌ها را از بالا نگاه کند و ببیند این‌ موجودات چه میکنند. علم خدا را چطور میتواند رد کند؟ آیا در آینده از پس این امر برخواهد آمد؟

مفصلا توضیح بدهید لطفا!
هرچه در چنته دارید و به ذهنتان میرسد بریزید اینجا خواهشا!
همینطور بیخیال رد نشوید وجدانا!

  • #اینتِرنال‌آدِر

کرکس

دوشنبه ۲۸ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ب.ظ

از اصفهان به سوی کاشان جاده‌ای‌ست؛ که جز قله‌ی کرکس و تعدادی شاهین و عقاب که در رفت و آمدند چیز خاص دیگری ندارد. در مورد قله‌ی کرکس بعضی ها میگویند که آنجا شکارگاه شاه عباس صفوی بوده. روزی ساقی شاه، تطمیع شده و قصد جان شاه را با جامی زهرآگین میکند که کرکس دست‌آموزی با یک حرکت، جام را بر زمین میزند. شاه از این حرکت سخت خشمگین میشود و دستور میدهد همان جا جان کرکس را بستانند. چندی بعد کاشف به عمل می‌آید که آن جام، کشنده بوده. اینطور میشود که به دستور شاه و به یاد آن کرکس، نام قله را «کرکس» میگذارند. روایت دیگری هم میگوید که آن جا لانه ی کرکس یا کرکس هایی بوده و به همین سبب نامش را این چنین انتخاب کردند.

اصلا این‌ها را چرا گفتم؟ میخواستم چیز دیگری بنویسم.

از اصفهان به سوی کاشان جاده‌ای‌ست؛ که جز قله‌ی کرکس و تعدادی شاهین و عقاب که در رفت و آمدند چیز خاص دیگری ندارد؛ اما... نمیدانم چطور بگویمش که حق مطلب را ادا کند. مثلا میتوان گفت زلزله‌ایست که وجودم را از هم گسیخته می‌کند یا طوفانی ست که  در هم می‌کوبد یا آفتابی‌ست که از ریشه می‌سوزاند.

از اصفهان به سوی کاشان جاده‌ای‌ست؛ که جز قله‌ی کرکس و تعدادی شاهین و عقاب که در رفت و آمدند چیز خاص دیگری ندارد؛ اما، آتش‌فشان درونم را سخت به تنگ می‌آورد تا فوران کند.

  • #اینتِرنال‌آدِر

بالانشینی زوری

سه شنبه ۸ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

ما که با دوستانمان برای فوتسال بازی کردن به سالن میرویم، اگر یک نفر خطای خیلی ناجوری صورت بدهد، اخراجش میکنیم. عمر این اخراج یا همان اصطلاح بالانشینی خودمان هم ده دقیقه است. پشوتن هم همچین کاری با من کرده. سخت میگیرد. خودش هم این کاره بوده و حالا ما را یقه میکند. عجب.

ماجرا این بود که بیست نفر از آن‌هایی که پشوتن آی بی(یک چیزهایی مثل رابط) ایشان بود را به خاطر شلوغی بیش از اندازه‌ی این روزها به من سپرده بود تا سرش کمی خلوت شود. یکی از این بندگان خدا، چند روز یک بار حساب هزار دلاری‌اش را صفر میکرد و دوباره پول به حساب ما واریز میکرد تا حسابش را به همان اندازه شارژ کنیم. خیلی هم از این بابت ناراحت بود و چندبار از من کمک خواست که گفتم مجوز کمک کردن ندارم و حقیقتا هم نداشتم. تا اینکه آن قسمت مغزم که عمیقا استثمارگر، بی‌اخلاق و سیاه است؛ و دلش میخواهد کارهای ناشایستی صورت بدهد، به کار افتاد.

این چنین بود که از او یوزر و پسوردش را خواستم تا سری به اکانتش بزنم و او هم بدون هیچ پرسشی در اختیارم گذاشت. چه کردم؟ میرفتم حسابش را چک میکردم، اگر او دکمه‌ی sell را فشار داده بود، من در حساب خودم buy را فشار میدادم و اگر او روی بای کلیک کرده بود، روی سِل کلیک میکردم. او هرچه میکرد من برعکسش را صورت میدادم و عجیب نبود که سود خوبی هم حاصل شد.

تااینکه یک روز  که داشتم با شروین از بد روزگار میگفتم، سعی کردم از خوشی‌های روزگار و لبخندش به خودم هم صحبت کنم و به همین دلیل بود که از این مکر خود پرده برداشتم. اینگونه بود که ناگهان پشوتن از آن سمت میز ریاستش، لپ تاپ را به گوشه‌ای پرت کرد و گفت:« چکار کردی؟!»

حالا ده روز تعلیقم کرده تا آدم باشم. ضمن اینکه گفته خودش هم از این کارها کرده؛ ولی، او از دو نسل قبل بوده و خود به خود به اخلاق روی آورده؛ اما، من به این راحتی‌ها به اخلاق روی نخواهم آورد و باید تنبیه شوم.

