:: لِوموت ::

بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آپارتمان شماره 22» ثبت شده است

عجیب لذتی هم

جمعه ۱۸ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۳ ب.ظ

صبح‌های جمعه، ساعت هفت، بیدار میشوم و بدون اینکه دست و صورتم را بشویم و از این لوس‌بازی‌ها در بیاورم، به این می‌اندیشم که الان صبحانه چه چیزی زهرمار کنم که در طول هفته نخورده باشم؟ عجیب است که هر دفعه به این نتیجه میرسم که باید املتی را بخورم که در طول هفته هر شب به عنوان شام میخوردم. پس املت میخورم. املت گوجه فرنگی یا پنیر. بعد که خوردم و تمام شد و ظرف‌هایش را شستم، به این می اندیشم که خب حالا چه کنم پس؟ املت را هم که خوردم پس حالا چه غلطی باید کرد؟

نتیجه‌ی تمام اندیشه‌های عمیق و بالا پایین کردن‌ها این میشود که بروم و تمپلیت‌هایی جدید براساس حمایت/مقاومت‌های  معاملاتم بسازم برای طول هفته. واعجبا که هردفعه که میروم این کار را بکنم متوجه میشوم که امروز جمعه است و خارجی‌ها جمعه‌هایشان تعطیل نیست و معاملات بازم فعال مانده‌اند. به واقع این کار را شنبه‌ها صورت میدهم نه جمعه‌ها و به همین سبب یک موزیک لایت پلی میکنم و میروم و لعنت میفرستم. آدم انقدر اَبله؟

باز که می‌اندیشم، نوبت به تهیه‌ی یک نوشیدنی کافئین‌دار میرسد. گزینه‌های زیادی ندارم جز چای، تُرک، اسپرسو و کاپوچینو. البته که دستگاه قهوه ساز و سوسول‌بازی ندارم. برای ساخت تُرک از جذوه‌ی مسی دونفره‌ام استفاده میکنم، در این زمینه استادم. ادعای خدایی در ساخت قهوه تُرک دارم. برگردیم که به افلاطون یک جورهایی  تُرک من همان آیدوس افلاطونی ست. برای ساخت اسپرسو از موکاپات دونفره‌ام استفاده میکنم که خب بدک نیست. برای ساخت کاپوچینو از موکاپات برای قهوه‌اش و از پرس‌پات دونفره‌ام برای تهیه ی فوم شیر استفاده میکنم و بعد هم کمی شکلات خرد میکنم و میپاشم رویش و فکر میکنم که عجب کاپوچینوی دست ساز درجه یکی ساخته‌ام و بعدتر، رقم زدن این فاجعه در عرصه‌ی سرو نوشیدنی را به خودم تبریک میگویم. 

این همه دو نفره که نوشته‌ام دلیل خاصی هم ندارد. نوشتم که مثلا بگویم بله همه‌ی این ها دو نفره‌اند و تو کجایی که نیستی حمّال؟ خیر. ظاهر و باطن قضیه این نیست. تک نفره که پیدا نمیشود. کوچک‌ترینی که قیمتش مناسب باشد و جنسش هم خوب باشد میشود همین دو نفره‌ها. پس به نظر نمیرسد ناخوداگاهم دنبال این بازی‌ها باشد. اجبار بوده.

بله داشتم میگفتم، با آن نوشیدنی کافئین‌دار مینشینم جلوی کنسول بازی روی کاناپه و تصویر بالا را می‌آورم و یک سره رالی میزنم و فحاشی میکنم. همین امروز که به صورت آنلاین وارد بازی شده بودم، یک ژاپنی بی‌پدر، دم آخر آمد سبقت گرفت. من و اتومبیلم هِنری، چهارم شدیم. هرچه برنامه ریخته بودم که تایرهایش را با جایزه‌ی سوم شدنم تعویض کنم، دود شد و رفت هوا. خدا لعنتش کند.

تمام طول هفته را به امید همین دقیقه‌هایی که پشت فرمان این ماشین‌های الکی هستم، میگذرانم. عجیب لذتی هم دارد وجدانا.

