:: لِوموت ::

فَردا که نَیامَده‌سْت بابا، وِجداناً فَریاد مَکُنْ! خُب؟
بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آپارتمان شماره 22» ثبت شده است

شبِ مهتاب

جمعه ۲۸ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

مدت‌ها قبل، دقیقا چنین شبی حول و حوش ساعت دَه، اولین پوزیشنم در بازار جهانی به تارگت رسید. با هفتاد پیپ(واحد اندازه‌گیری) سود خارج شده بودم. نمی‌دانستم این اولین شادی را با چه کسی قسمت کنم که حسَم را درک کند و جنگل جانم را با نگاهش خاکستر نکند. هرچه اطرافم را جُستم، هیچ‌کس نبود. ساعتی گذشت که ناگهان به دروبین خیره شدم و گفتم:« خود استاد پشوتن» چرا پشوتن را فراموش کرده بودم؟ این مرد چهل‌ویک ساله که قدم‌قدم با من آمده بود و هر وقت سوالی داشتم و اجازه‌ی پرسش می‌گرفتم این‌طور پاسخ میداد:«جانم؟»

هر سال این روز را در تنهایی خود جشن می‌گیرم. یک چیزی که تمام طول سال تعقیبش کردم و نخریدم را بالاخره میخرم، یک شام خوب می‌خورم، یک سیگار برگ را کامل می‌کشم و در امیدوارانه‌ترین حالت به آینده می‌اندیشم و لذت میبرم از لحظه به لحظه‌اش.

بعدتر هم هیچ‌وقت هیچ‌کس از شادی بی حدومرز بیست‌وهفتم دی ماهم با خبر نشد؛ چون، هیچ‌کس نخواست که باخبر شود.

  • #اینتِرنال‌آدِر

درگذشت‌نامه

چهارشنبه ۱۲ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۴ ب.ظ

من و دوستانم علی‌رغم هشدارهای جوی که دادند، حماقت کرده و صعودمان را به دماوند شروع می‌کنیم.
این متن زمانی توسط تو خوانده می‌شود که نویسنده‌ی خوشبخت و رستگارش پس از یک فاصله‌ی طولانی و زجرآور، فرصت صعود سنگین را با رُخصت از کوه، دوباره یافته و اینک بر تخته سنگی سرد نشسته و زیر کلاهی که صورتش را پوشانده، نفس‌هایی عمیق می‌کشد. 

اپیزود اول:
اصلا نمی‌خواهم جو بدهم و خوشم هم نمی‌آید همچین برداشتی بشود؛ اما، این متن بهتر است شبیه به یک وصیت‌نامه خوانده شود. وصیت‌نامه‌ی پسری بیست‌وسه سال و شش ماهه، با تیپ شخصیتی ENTJ، متولد فصلِ بهار، میانه‌ی خرداد ماهِ اصفهان، به دوستانش. در کودکی همراه پدرش پیروزی سیدمحمد خاتمی را لمس کرده و فهمیده؛ حماسه‌ی ملبورن را هم گذرانده؛ اما، نفهمیده. در نوجوانی همراه پدرش پیروزی باراک اوباما را دیده، جنبش سراسر اعتراضی سبز را کف خیابان لمس کرده و بعد فلاکتی به نام احمدی‌نژاد را از سر گذرانده و یارانه‌اش هم هدفمند شده. جوانی‌اش را هم که هنوز نگذرانده که بشود خلاصه‌ای تاریخی اجتماعی از آن ساخت؛ اما، خب میشود همینجور سَرسَری گفت جوانی‌اش را بدون پدرش با تلخ‌ترین حوادث شخصی شروع کرده و همیشه در تلاش و تکاپو بوده از دل تلخی، مردی بیرون بکشد که در پیری حسرت جوانی‌اش را نخورد و شاید امروز در ابتدای این موج صعودی بزرگ قرار داشته باشد. موج سوم زیستن.