فعلا بالا نشسته‌ام یعنی.

  • #اینتِرنال‌آدِر

بر کوه نه یک دم

چهارشنبه ۲ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

آری، این چنین بودن را...

فرزند زاگرس بودن یعنی چشم که به زیبایی‌ها باز کرده باشی، قشنگ‌ترین قله‌اش مقابل چشمانت دلبری کند و رویای ساختن خانه‌ی سنگی در نزدیکی‌اش را در سرت بپرورانی تا وقتی که کمی با واقعیت‌های جهان پیرامون آشنا شوی. کوه، با تمام بزرگ‌ترین موجود دنیا بودنش، میان تمام بزرگ‌های نزدیک و دست‌یافتنی دنیا، مهربان‌ترین است. فرزندش را بزرگ میکند، هر روز بیشتر به سمت خودش میکشاند، اجازه میدهد بر تنش قدم بگذارد و سپس شیرینی‌هایی را به او میچشاند که هیچوقت و هیچ کجا نمیشود مانندش را یافت. آنگاه تمام ترشی‌ها و تلخی‌های عالم را حتی لواشک یا چمیدانم ترشی بادمجان و لیمو ترش را و یا  بادام تلخ، شربت سینه و لیموشیرین تلخ شده را در نظرش منفور میکند. 

برای من، که آدم معمولی هستم و معمولی زیسته‌ام، کوه غیرمعمولی‌ترین اتفاق زندگی ست.

هفت سال است که ابتدا تفریحی کوهپیمایی کردم و پس از آن حرفه‌ای کوهنوردی را دنبال کرده‌ام. بیشتر  قله‌های بلند وطن را از نزدیک دیده‌ام.  دالان کوه، هرم، کسری، هزار، علم کوه، اشترانکوه، شیرکوه، قالی کوه، دنا، تخت سلیمان، بینالود، سبلان، الوند، سهند و دماوند(این ترتیب، یک ترتیب عاشقانه است و این نام‌ها هرکدامشان پاره‌ای از معشوق یکتا و واحدند).

باری هر دَم که به قله رسیدم، خودم را همال یک فاتح ندیدم. هرگز اویی نبودم که قله را فتح میکند. تنها فرزندی بوده‌ام که پدرمعنوی‌اش چندی رخصتش داده تا بر دامنه‌اش زندگی کند و بر قله‌اش بایستد و زندگی را خوب‌تر ببیند.

این روزها که با تمام خستگی‌ها، عصر گاهان به باشگاه میروم، تنها به این می‌اندیشم که سرانجام صعودی زمستانه از صعب‌ترین مسیر دماوند، جبهه‌ی شمال شرقی، روستای گزنه به سمت قله داشته باشم. این رویایی ست برای جوانک خودمفتون و گردنکشی که آشکارا کمبود عاطفی دارد. در این دنیا نیازمند محبت کوه است.

و اما با چکاد کوه باید خوب تا کرد، ساده و نوشین تماشایش کرد و با او شوپنهاوری اندیشید. شوپنهاور، اول بار که به قله‌ی کوهی رسید، نگاهی به اطراف انداخت و  اندیشید که به راستی کوه تمام پستی‌ها و کوچک بودن‌ها را از نظر محو میکند و فقط بزرگی‌ها را نشانت میدهد. 

خودت هم محو خواهی شد.

و شوپنهاور به مثابه ی آموزگار نیچه است و نیچه آخرین متفکر این عالم بود. 

اگر فرزندی که پدرش را برای دائما یکسان ماندن خاک و حال پدر معنوی از دست داده، در آغوش او جان سپارد، دلچسب‌ نیست؟ 

  • #اینتِرنال‌آدِر

بی ما رها

سه شنبه ۲۴ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

میان دل و فهمَم نبردی ست سهمگین، همچون نبرد میان ایرانی‌ها و یونانی‌ها، پیوسته در جریان.

اول بار داریوش بزرگ به یونان هجوم برد و مغلوب دانش یونانی‌ها شد. پس از او خشایار، پسرش، خواست که رویای پدر را رنگ واقعیت بخشد که متحمل شکست سخت‌تری شد؛ به گونه‌ای که از شدت رنج، فرمان داد اقیانوس را تازیانه بزنند. تراژدی که ریشه در یونان داشت، دو بار پشت سرهم برای ایرانی‌ها اتفاق افتاد و دیگر هیچوقت هیچ فرمانروای ایرانی، هوس اروپا به سرش نزد. تو گویی آن تازیانه‌ها گوشمالی سختی بود برای هر نسل ایرانی که حماقت فتح اروپا به سرش بزند. 

دل من ایران است و فهمَم یونان. ایرانی که با رویا پردازی‌های بی‌دلیل و ناجوانمردانه‌اش قصد یونان را کرده بود و یونانی که مقابل آن لشکرکشی‌های عظیم، با یاری اندیشه‌ی خود ایستادگی کرد.

هُشْ دارْ دِلِ مَنْ!

  • #اینتِرنال‌آدِر