  • #اینتِرنال‌آدِر

آپارتمانی که داریم

چهارشنبه ۱۶ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۵ ب.ظ

آپارتمان ما که نامش آپارتمان شماره بیست‌ودو نیست. اسمش چیز دیگری ست اما من وقتی از باشگاه پیاده می‌آیم و خانه‌ها را میشمارم، بیست‌‌ودومینش میشود آپارتمانی که دو سال یا شاید بیشتر  در بالاترین نقطه‌اش ساکن خواهم بود. پس به همین جهت نامش را گذاشته‌ام آپارتمان شماره ۲۲ و یک تگ اختصاصی هم برایش در نظر گرفتم. میخواهم قضیه را بیشتر باز کنم و هرچه میدانم را در مورد آدم‌های این آپارتمان بگویم.

پنج طبقه و هر طبقه دو واحد با یک پارکینگ.

طبقه‌ی اول(همکف)، واحد شماره یک: پیرمردی اصفهانی با همسرش که درد دل های مرا خوب میفهمد و معتقد است که:« ای(این) زن منو بیچاره کرد، آ(سپس) آوردم تهرون. وگرنه الان داشتم مثلی رفیقام کناری سی‌وسه پل پیاده‌روی صبحگاهی میکردم. ای زن جِوونم کا بود مثلی الاناش فقط غُر میزِد.» او بازنشسته ی یک اداره‌ی دولتی ست. خودرویشان یک سمند نقره ایست.

طبقه‌ی اول(همکف)، واحد شماره دو: یک زوج میانسال با دو فرزند دختر که یکی دبیرستانی ست و دیگری دانشجو. پدر خانواده استاد یکی از دانشگاه های دولتی تهران است و مادر خانواده مدرس زبان. این خانواده یک رنو مگان را به خودرویی برگزیده‌اند و هیچکس را به دامادی هنوز نپذیرفته‌اند. ای بابا!

طبقه‌ی دوم، واحد شماره سه: یک زوج با یک پسر دبیرستانی و یک دختر ابتدایی. پدر خانواده ریاست یکی از شعبه‌های بانک کشاورزی را دارد و مادر خانواده کارمند بهزیستی ست. پسرشان به الکترونیک بسیار علاقه‌مند است و دخترشان به بسکتبال(خیلی تلاش میکند که به اشتباه نگوید بستِکبال ولی نمیشود). خودرویشان هم یک دنا پلاس است که رحمت بر آن خودروی پاک باد.

طبقه‌ی دوم، واحد شماره چهار: یک زوج جوان که شش ماه قبل اینکه من بیایم ازدواج کرده‌اند و پیرمرد اصفهانی میگفت تا دوماه نقل هایشان را داشتند از آسانسور و راه پله و پارکینگ و حیاط جمع میکردند. خیلی باهم مهربان هستند و یک پژو ۲۰۶ سفید رنگ دارند.

طبقه‌ی سوم، واحد شماره پنج: یک زوج میانسال دیگر. یک پسر و دختر دانشجو هم دارند. پدر خانواده نمایشگاه ماشین دارد و مادرشان خانه‌دار است. پسر خانواده دانشجوی آزاد تهران شمال است. بارها به من گفته که با او به مهمانی‌های ناشایستی رهسپار شوم که خب وا اسفا که اهلش نبودم! دختر خانواده دانشجوی پرستاری دانشگاه شهیدبهشتی ست و ما احساس قرابت داریم به هرحال(!). این خانواده چهار خودرو دارند لاکردارها. پدرشان توسان دارد، مادرشان سوناتا، پسرشان برداشته یک پژو پارس را به اسپرت ترین حالت ممکنش درآورده به طوری که صدای تراکتور میدهد و دخترشان هم یک پژو ۲۰۶ میراند.

طبقه‌ی سوم، واحد شماره شش: یک زوج جوان که پسربچه‌ای سه چهارساله دارند. زیاد مهمان برایشان می‌آید و از مشتریان پروپا قرص اَپ ریحون هم هستند. خودروی ایشان یک کیا سراتو مشکی رنگ است.

طبقه‌ی چهارم، واحد شماره هفت: این لامصب همان همسایه ایست که بارها در موردش نوشته‌ام که افسار زنش را نمیکشد. همان که میخواهم سر به تن خودش و زنش و مادرزنش نباشد. همان لعنتی که تا وقتی پنجره‌ی خانه‌ام باز بود دمار از روزگارم درآورد. این الاغ‌ها هم یک اُپتیمای سفید رنگ دارند و خرجشان را به کلی پدر مردکِ خانه میدهد و غذایشان را هم مادر مردکِ خانه میپزد و اصلا وضعیتی ست.