اپیزود دو:
امیرحسین، در دبیرستان عاشقانه ریاضی خوانده. به دانشگاه پلی‌تکنیک رفته تا برنامه‌نویسی را درک کند. به در بسته خورده. چیزی نگذشته که انصراف داده تا جای یک مهندس را نگیرد. سپس سمت عکاسی، سینما و موسیقی رفته. از سینما به فلسفه و تاریخ کشانده شده. از فلسفه و تاریخ به علوم انسانی و در علوم انسانی، دنبال علمی رفته که بیشترین ارتباط را با ریاضی داشته باشد. مدیریت مالی شهیدبهشتی را انتخاب کرده و توسط استادی که مدت‌ها قبل با او آشنا شده به سمت دو رشته‌ای شدن رفته و مردد بین علوم‌سیاسی و جامعه‌شناسی، جامعه‌شناسی را انتخاب کرده و بی‌نهایت دوست دارد چم و خم اقتصادسیاسی را دربیاورد و این را رسالت علمی خودش تا آخرین لحظات عمر می‌داند. پس هرکار علمی‌ای که تا به حال کرده صرفا به یک دلیل بوده: فهم اقتصادسیاسی. اکنون در ادامه‌ی این مسیر است و دوست ندارد بیشتر در مورد این روزهایش بنویسد تا بعد. میتوان اضافه کرد که یک بورس باز تحلیلی(نه بازاری) بوده؛ فارکس شغل ابدی اوست و عضو تکنیکال تیم مشاوره‌ی یک شرکت سرمایه‌گذاری بزرگ بودن هم فعالیت مهم و استرس‌زای این روزهای آخرش است که در این موردِ انتهایی صرفا شانس آورده. 

اپیزود سه:
و اما بعد. دوست نداشتم معمولی نباشم. چرا چرا! یک موقع‌هایی دوست داشتم کُن فَیَکون کنم، همه‌جا را به آتش بکشم، برخیزم و بلند کنم و ببرم و جِر بدهم و این‌ها. همین  تغییر دنیا و فلان. دریافتم که این آرزوهای احمقانه به درد آن‌هایی می‌خورد که از پس هیچ تغییری برنیامدند. اصلا کدام بورژوایی مثل من و تو بوده که همچین آرزوهایی را در سر نپرورانده باشد؟ شاخ در جیب ما بسیار گذاشته‌اند. ما بچه‌های لوسِ بی‌معنیِ راحت‌طلبِ کودنِ بی‌فکرِ پرادعای افسرده‌‌‌‌ی بی‌لیاقت که طبقه‌‌ی اجتماعی‌مان را مدیون اصلاحات فرمایشی رضا پهلوی هستیم.  

اپیزود چهار:
مهم‌ترین اصول زندگی من از مارکت‌ها گرفته شدند. اصلی ترینش هم این است که:« مارکت از تو بزرگ تر است، زورت به او نمیرسد. بهتر است نوسانت(سود) را از موج‌هایش بگیری و به وقت سقوط فرار کنی.» همین کافی بود که بدانم دنیا چندین و چندین بار از من بزرگ‌تر است و زورم به پستی‌اش نمی‌رسد. از اولش هم همینطور بوده‌. پیامبر خدا هم برای یک ناحیه‌ی خاص می‌آمد و می‌رفت. او که خط مستقیم وی‌آی‌پی با خالق دنیا داشت اینطور بود. با این حال دنیا لبخند بزرگی ست که به انسان زده شده. فرصت جذابی ست که به ما داده شده. هیچگاه از زیستن سیر نشدم. تسلیم نشدم؛ چراکه فلسفه‌ی بی‌رحمی دنیا از این قرار است که به آدم‌هایی که تسلیم می‌شوند رحم نمی‌کند.

اپیزود پنج:
اگر بخواهم از عشق بگویم از سعدی(شاعر جدالی بین عقل و دلش داشته) می‌نویسم و پای حرفم تا آخرش میمانم که:« مرا رفیقی باید که بار برگیرد / نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار» و اگر عاشق شده‌ای و از این بیت خوشت نیامده باز از سعدی می‌گویم و تا آخرش پای حرفم می‌ایستم که:« چو ماکیان به در خانه چند بینی جور / چرا سفر نکنی چون کبوتر طیّار؟» و اگر عاشقی و تا به اینجا خوانده‌ای و بدت نیامده، باز از سعدی برایت می‌گویم و پای حرفم تا آخرش می‌ایستم که:« به خدا اطلس اگر وقتی التفات کنی / به قدر کن که نه اطلس کمست در بازار». از راه رفته با تو سخن گفتم. قبل‌تر یک نفر از همین راه رفته با من سخن گفت و من از قول سعدی گفتم:« که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی / هزار نوبت از این رای باطل استغفار» افزودم:«هرآنکه مهر یکی در دلش قرار گرفت / روا بود که تحمل کند جفای هزار». اشتباه کردم، به من اعتماد کن و اشتباه نکن! اگر اشتباه کردی، جدی نگیر! مهم نیست.