طبقه‌ی چهارم، واحد شماره هشت: زوجی که مادر خانمشان یا مادربزرگشان، پیششان زندگی میکند. دو پسر دبیرستانی هم دارند که عاشق فوتبال هستند. اویی که استقلالی ست دو بار به همراه من به استادیوم آمده و دیگری طرفدار پروپا قرص تراکتورسازی ست. یک دنا دارند و یک پراید.

طبقه ی پنجم، واحد شماره نُه: زوج جوان دیگری که مرد خانه در عجب مانده که چرا من با خودم دختر نمی آورم خانه و این فرصت را از دست میدهم. به هرحال دیگر. آشپزی همسرش حرف ندارد. گاهی ظهرهای جمعه برایم غذا می‌آورند و این خودش خیلی خوب است. من هم به خواست خودشان،  به سرمایه‌گذاری هایشان جهت میدهم. یک پژو ۲۰۶ صندوق‌دار دارند.

طبقه ی پنج و نیم، واحد شماره ده: این منم. سه پله بالا میرویم و میرسیم به در چوبی خانه‌ام که میشود پنج و نیم حتما. فرق خانه‌ی سبز و گرم من این است که واحدم قد یک سوئیت با امکانات بیشتر است که خب امکانات بیشترش را خودم فراهم کردم. یک دانشجوی مدیریت دانشگاه شهید بهشتی. یک بورس باز. شاغل در فارکس و مشغول در دو سه موسسه و شرکت به عنوان یک عضو تیم مشاوره مالی و سرمایه‌گذاری، مدرس تحلیل و البته یک حمال هستم. کارم همه حرف مفت و مرامم همه دنائت و پستی ست. یک پژو پارس نوک مدادی دارم که بسیار دوستش دارم.

طبیعی ست که حضور بنده در این ساختمان با حاشیه هایی همراه بود که با مذاکرات قبلی و نیکی رفتار و کردار  بعدی(!) حل شد. 

  • #اینتِرنال‌آدِر

کارزار و حماسه‌آفرینی

سه شنبه ۱ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ب.ظ

نیمه‌های شب یک پشه‌ی بی‌شرم، امانم را بریده بود. اصلا معلوم بود جوانکی مدعی‌ست که همینطور حرف مفت میزند و در پرواز کردن هم حرفه‌ای ست و ویراژهای بسیار میدهد. حتم دارم قرار بود پس از مکیدن تمام خون من، برود با شکمی سرخ و باد کرده پیش رفقایش روی تخت لم بدهد و قلیان زهرماری را به دست بگیرد و از فتوحاتش بگوید. چای هم حتما مینوشد.

فکر کردن به همین چیزها و اینکه خون من ابزاری ست برای این بی‌شرم که برود ادعای کذب کند، چندتا نوچه دست و پا کند، محله‌ها را قرق کرده، مشروب بخورد و عربده بکشد، باعث شد نیمه شب عنان از کف بدهم.

برخاستم، صورتم را با کف دست ماساژ دادم که سرحال شوم و در شیپور جنگ دمیدم.

گیرش انداختم. روی شیشه‌ی یکی از کابینت بالایی‌های آشپزخانه. چنان محکم زدم، چنان محکم زدم، چنان محکم زدم که شیشه و پشه و دستم باهم خون‌آلود شدند. ملعون به هلاکت رسید و آرزوهایش به باد رفت. دستم به معنای واقعی کلمه پاره شد و مجبور شدم بروم کلینیک برای درمانش. شیشه را هم دو ساعت پیش عوض کردم. 

مادرم که تماس گرفت و گفت:« چه خبر؟» گفتم: هیچّ. دیشب یه پشه کشتم. 

  • #اینتِرنال‌آدِر

نیاز به ترِینِر

پنجشنبه ۲۶ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۰ ب.ظ

رابطه‌ی نزدیک من با پشوتن اینطور شکل گرفت که ایمیل فرستادم:« سلام، میدونم سرتون شلوغه و فرصتتون کم، به همین خاطر با تاکتیکِ خب بریم سر اصل مطلب، مصدع اوقات شریف میشم. استاد عزیز، من همون کودکی هستم که میفرمودید چه وقت نشستن سر کلاس تحلیله، برو کنکورت رو بده! حالا بیست ساله‌ام و قصد دارم که در بازار فارکس هم وارد بشم و جهانیان رو با تحلیل‌های خودم شگفت‌زده کرده و پرچم شما رو به عنوان گل استادهای جهان(فلاور آف استادهای عالم!) ببرم بالا. چه کنم؟»

پشوتن نوشت:« شاگرد کوهِ نمک زرشکی پوش من، باتوجه به اعتماد به نفست هنوز برای ورود زوده. بهتره چیزای بیشتری یاد بگیری. شماره‌ی خودم رو ضمیمه میکنم، حتما باهام تماس بگیر.»

پس از آن دوباره هزینه کردم و یک سری کلاس‌های دیگری را شرکت کردم. 

سه سال گذشته و  امروز رسما، اساسا و اصولا به تنهایی ساکن تهرانم. بعد از یک ماه دستیار شدن قرار است که بخش مقدماتی کلاسش را به من بسپارد و پیشرفته را خودش محکم بچسبد. سپس اگر دید که خوب از پسش برآمدم، تابستان سال بعد به عنوان جایزه با او به سفر بروم. آنگاه ایتالیا، یونان و فرانسه را که همیشه آرزوی دیدنشان را داشتم از نزدیک ببینم.

  • #اینتِرنال‌آدِر

دخترِ شاه

يكشنبه ۲۲ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ق.ظ

به هنگام جاهلیت، رادیوهای تلگرامی مبتذل عاشق پیشه‌های تازه به دوران رسیده را که میشنیدم گاهی از چیزی صحبت میکردند به نام شادی‌های کوچک با معشوقشان. این شادی‌های کوچک را درک نمیکردم تا این یک هفته‌ی اخیر که هوا اندکی رو به سردی رفته و همسایه‌ی خدانشناس، شب‌ها پنجره‌های خانه‌اش را میبندد. در ابتدا تصور میکردم که افسار زنش را کشیده؛ اما، پس از چندی بالا و پایین شدن‌های شب هنگام جهت رفتن و برگشتن از باشگاه، فهمیدم که عربده‌کشی‌ها و قداره‌بندی‌های آن بانوی محترمه، آن علیا مخدره، آن شاهزاده‌ی حرام‌شده در خانه‌ی این مردک، آن فخر دو عالم، آنکه پدرش او را بر پر قویی نشانده بود و هر از چندی با نوک انگشت شبنمی از گونه‌اش برمیداشت، آن که دیگر تحمل این زندگی کوفتی را ندارد و از همه زیباتر آنکه خیلی بی‌تربیت است؛ همچنان به قوت خود باقی و برقرار است.

یک چیزی را هم خاله زنکی بگویم لذتش را ببریم. به نظر میرسد اجاره‌ی ایشان را پدرِ مرد خانه میدهد و غذایشان را هم مادرِ مرد خانه خیلی وقت‌ها مهیا میکند و میدهد دست پسرش تا به خانه ببرد. این‌ها را از توضیحات و ننه من‌ غریبم‌های مردک بیرون کشیدم که زنش معتقد بود این اراجیف چیست و او آرزوهایش بر باد رفته. به هرحال ما موقع خواب به هرمنوتیک شبستری نمی‌اندیشیم که. میشنویم صحبت‌هایشان را. میخواستند آدم باشند تا نشنویم. اصلا اگر زندگیشان را تا بهار یا تابستان بعدی ادامه بدهند و همچنان به همین منوال بخواهند پیش بروند و پنجره‌هایشان را هم باز کنند، سیاهه‌ای از تمام اسرارشان تدارک دیده و شبانه در محل پخش میکنم.

  • #اینتِرنال‌آدِر

هجول و اخشبان

پنجشنبه ۱۹ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

بعد از شانزده ساعت شنیدن بحثی مفصل، از آخرین جلسه‌ی کلاس اقتصاد سیاسی آقای مالجو که خارج میشدم، مردی چند ضربه‌ی آرام برای مطلع کردنم از حضورش به بازوی راستم زد. کم پیش می‌آمد کسی با من کاری داشته باشد. اندک خوشحالی‌ام از اینکه بالاخره یک نفر هم مرا صدا کرده احمقانه بود.

از سنم پرسید و من گفتم که نوزده یا بیست ساله‌ام. اندکی نگاهم کرد و خواست بداند که آنجا چه میکنم. بعد گفت که بهتر است خودم را غرق در این چیزها نکنم. گفت که عمرت تباه میشود و هیچ. گفت که بروم پی جوانی کردن. وقتی فهمید از اصفهان کوبیده‌ام و تا تهران رفته‌ام بهت زده شد و خواست که اندکی عقل داشته باشم.