اپیزود شش:
کنکوری هستی؟ طفلک مورد هجوم خونخواران فرهنگی ممالک محروسه‌ی ایران! بدان که امروز و فردا ول معطلی. به دانشگاه که رفتی جای قدمی جلو رفتن، چندین قدم عقب رفته‌ای. شبیه یک سقوط آزاد. از تو چیزی برون نتراود جز حرف مفت و ادعای پوچ. طبل تو خالی با یک لیسانس، فوق‌لیسانس یا دکتری که زیر دست اساتید عقب افتاده‌ی ایرانی رشد کرده. دانشگاه اگر رفتی دنبال فلسفه‌ی دانشگاه رفتنت باش نه هیچ چیز دیگر. از خود بپرس:« دانشگاه چیست؟ چرا دانشگاه؟»

اپیزود هفت: 
عده‌ای از فلاسفه سه قسمش کردند: رنج و لذت و ملال. پیوسته کوشیدم اگر در رنج رسیدن به چیزی هستم، جدی‌اش نگیرم. لذت رسیدن به آن چیز، هرچند مهم و حیاتی، روزگاری به ملالی سخت تبدیل خواهد شد که مرا هیچ رهایی از آن نیست. زیستن سخت است؛ چراکه اگر سخت نبود موهبتی برای انسان نبود؛ ولی، آنقدرها جدی نیست. گاه با خود می‌گویم که اگر این هدیه را روزگاری در پس پرده‌ای پذیرفتی، حالا به هیچ و پوچ مبندش که وحشی می‌گفت:« سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن / گر میوه‌ی یک باغ نچیدیم، نچیدیم». چقدر در همین وبلاگ نوشته‌ام:«گور پدرش». ناسزای بدی ست، میدانم؛ اما، خلاصه‌ای از همین شعر وحشی ست. کاش در روزهای اول جوانی این را می‌دانستم. گور پدرش، اصلا ندانستم هم که ندانستم؛ حالا که میدانم.

اپیزود هشت:
هشت را بیخیال.

اپیزود نُه:
هیچگاه به بهتر شدن اوضاع امیدی نداشتم؛ اما، همیشه به بهتر کردن اوضاع امیدوار بودم. امید تنها سلاح بشر است. امید به شکار یک گوزن، به زنده ماندن نوزاد، به محصول بیشتر زمین، به پایان یافتن یک جنگ. امید تنها سلاح من هم بوده، مثل همه‌ی نسل‌های گذشته‌ام. عقیده‌‌ام ادامه‌دهنده و تکمیل‌کننده‌ی عقاید مصدق، فاطمی، بازرگان، شریعتی، طالقانی، چمران و یزدی‌ست. امید را اینجا یافتم. هَلْ مِنْ مُبارِز؟  

اپیزود آخر:
دل‌تنگ پدرم بودم. دل‌تنگ مادرم ماندم. دل‌تنگ کویر خواهم بود.

تهران - نیمه شبِ پنجشنبه ششم دی ماه سال ۱۳۹۷
آپارتمان شماره‌ی ۲۲

وانگهی:
آقاگل راست میگفت. بیست‌وسه سالگی سن عجیب غریبیه. پر از اتفاقات عجیب‌غریب. پر از انتخاب‌های عجیب‌غریب. 

  • #اینتِرنال‌آدِر

ایستاده زیسْتَّنْ

شنبه ۱ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

هر سال شب یلدا خانواده دور هم جمع میشوند. مثل همه‌ی خانواده‌های دیگر. من فلک‌زده خریدها را قبلا صورت داده‌ام، یکی دو نفر از بانوان قرمه‌سبزی میپزند،  پدربزرگ شاهنامه میخواند، مادربزرگ هم فال حافظ میگیرد. این سال‌ها همیشه برنامه همین بوده. باورم نمیشود که امسال حتی زنگ نزدند بگویند زنده‌ای یا مرده؟ هستی؟ نیستی؟ شب یلداست، تو کجایی؟ حداقل هندوانه‌هایی که تا دیروز زیر بغلم میگذاشتند را بردارند آقاجان. شگفت‌زده‌ام میکند اینکه مرا به خاطر اعتقاداتم، به خاطر فکرم، به خاطر ایستادگی‌هایم، به کلی بیرون انداخته‌اند. فقط برادرم و پسر عمه‌هایم هستند که اخبار را به گوشم میرسانند. 

بسیار خب. یادم میماند که شب یلدای سال ۱۳۹۷ را در تهران، خانه‌ای کوچک، بالاترین نقطه‌ی آپارتمان شماره‌ی بیست‌و‌دو، با چای و قهوه و کیک و کتاب استاد سریع‌القلم و پلی‌استیشن و رالی گذراندم. از فردا عصر میروم سروقت کار جدید. نمی‌دانم چه حسی خواهد داشت  جایگزین بزرگ‌ترین تکنیکالیست ایران شدن آن هم با پیشنهاد مستقیم خودش. فردا باید با گوشت و پوست و استخوان حسش کنم و این شیرینی را سخت تا انتهای عمر نگه دارم. در شکست‌های سنگین و خانمان براندازِ بعدتر، به کار آید.

گور پدرش بابا. بیخیال!

  • #اینتِرنال‌آدِر

ناسودمندگویی جنابش

سه شنبه ۲۷ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ب.ظ

چمچمالم. میفهمی؟ در عنفوان سرماخوردگی. قرار است روزهای پیش رو را در انتهای جاده‌ی مرگ سپری کنم. هیچکس هم نیست یک کاسه سوپ دستم بدهد. سوپ‌هایی هم که خودم میپزم مزه‌ی زهرمار میدهد. چاره‌ای جز رستوران و سوپ آماده‌ی سوپرمارکتی نیست. اصلا من که مرد سوپ‌خوری نیستم. دندانم دندان کباب‌خوری ست آقا.

اَه.

اَه.

سرما که میخورم، عالم و آدم به دلایل مختلف اسیر میشوند. مثل بچه‌ی آدم که سرما نمیخورم؛ به معنای راستین کلمه سرمای سگیِ سگیِ سگی میخورم. آدم‌هایی که برای اولین مرتبه سرماخوردگی‌ام را میبینند تصور میکنند که آخرهایم است. این اتفاق نامیمون دلایل محدود و تقریبا مشابهی هم دارد. مثلا شیشه‌ی ماشین را پایین میکشم با این جمله: چه هوای خنک و خوبیه. یا پنجره‌ی خانه را باز میکنم و موقع خوابیدن میگویم: اَی بابا کی حال داره ببنده؟ گور پدرش! پتو میکشم رو سرم دیگه. یا از باشگاه و سالن می‌آیم بیرون با این جمله: با یه باد که آدم سرما نمیخوره. ماشینم که نزدیک پارک کردم. کام آن من(!) انقد بچه‌ننه نباش!

این دفعه اما دلیل دیگری داشت و با این جمله شروع شد: به درک که سرما می‌خورم.

پشیمانم، خب؟

غلط کردم. لاطائلات سرهم کردم. مهمل گفتم.

  • #اینتِرنال‌آدِر

باراکا

پنجشنبه ۱۵ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۵ ب.ظ

تهران هم بارانی زده. هوا خوب است و سرد. 

میشود گفت: «هوا، هوای جفت‌گیری ست.»

دیروز را مثل امروز، در خانه‌ام بز می‌چراندم. «بُزچران» اصطلاحی بین من و دوستانم است. برای آدم‌هایی که بیش از اندازه بیکارند و حال نمی‌کنند کار خاصی هم صورت بدهند، به کار برده می‌شود. حالا شاید بین بقیه و دوستانشان هم باشد که به هر حال جملگی از ما یاد گرفته‌اند. بله، در همان حال‌وهوای خوش بز چراندن به این فکر می‌کردم که عجب، ناخودآگاه و بدون اینکه قصد کنم، مغزم اتوماتیک برنامه‌ی زمستانه‌ی فوق‌العاده‌ای برایم چیده. پنج شش سریال مستند تاریخی خوب و چند فیلم فرانسوی و ایتالیایی بی نظیر؛ یک رالی جدید برای کنسول بازی‌؛ چند کتاب خیلی خیلی خیلی درجه یک؛ سه چهار دوره‌ی آموزشی اقتصادی و سیاسی با ارزش و یک صعود زمستانه به دماوند. 

برای پشوتن نوشتم که: ای استاد! این حقیر آنقدر تجربه ندارد که تدریس کند. همین یک دوره هم برای هفت پشتم بس بود. کار من نیست درس دادن این چیزها. چه کنم؟ راهی نشانم بده و برهان مرا از این عذاب Bro! گفت:« چرا خب؟» گفتم: آخر کسی که این چیزها را بداند که در جوانی به تدریس نمی‌پردازد. می‌پردازد؟ خسته شده‌ام. یکنواختی‌اش حالم را می‌گیرد. نیاز به هیجان دارم. نیاز دارم که موقعیتم سخت‌تر، پرمسئولیت‌تر و استرس‌زا باشد. گفت:« دیدی بهت گفتم تدریس خوب نیست برای تو؟» گفتم: خب چه کنم حالا دلاور؟ گفت:« میخوام از تیم مشاوره‌ی x (نامش را فاش نکرد آن موقع) خارج بشم. تو رو جای خودم پیشنهاد میدم.» گفتم: وجدانا؟ من آماده‌ام بزرگوار. هرجا که باشد و هرچه که باشد.

مورد اعتمادترین آدم زندگی‌ام.

همان طور شد. مدیران آن شرکت سرمایه‌گذاری به خاطر اعتبار او، من را پذیرفتند. از اوایل دی ماه از مجموعه‌ی پشوتن بیرون میروم و جایش را در آن تیم مشاوره میگیرم.