همان جا شنیدم و همان جا فراموش کردم. این تحقیر بود. هنوز هم بر همان باورم. هنوز هم فراموشش میکنم. «این پیرمردم دلش خوشه. کار دیگه‌ای ندارم بکنم.»

اما ماه‌ها و روزها گذشته و امروز بی‌جهت احساس پیری میکنم و درد از انگشت کوچک پای راستم تا چشمانم در آمد و شد است. استادم جزو هیئت علمی یکی از دپارتمان‌های موسسه است و من هم گهگاه کمکش میکنم. کمک که نه، آن اطراف برای خودم میپلکم تا قسمتی را هم به من بسپارند. بیشتر از قبل تنیده شده‌ام. بیشتر از قبل عطش دارم. عشق عجیبی‌ست.

چند وقت پیش گفتم بد نیست حداقل برای مدتی شبیه هم سن‌هایم جوانی‌هایی داشته باشم. چند صباحی را با پسرعمویم و دوستان الواطش گذراندم. یک بخشی از درآمدم را گذاشتم برای این خزعبلات و اوباش‌گری‌ها. تحملش را نداشتم و به یک باره کناره گرفتم. 

نمیدانم چند وقت است که شب‌ها نخوابیده‌ام و روزها یک ربع خوابیده‌ام و بعد بیدار شده‌ام و باز یک ربع خوابیده و باز بیدار شده‌ام. چندماه یا چندسال. نیاز به معادله با چند مجهول دارد که اصولا معلومی هم برای معلوم کردن مجهولات وجود ندارد پس اساسا معادله‌ای شکل نخواهد گرفت و ول معطلم. 

عصر هنگام تماس گرفتند که دوستت در بیمارستان به سر میبرد و به تازگی به بخش منتقل شده. شگفت‌زده شدم که چطور نفهمیدم صمیمی‌ترین دوستم در چه حال است. عذاب وجدان گلویم را فشار میداد. تا اذان صبح رهایم نکرد. سینه بر طاق شد. طاقتم طاق شد. تنها کاری که کردم این بود که لباس عوض کردم، لعنت به پدر آسانسور فرستادم، پله ها را دوتا یکی پایین رفتم، در پارکینگ را باز کردم، پدال گاز را فشار دادم، کنار یک سوپرمارکت ایستادم، شیر و کلوچه و آب خریدم و تا اصفهان با ظرفی لبریز، تاختم.

دوستم سال آخر پزشکی ست. مرا که کنارش دید و حالش را که پرسیدم، به شوخی گفت یاد عیادت مهندس بازرگان از دکتر قریب افتاده و بعد یک عالم شوخی دیگر کردیم و یادم آورد که ما در کودکی همزمان با پخش سریال روزگار قریب، تصمیم گرفته بودیم که من بازرگان شوم و او قریب. عجب که او یادش مانده بود و من نه. تمام مدت خواهرش گوشه‌ای ایستاده بود و ما را تماشا میکرد. شاید هم نگاه میکرد. سحر چقدر بزرگ شده. کلاس اول ابتدایی که بود، من و برادرش به تازگی وارد مدرسه‌ی راهنمایی شده بودیم. چقدر شکلات دوست داشت. شکلاتی که مارکش چیچک بود.

  • #اینتِرنال‌آدِر

هفت‌تیر کشیدن

چهارشنبه ۱۱ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ق.ظ

همسایه‌ی طبقه پایینی که بالاخره افسار زنش را کشیده و شب‌ها اندکی میشود خوابید و از فحش‌های ناجور ایشان فیض نبرد، امروز صبح در پارکینگ آپارتمان این چنین سر صحبت را باز کرده:« امیرخان، میخوام ماشینم رو بفروشم بریزم تو بازار بورس.» گفتم:« چرا؟ مشکلی داره؟» گفت:« نه، فقط میخوام بهترش رو بخرم اینجوری.» عرض کردم:« یعنی حاضر نیستی الان آتیشش بزنی؟» گفت:« :| نه! چه ربطی داره؟»

مختصر و مفید عرض میکنم:

اگر میخواهید وارد هر بازار مالی ای در جهان بشوید. از همین بورس ایران تا فارکس، پولی را باید بیاورید که میدانید اگر آتشش بزنید هیچ اتفاقی برایتان نمی افتد و آب از آب تکان نمی خورد. 