رفته‌ام نیم کیلو شکلات باراکا خریده‌ام. دیگر از این مسخره بازی‌های شکلات تلخ خسته شده‌ام. از این به بعد فقط شکلاتی میخورم که شیرین باشد.

همزمان با شروع فصل جدید زمستانی، زندگی ام یک فصل جلوتر خواهد رفت.

  • #اینتِرنال‌آدِر

قفلی زدن

دوشنبه ۵ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۳ ق.ظ

بله، بدین‌سان تنها بودن هم جالب نیست. بهتر است اسمش را تنهایی نگذارم. انسان، آنگاه تنها می‌شود که می‌رود گوشه‌ای از دنیا مثل یک کویر، مثل یک کوه یا مثل هرجایی از طبیعت که دوستش داشته باشد، مینشیند و در آن بکری مطلق با خودش تنها می‌شود.

خب این هم از مشکل جدید. تعریفم از تنهایی را گفتم و مکتوب هم کردم.  یک دردسر نو برای خود ساختم. هر بار هم خودم می‌کنم این کار را که لعنت بر خودم و افکارم. حالا هروقت کسی از تنهایی حرف بزند باید برایم تعریفش کند و بعد من تعریفی که فکر می‌کنم درست است را برایش بگویم و اگر نتوانست نقضش کند، سخت پافشاری کنم که واژه‌اش را تغییر دهد. این خاصیت من بودنِ من است و نمیدانستم این ویژگی برای همه‌ی آدم‌هایی که شبیهَم هستند هم صدق میکند.

بله، شوربختانه داشتم می‌گفتم. بدین‌سان بی‌کس بودن هم جالب نیست. بهتر است اسمش را بی‌کسی نگذارم. انسان، آنگاه بی‌کس می‌شود که واقعا بی‌کس باشد. خب این اصلا صحیح نیست. درست است که من هم مثل همه‌ی شما که این واژه‌ها را می‌خوانید خانواده‌ی عقب‌افتاده‌ای دارم؛ اما، دوستان خوبی دارم که احتمالا می‌فهمند. انصاف نیست که بی‌مروتی آن‌ها را به پای این‌ها هم بگذارم. چه معنی دارد؟ 

بهتر است بگویم بدین‌سان خالی بودن هم جالب نیست. تنها مزیتش این است که نیمه‌شب راحت پا روی پا می‌اندازم. کاپوچینویی که با عشقی سرشار برای خودم ساخته‌ام را با تکه‌ای کیک شکلاتی می‌نوشم. پشت لپ‌تاپ می‌نشینم و قفلی میزنم*.  پیوسته ترِید می‌کنم. گهگاهی کامی از پیپ می‌گیرم. موزیک گوش می‌دهم. حتی گاهی به سرم می‌زند و به بعضی دوستانم فکر می‌کنم که فردا باید صبح زود بیدار شوند و بروند زیر دست یک آدم ناحسابی جان بکنند. همین. البته کسی هم نیست که گیر بدهد. کسی نیست که اذیتم کند. کسی نیست که اعصابم را آنقدر بهم بریزد که تمام معاملاتم منفی شوند. کسی نیست که نفهمد چه می‌گویم. کسی نیست که نفهمم چه بلغور می‌کند. کسی نیست که بزرگ‌ترین فکرها و کارهایم را با تحقیر نگاه کند. درد می‌کند جای همه‌ی روزهای گذشته. به درک! 

اصفهان.

فردا باید به اصفهان برگردم. یادم باشد که بروم پیش مجید تا روغن موتور و واسکازین و هیدرولیک نِهرو را عوض کند. یادم باشد که موقع تعویض روغن به  آرش زنگ بزنم تا نیم کیلو میکس مدیوم برایم آسیاب کند. یادم باشد که بروم آمادگاه، پیش ایمان. یادم باشد که باید به دفتر حزب هم بروم. یادم باشد که طرف پل آذر و عباس‌آباد نروم. یادم باشد سازمان عدالت‌وآزادی هم برنامه دارند.

عجب! واقعا داشت یادم میرفت. مجید باید فیلترها را هم عوض کند. از این به بعد فیلتر بنزین را هم هر سه هزارتا عوض میکنم. اینطور فایده ندارد.

* قفلی که میزنی، یعنی بی‌اختیار کاری را میکنی که نمی‌توانی نکنی. دِلَتْ می‌خواهَدْ بُکُنی آنْ کارْ را.

  • #اینتِرنال‌آدِر

عجیب لذتی هم

جمعه ۱۸ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۳ ب.ظ

صبح‌های جمعه، ساعت هفت، بیدار میشوم و بدون اینکه دست و صورتم را بشویم و از این لوس‌بازی‌ها در بیاورم، به این می‌اندیشم که الان صبحانه چه چیزی زهرمار کنم که در طول هفته نخورده باشم؟ عجیب است که هر دفعه به این نتیجه میرسم که باید املتی را بخورم که در طول هفته هر شب به عنوان شام میخوردم. پس املت میخورم. املت گوجه فرنگی یا پنیر. بعد که خوردم و تمام شد و ظرف‌هایش را شستم، به این می اندیشم که خب حالا چه کنم پس؟ املت را هم که خوردم پس حالا چه غلطی باید کرد؟

نتیجه‌ی تمام اندیشه‌های عمیق و بالا پایین کردن‌ها این میشود که بروم و تمپلیت‌هایی جدید براساس حمایت/مقاومت‌های  معاملاتم بسازم برای طول هفته. واعجبا که هردفعه که میروم این کار را بکنم متوجه میشوم که امروز جمعه است و خارجی‌ها جمعه‌هایشان تعطیل نیست و معاملات بازم فعال مانده‌اند. به واقع این کار را شنبه‌ها صورت میدهم نه جمعه‌ها و به همین سبب یک موزیک لایت پلی میکنم و میروم و لعنت میفرستم. آدم انقدر اَبله؟

باز که می‌اندیشم، نوبت به تهیه‌ی یک نوشیدنی کافئین‌دار میرسد. گزینه‌های زیادی ندارم جز چای، تُرک، اسپرسو و کاپوچینو. البته که دستگاه قهوه ساز و سوسول‌بازی ندارم. برای ساخت تُرک از جذوه‌ی مسی دونفره‌ام استفاده میکنم، در این زمینه استادم. ادعای خدایی در ساخت قهوه تُرک دارم. برگردیم که به افلاطون یک جورهایی  تُرک من همان آیدوس افلاطونی ست. برای ساخت اسپرسو از موکاپات دونفره‌ام استفاده میکنم که خب بدک نیست. برای ساخت کاپوچینو از موکاپات برای قهوه‌اش و از پرس‌پات دونفره‌ام برای تهیه ی فوم شیر استفاده میکنم و بعد هم کمی شکلات خرد میکنم و میپاشم رویش و فکر میکنم که عجب کاپوچینوی دست ساز درجه یکی ساخته‌ام و بعدتر، رقم زدن این فاجعه در عرصه‌ی سرو نوشیدنی را به خودم تبریک میگویم. 

این همه دو نفره که نوشته‌ام دلیل خاصی هم ندارد. نوشتم که مثلا بگویم بله همه‌ی این ها دو نفره‌اند و تو کجایی که نیستی حمّال؟ خیر. ظاهر و باطن قضیه این نیست. تک نفره که پیدا نمیشود. کوچک‌ترینی که قیمتش مناسب باشد و جنسش هم خوب باشد میشود همین دو نفره‌ها. پس به نظر نمیرسد ناخوداگاهم دنبال این بازی‌ها باشد. اجبار بوده.

بله داشتم میگفتم، با آن نوشیدنی کافئین‌دار مینشینم جلوی کنسول بازی روی کاناپه و تصویر بالا را می‌آورم و یک سره رالی میزنم و فحاشی میکنم. همین امروز که به صورت آنلاین وارد بازی شده بودم، یک ژاپنی بی‌پدر، دم آخر آمد سبقت گرفت. من و اتومبیلم هِنری، چهارم شدیم. هرچه برنامه ریخته بودم که تایرهایش را با جایزه‌ی سوم شدنم تعویض کنم، دود شد و رفت هوا. خدا لعنتش کند.

تمام طول هفته را به امید همین دقیقه‌هایی که پشت فرمان این ماشین‌های الکی هستم، میگذرانم. عجیب لذتی هم دارد وجدانا.

  • #اینتِرنال‌آدِر

آپارتمانی که داریم

چهارشنبه ۱۶ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۵ ب.ظ

آپارتمان ما که نامش آپارتمان شماره بیست‌ودو نیست. اسمش چیز دیگری ست اما من وقتی از باشگاه پیاده می‌آیم و خانه‌ها را میشمارم، بیست‌‌ودومینش میشود آپارتمانی که دو سال یا شاید بیشتر  در بالاترین نقطه‌اش ساکن خواهم بود. پس به همین جهت نامش را گذاشته‌ام آپارتمان شماره ۲۲ و یک تگ اختصاصی هم برایش در نظر گرفتم. میخواهم قضیه را بیشتر باز کنم و هرچه میدانم را در مورد آدم‌های این آپارتمان بگویم.

پنج طبقه و هر طبقه دو واحد با یک پارکینگ.