این را که گفتم برگرفته از یک اصل مهم است. اصولا سرمایه‌گذاری، با اسکناس حاصل از فروش کالاهای مصرفی و خانه و این چیزها صورت نمیپذیرد(نام این حرکت قمار است). سرمایه‌گذاری را با پولی میکنند که یک گوشه‌ای افتاده و راکد مانده.

حالا اصلا بحث اصلی‌ام چیست این وسط؟ اولا بنده وقتی شغلم، تحصیلم و زندگی‌ام این قضایاست، اصلا اخلاقی نیست که در پارکینگ یا توسط تماس تلفنی یا در وبلاگ یا در تلگرام یا در جمع‌های خانوادگی و دوستانه خِفت شوم و بعضی مشاوره‌ها را بدهم. مثل این است که شما جلوی در پارکینگ خانه‌ی یک پزشک بایستید و به محض خروج بخواهید ویزیتتان کند. یا یک وکیل را در رستوران گیر بیاورید و خواستار مشاوره‌ی حقوقی به هنگام میل کردن ناهار شوید. ثانیا بنده در اندازه‌ی نظر کارشناسی شده دادن هم نیستم و این مهم حداقل نیاز به ده سال تجربه‌ی مفید دارد. البته که این ادعا را کارکشته‌ها هم ندارند و هیچوقت چیزی را به صورت قطعی اعلام نمیکنند و خودشان هستند که به خودشان مجوز مشاوره نمیدهند.

اگر گاهی هم ناپرهیزی میکنم و چیزی از وضعیت اقتصاد و بازار سرمایه و دلار و طلا میگویم، حاصل جوگیری آنی ست وگرنه اگر جوگیر نباشم، حماقتش میدانم.

  • #اینتِرنال‌آدِر

آش‌فروش

دوشنبه ۹ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ق.ظ

یک شب در نوجوانی برای افطار به خانه‌ی یکی از دوستان خانوادگی و از بهترین مردمان معمولی این جهان رفته بودم. با دامادشان که ایشان هم انسان معمولی و به همان اندازه آدم حسابی ست صحبت میکردیم. او از مرد آش‌فروشی برایم گفت که امروز در زمینه‌ی تغذیه صاحب‌نظر است و در همین رشته یا رشته‌ای مرتبط صاحب مدارج علمی بالای آکادمیک است. قضیه این بود که آن مرد تصمیم گرفته بود ابتدا کارش را پیدا کند، سپس برود دنبال رشته‌ای که مرتبط با کارش باشد. 

این ایده به هرحال در نظرم جذاب آمد و بر یکی از مستحکم‌ترین و بدقلق‌ترین دیوارهای اتاقک ذهنم حفره‌ای رو به دنیایی ناشناخته و کم رهرو به وجود آورد. به مرور که بیشتر فکر میکردم به این نتیجه رسیده بودم که این ایده چقدر میتواند جامع و مانع باشد. آنطور که اگر دنبال کاری بروم که دوست دارمش، یقینا پس علم مرتبط با آن را هم دوست داشته‌ام و شاید به خاطر توهماتی که جامعه‌ در ذهنم فروکرده متوجه این مهم نشده‌ام. به واقع همین‌طور هم شد.

آنقدر خودم را مطالعه کردم و به فشرده‌ترین شکل ممکن راه‌های متفاوت را امتحان کردم تا به نتیجه‌ای متزلزل رسیدم. آن نتیجه را بارها موشکافی کردم. روزها و شب ها از خورد و خوراک و خوابم میزدم تا متوجه شوم که فکرم در مورد خودم، گذشته‌ام و علایق و فعالیت‌هایم در طول سالیان تحصیل دبیرستان و کمی بعدترش چطور بوده و آیا آن تصمیمی که براساس گذشته‌ام گرفته‌ام صحیح بوده یا نه. موتوری که روحم را از زیر بار ملامت‌ها، تهمت‌ها، تمسخرها، تحقیرها و نگاه‌های خرس‌خاله‌ای بیرون میکشاند قول ثابت در زندگی دنیا و آخرت بود:

وَلَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا (و چیزى را که بدان علم ندارى دنبال مکن زیرا گوش و چشم و قلب همه مورد پرسش واقع خواهند شد) [سوره‌ی اسراء آیه‌ی سی‌وشش]

این آیه‌ی اخلاقی تعریف مرا از توکل به کلی تغییر داد. آنطور که صراحتا میگوید کاری را که به درست بودنش اطمینان نداری صورت نده! نیاز به تحقیق و کنجکاوی داشتم، نیاز داشتم که از انحراف فکرم جلوگیری کنم، نیاز داشتم که سطحی و زودباور و شایعه پراکن نباشم و همین یک آیه کافی بود تا بدانم پیروی از حدس و گمان عامل تمام این اتفاقات و ریخته شدن آبروست.