طبقه‌ی اول(همکف)، واحد شماره یک: پیرمردی اصفهانی با همسرش که درد دل های مرا خوب میفهمد و معتقد است که:« ای(این) زن منو بیچاره کرد، آ(سپس) آوردم تهرون. وگرنه الان داشتم مثلی رفیقام کناری سی‌وسه پل پیاده‌روی صبحگاهی میکردم. ای زن جِوونم کا بود مثلی الاناش فقط غُر میزِد.» او بازنشسته ی یک اداره‌ی دولتی ست. خودرویشان یک سمند نقره ایست.

طبقه‌ی اول(همکف)، واحد شماره دو: یک زوج میانسال با دو فرزند دختر که یکی دبیرستانی ست و دیگری دانشجو. پدر خانواده استاد یکی از دانشگاه های دولتی تهران است و مادر خانواده مدرس زبان. این خانواده یک رنو مگان را به خودرویی برگزیده‌اند و هیچکس را به دامادی هنوز نپذیرفته‌اند. ای بابا!

طبقه‌ی دوم، واحد شماره سه: یک زوج با یک پسر دبیرستانی و یک دختر ابتدایی. پدر خانواده ریاست یکی از شعبه‌های بانک کشاورزی را دارد و مادر خانواده کارمند بهزیستی ست. پسرشان به الکترونیک بسیار علاقه‌مند است و دخترشان به بسکتبال(خیلی تلاش میکند که به اشتباه نگوید بستِکبال ولی نمیشود). خودرویشان هم یک دنا پلاس است که رحمت بر آن خودروی پاک باد.

طبقه‌ی دوم، واحد شماره چهار: یک زوج جوان که شش ماه قبل اینکه من بیایم ازدواج کرده‌اند و پیرمرد اصفهانی میگفت تا دوماه نقل هایشان را داشتند از آسانسور و راه پله و پارکینگ و حیاط جمع میکردند. خیلی باهم مهربان هستند و یک پژو ۲۰۶ سفید رنگ دارند.

طبقه‌ی سوم، واحد شماره پنج: یک زوج میانسال دیگر. یک پسر و دختر دانشجو هم دارند. پدر خانواده نمایشگاه ماشین دارد و مادرشان خانه‌دار است. پسر خانواده دانشجوی آزاد تهران شمال است. بارها به من گفته که با او به مهمانی‌های ناشایستی رهسپار شوم که خب وا اسفا که اهلش نبودم! دختر خانواده دانشجوی پرستاری دانشگاه شهیدبهشتی ست و ما احساس قرابت داریم به هرحال(!). این خانواده چهار خودرو دارند لاکردارها. پدرشان توسان دارد، مادرشان سوناتا، پسرشان برداشته یک پژو پارس را به اسپرت ترین حالت ممکنش درآورده به طوری که صدای تراکتور میدهد و دخترشان هم یک پژو ۲۰۶ میراند.

طبقه‌ی سوم، واحد شماره شش: یک زوج جوان که پسربچه‌ای سه چهارساله دارند. زیاد مهمان برایشان می‌آید و از مشتریان پروپا قرص اَپ ریحون هم هستند. خودروی ایشان یک کیا سراتو مشکی رنگ است.

طبقه‌ی چهارم، واحد شماره هفت: این لامصب همان همسایه ایست که بارها در موردش نوشته‌ام که افسار زنش را نمیکشد. همان که میخواهم سر به تن خودش و زنش و مادرزنش نباشد. همان لعنتی که تا وقتی پنجره‌ی خانه‌ام باز بود دمار از روزگارم درآورد. این الاغ‌ها هم یک اُپتیمای سفید رنگ دارند و خرجشان را به کلی پدر مردکِ خانه میدهد و غذایشان را هم مادر مردکِ خانه میپزد و اصلا وضعیتی ست.

طبقه‌ی چهارم، واحد شماره هشت: زوجی که مادر خانمشان یا مادربزرگشان، پیششان زندگی میکند. دو پسر دبیرستانی هم دارند که عاشق فوتبال هستند. اویی که استقلالی ست دو بار به همراه من به استادیوم آمده و دیگری طرفدار پروپا قرص تراکتورسازی ست. یک دنا دارند و یک پراید.

طبقه ی پنجم، واحد شماره نُه: زوج جوان دیگری که مرد خانه در عجب مانده که چرا من با خودم دختر نمی آورم خانه و این فرصت را از دست میدهم. به هرحال دیگر. آشپزی همسرش حرف ندارد. گاهی ظهرهای جمعه برایم غذا می‌آورند و این خودش خیلی خوب است. من هم به خواست خودشان،  به سرمایه‌گذاری هایشان جهت میدهم. یک پژو ۲۰۶ صندوق‌دار دارند.

طبقه ی پنج و نیم، واحد شماره ده: این منم. سه پله بالا میرویم و میرسیم به در چوبی خانه‌ام که میشود پنج و نیم حتما. فرق خانه‌ی سبز و گرم من این است که واحدم قد یک سوئیت با امکانات بیشتر است که خب امکانات بیشترش را خودم فراهم کردم. یک دانشجوی مدیریت دانشگاه شهید بهشتی. یک بورس باز. شاغل در فارکس و مشغول در دو سه موسسه و شرکت به عنوان یک عضو تیم مشاوره مالی و سرمایه‌گذاری، مدرس تحلیل و البته یک حمال هستم. کارم همه حرف مفت و مرامم همه دنائت و پستی ست. یک پژو پارس نوک مدادی دارم که بسیار دوستش دارم.

طبیعی ست که حضور بنده در این ساختمان با حاشیه هایی همراه بود که با مذاکرات قبلی و نیکی رفتار و کردار  بعدی(!) حل شد. 

  • #اینتِرنال‌آدِر

کارزار و حماسه‌آفرینی

سه شنبه ۱ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ب.ظ

نیمه‌های شب یک پشه‌ی بی‌شرم، امانم را بریده بود. اصلا معلوم بود جوانکی مدعی‌ست که همینطور حرف مفت میزند و در پرواز کردن هم حرفه‌ای ست و ویراژهای بسیار میدهد. حتم دارم قرار بود پس از مکیدن تمام خون من، برود با شکمی سرخ و باد کرده پیش رفقایش روی تخت لم بدهد و قلیان زهرماری را به دست بگیرد و از فتوحاتش بگوید. چای هم حتما مینوشد.

فکر کردن به همین چیزها و اینکه خون من ابزاری ست برای این بی‌شرم که برود ادعای کذب کند، چندتا نوچه دست و پا کند، محله‌ها را قرق کرده، مشروب بخورد و عربده بکشد، باعث شد نیمه شب عنان از کف بدهم.

برخاستم، صورتم را با کف دست ماساژ دادم که سرحال شوم و در شیپور جنگ دمیدم.

گیرش انداختم. روی شیشه‌ی یکی از کابینت بالایی‌های آشپزخانه. چنان محکم زدم، چنان محکم زدم، چنان محکم زدم که شیشه و پشه و دستم باهم خون‌آلود شدند. ملعون به هلاکت رسید و آرزوهایش به باد رفت. دستم به معنای واقعی کلمه پاره شد و مجبور شدم بروم کلینیک برای درمانش. شیشه را هم دو ساعت پیش عوض کردم. 

مادرم که تماس گرفت و گفت:« چه خبر؟» گفتم: هیچّ. دیشب یه پشه کشتم. 

  • #اینتِرنال‌آدِر

نیاز به ترِینِر

پنجشنبه ۲۶ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۰ ب.ظ

رابطه‌ی نزدیک من با پشوتن اینطور شکل گرفت که ایمیل فرستادم:« سلام، میدونم سرتون شلوغه و فرصتتون کم، به همین خاطر با تاکتیکِ خب بریم سر اصل مطلب، مصدع اوقات شریف میشم. استاد عزیز، من همون کودکی هستم که میفرمودید چه وقت نشستن سر کلاس تحلیله، برو کنکورت رو بده! حالا بیست ساله‌ام و قصد دارم که در بازار فارکس هم وارد بشم و جهانیان رو با تحلیل‌های خودم شگفت‌زده کرده و پرچم شما رو به عنوان گل استادهای جهان(فلاور آف استادهای عالم!) ببرم بالا. چه کنم؟»

پشوتن نوشت:« شاگرد کوهِ نمک زرشکی پوش من، باتوجه به اعتماد به نفست هنوز برای ورود زوده. بهتره چیزای بیشتری یاد بگیری. شماره‌ی خودم رو ضمیمه میکنم، حتما باهام تماس بگیر.»

پس از آن دوباره هزینه کردم و یک سری کلاس‌های دیگری را شرکت کردم. 

سه سال گذشته و  امروز رسما، اساسا و اصولا به تنهایی ساکن تهرانم. بعد از یک ماه دستیار شدن قرار است که بخش مقدماتی کلاسش را به من بسپارد و پیشرفته را خودش محکم بچسبد. سپس اگر دید که خوب از پسش برآمدم، تابستان سال بعد به عنوان جایزه با او به سفر بروم. آنگاه ایتالیا، یونان و فرانسه را که همیشه آرزوی دیدنشان را داشتم از نزدیک ببینم.

  • #اینتِرنال‌آدِر