به هر صورت، نتیجه‌ی متزلزل استوار شد و مصمم شدم مسیری معکوس را انتخاب کنم. همان کاری که آش فروش کرده بود. ابتدا رفتم به دنبال کار. برای یادگیری حرفه‌ی مورد علاقه‌ام هر پنجشنبه ساعت پنج صبح تهران بودم، چهارساعت به کلاس میرفتم و برمیگشتم و تمام طول هفته‌ام را به تمرین و مطالعه پیرامون آن رشته میپرداختم. بین راه بارها علمی که علاقه‌مند بودم آکادمیک ادامه‌اش بدهم تغییر کرد تا بالاخره به همانی رسیدم که باید. علمی که تمام قبلی‌ها را در بر میگرفت و نیازمند مطالعات وسیع بود و همچنین اجازه‌ی کار در خارج از کشور بدون خروج از کشور  را هم به راحتی برایم فراهم میکرد.

اینطور بود که در انتهای مسیر چند اتفاق به سرانجامشان رسیدند. افسردگی شدید گرفته‌بودم که درمان شد. عمده‌ی آدم‌های احمق اشتباهی زندگی‌ام در نهایت دمشان را روی کولشان گذاشتند و به درک واصل شدند. اعتماد به نفسم تقویت شد. بیش از پیش با آدم‌های به درد بخور و جدید آشنا شدم. به واسطه‌ی کارم به دوستانم کمک میکردم تا خرج تحصیل و تفریحشان را خودشان فراهم کنند و توانستم برادرم را هم از چنگال آدم‌ها نجات بدهم. در کارم پیشرفت کردم و به یک باره پرتاب شدم. آدم‌های به درد بخور که موی سپید کرده‌بودند پله پله همراهم بودند و کمک میکردند. سرانجام وارد فضای آکادمیک شدم و به راهنمایی همان موسپیدان مذکور تصمیم گرفتم که دو رشته مدیریت مالی و بعد جامعه‌شناسی را همزمان در بهترین دانشگاه ایران، سرزمین محروسه با خون و اشک اندیشه‌ورزان، بخوانم.

تمام این راه را مرهون پدرم بودم که از کودکی ترس را از وجودم ریشه‌کن کرد. 

  • #اینتِرنال‌آدِر

پر از راه

جمعه ۳۰ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۷ ب.ظ

حس، حس جالبی ست. از فردا وارد فاز جدیدی میشوم. دقیق‌تر باید باشم. یعنی اینطور نباشد که از درسم عقب بیفتم یا کارم را از دست بدهم. باید باشگاهم را بروم، فرانسه را بیاموزم و ناهار و شام هم یک مسئله‌ی بسیار مهم است. یک مسئله‌ی بسیار بسیار مهم است. به دلایل متعدد اصلا مهم‌ترین مسئله است. کدام احمقی میتواند بیخیال کیفیت غذایش شود؟

یک عمو در تهران دارم که یک پسر دارد. این پسرعمو من را به هر الواتی‌ای میکشاند. باید کمی دوری کنم تا کنترل را به دست بگیرم. یک فرمانده، نمیگذارد اینطور اوضاع از دستش خارج شود. نقش بهرامی که گور میگرفت را دارم. اصلا این پسرعمویم این روزها مسئله ساز است. خصوصا از وقتی که با دختر دو تا از سلبریتی های وطنم، ایران، روی هم ریخته. حالا بهتر میفهمم مارک رولندز در کتابش دقیقا در مورد چه چیزی حرف میزد. عجیب است این دنیای سلبریتی ها. انحطاط را معنا میکند. این انحطاط به زندگی ما هم کم کم کشیده میشود. أینَ فلان؟!

ببین انحطاط یک پله پایین‌تر و بدتر از نابودی ست. وقتی چیزی نابود شود، می‌توان از نو ساختش؛ اما، انحطاط یعنی تمام عواملی که باعث بازسازی میشد از بین بروند. ما به دلایل متعدد رو به انحطاطیم. حالا اگر هِی بدون اینکه راهکاری داشته باشیم، بنشینیم و از انحطاط بگوییم چه میشود؟ به ابتذال کشیده میشویم. یاوه‌گویی میکنیم. چه کنیم پس؟ ای آقا. سال‌هاست در این مملکت گفته‌اند فکر کنید تا درست شود. کسی گفت اصلا فکر چیست؟ خیر. البته که دوست ندارم به ابتذال کشیده شوم و یاوه‌گویی کنم. نظر نگارنده تفکر در مورد تفکر است. اساسا باید فهمید که تفکر چیست و متفکر کیست؟ بله، من به ارسطو، افلاطون، کانت، هگل، دکارت، ویتگنشتاین، هایدگر و نیچه نیاز دارم. نگاه انتقادی پوپر هم برای خودش داستانی ست.

از این درشکه بیا پایین، تو نیز شیهه بکش گاهی...!

  • #اینتِرنال‌آدِر

دوزخ گلشن شود*

شنبه ۲۴ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

عجب تابستانی بود این تابستان نودوهفت. فکرش را هم نمیکردم.

طی سه ماه، زندگی‌ام از این رو به آن رو شد. شاید پاداش پنج سال زخم زبان شنیدن، تمسخر و تحقیر و ریشخند شدن را گرفتم. حالا در بیست‌وسه سالگی، در میان مسئولان و سیاسیون شهرم، دارای وجهه هستم و می‌توانم اثرگذار باشم. توانسته‌ام در رشته‌ای که دغدغه‌اش را داشتم و برایش زحمت کشیدم ادامه‌ی تحصیل بدهم و به تهران برگردم. همزمان از کاری که کاملا مرتبط با همان رشته است برخوردار شدم. کاری که به ترتیب و براساس اولویت، هزینه‌ی خانه‌ی کوچک اجاره‌ایم را میدهد، خوراک و پوشاک و نوشاکم را مهیا میکند، وقت کافی برای درس در اختیار دارم، هر کتابی که دلم بخواهد را با درآمدش تهیه میکنم، مجله‌های مورد علاقه‌ام را میخوانم، جای پیشرفت خیلی زیادی دارد و در آخر هزینه‌ی باشگاه و بنزین و باقی قرتی بازی‌ها و عیاشی‌ها و فسق و فجور(!) را هم فراهم میکند.

پیش از این هم، از حوالی هیجده سالگی استقلال مالی داشتم و به واسطه‌ی فقدان پدر کارهای او درخانه بر دوشم بود؛ اما، این شکلش فرق میکند. مثلا مادرم نیست که برایم غذا بپزد یا سرما که میخورم سوپ درست کند و جوشانده تحویلم بدهد و غُر بزنم که این زهرماری‌ها چیست. همه‌ی این کارها را خودم میکنم و تازه میفهمم چندین سال است که مادرم چه زحمتی میکشد.

در کنار همه‌ی این‌ها، به مدد پشوتن که حق استادی بر گردنم دارد، یک کار خصوصی هم دست و پا کرده‌ام. تا به حال خطاب به سه نفر لفظ استاد را به کار برده‌ام که یکی از آن‌ها پشوتن است. این مرد، بالاخره بعد چهارسال مرا عضو تیمش کرده و درصد مناسبی را هم از حاصل کار میدهد که با آن به سرمایه‌گذاری‌هایم قدرت میدهم و برای مادرم چیزهای تازه‌ای میخرم؛ مثل دستگاه تست قند خون که فکر نکند خیلی جوان است و صد کیسه‌ی میوه را به دست بگیرد و پایکوبان تا خانه بدود یا ماشین ظرفشویی که فکر نکند خیلی جوان است و باید ظرف‌ها را خودش بشوید و موزیک گوش بدهد.

و البته که پارس نوک مدادی‌ای که آرزویش را داشتم هم خریدم. این را اگر نمیگفتم یک چیزی بدهکار میشدم به جان همسایه‌ی طبقه‌ی سوم که میخواهم سر به تن خودش و مادرش و همسرش نباشد اصلا!

*شب همه روشن شود دوزخ گلشن شود | مولوی در دیوان شمس

  • #اینتِرنال‌آدِر