:: لِوموت ::

فَردا که نَیامَده‌سْت بابا، وِجداناً فَریاد مَکُنْ! خُب؟
بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

۱۹ مطلب با موضوع «گلاویز با خود» ثبت شده است

و من برنخواهم‌گشت

چهارشنبه ۲۶ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۴ ب.ظ

یک‌ هفته‌ونیم قبل دانستم بیماری سختی درونم ریشه دوانده و ذره ذره هیولای وجودم را تکه تکه‌ می‌کند.

صبح پنج روز بعد، در میان ابری از دودهای سمّیِ خاکستری، میانِ فریادِ آدم‌ها بیدار شدم. پا برهنه پله‌های سرد را یک به یک گذراندم. آدم‌هایی که نامشان را نمی‌دانستم و چهره‌هاشان را نمی‌خواندم، مقابل چشمانم جوانه می‌زدند، رویش آغاز می‌کردند، قد می‌کشیدند و فریاد می‌کشیدند. علف‌های هرز عربده‌کش.

?What's that smell
?What's that sound
?Who's that singing
?Who's that crying

اگر شبیه آن‌چه که او می‌خواسته و در ذهنش ساخته نباشی، همان‌طور که مثل علف‌های هرزِ عربده‌کشْ میان دل‌وجانت روییده، قدش کوتاه می‌شود، در سرمای زیر پله‌ها فرو می‌رود و گورش را گم می‌کند. چراکه آنچه در ذهن او بوده، با آنچه که در عین و واقعیت وجود دارد، تفاوتْ بسیار دارد. تا مدت‌‌ها وجودش را در خواب حس می‌کنی. رویا می‌بینی که هنوز وجودِ بی‌وجودش نیست نشده. این رویای مبتذل چه وقت رهایت خواهد کرد؟ 

اگر باز به انتظارش بنشینی سرانجام به ملال فرو میروی و این تهی شدنِ حاصل از ملال یا ملال حاصل از پوچیِ انتظار، تو را خواهد بلعید.

... And I won't be back

  • #اینتِرنال‌آدِر

درگذشت‌نامه

چهارشنبه ۱۲ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۴ ب.ظ

من و دوستانم علی‌رغم هشدارهای جوی که دادند، حماقت کرده و صعودمان را به دماوند شروع می‌کنیم.
این متن زمانی توسط تو خوانده می‌شود که نویسنده‌ی خوشبخت و رستگارش پس از یک فاصله‌ی طولانی و زجرآور، فرصت صعود سنگین را با رُخصت از کوه، دوباره یافته و اینک بر تخته سنگی سرد نشسته و زیر کلاهی که صورتش را پوشانده، نفس‌هایی عمیق می‌کشد. 

اپیزود اول:
اصلا نمی‌خواهم جو بدهم و خوشم هم نمی‌آید همچین برداشتی بشود؛ اما، این متن بهتر است شبیه به یک وصیت‌نامه خوانده شود. وصیت‌نامه‌ی پسری بیست‌وسه سال و شش ماهه، با تیپ شخصیتی ENTJ، متولد فصلِ بهار، میانه‌ی خرداد ماهِ اصفهان، به دوستانش. در کودکی همراه پدرش پیروزی سیدمحمد خاتمی را لمس کرده و فهمیده؛ حماسه‌ی ملبورن را هم گذرانده؛ اما، نفهمیده. در نوجوانی همراه پدرش پیروزی باراک اوباما را دیده، جنبش سراسر اعتراضی سبز را کف خیابان لمس کرده و بعد فلاکتی به نام احمدی‌نژاد را از سر گذرانده و یارانه‌اش هم هدفمند شده. جوانی‌اش را هم که هنوز نگذرانده که بشود خلاصه‌ای تاریخی اجتماعی از آن ساخت؛ اما، خب میشود همینجور سَرسَری گفت جوانی‌اش را بدون پدرش با تلخ‌ترین حوادث شخصی شروع کرده و همیشه در تلاش و تکاپو بوده از دل تلخی، مردی بیرون بکشد که در پیری حسرت جوانی‌اش را نخورد و شاید امروز در ابتدای این موج صعودی بزرگ قرار داشته باشد. موج سوم زیستن.

اپیزود دو:
امیرحسین، در دبیرستان عاشقانه ریاضی خوانده. به دانشگاه پلی‌تکنیک رفته تا برنامه‌نویسی را درک کند. به در بسته خورده. چیزی نگذشته که انصراف داده تا جای یک مهندس را نگیرد. سپس سمت عکاسی، سینما و موسیقی رفته. از سینما به فلسفه و تاریخ کشانده شده. از فلسفه و تاریخ به علوم انسانی و در علوم انسانی، دنبال علمی رفته که بیشترین ارتباط را با ریاضی داشته باشد. مدیریت مالی شهیدبهشتی را انتخاب کرده و توسط استادی که مدت‌ها قبل با او آشنا شده به سمت دو رشته‌ای شدن رفته و مردد بین علوم‌سیاسی و جامعه‌شناسی، جامعه‌شناسی را انتخاب کرده و بی‌نهایت دوست دارد چم و خم اقتصادسیاسی را دربیاورد و این را رسالت علمی خودش تا آخرین لحظات عمر می‌داند. پس هرکار علمی‌ای که تا به حال کرده صرفا به یک دلیل بوده: فهم اقتصادسیاسی. اکنون در ادامه‌ی این مسیر است و دوست ندارد بیشتر در مورد این روزهایش بنویسد تا بعد. میتوان اضافه کرد که یک بورس باز تحلیلی(نه بازاری) بوده؛ فارکس شغل ابدی اوست و عضو تکنیکال تیم مشاوره‌ی یک شرکت سرمایه‌گذاری بزرگ بودن هم فعالیت مهم و استرس‌زای این روزهای آخرش است که در این موردِ انتهایی صرفا شانس آورده. 

اپیزود سه:
و اما بعد. دوست نداشتم معمولی نباشم. چرا چرا! یک موقع‌هایی دوست داشتم کُن فَیَکون کنم، همه‌جا را به آتش بکشم، برخیزم و بلند کنم و ببرم و جِر بدهم و این‌ها. همین  تغییر دنیا و فلان. دریافتم که این آرزوهای احمقانه به درد آن‌هایی می‌خورد که از پس هیچ تغییری برنیامدند. اصلا کدام بورژوایی مثل من و تو بوده که همچین آرزوهایی را در سر نپرورانده باشد؟ شاخ در جیب ما بسیار گذاشته‌اند. ما بچه‌های لوسِ بی‌معنیِ راحت‌طلبِ کودنِ بی‌فکرِ پرادعای افسرده‌‌‌‌ی بی‌لیاقت که طبقه‌‌ی اجتماعی‌مان را مدیون اصلاحات فرمایشی رضا پهلوی هستیم.  

اپیزود چهار:
مهم‌ترین اصول زندگی من از مارکت‌ها گرفته شدند. اصلی ترینش هم این است که:« مارکت از تو بزرگ تر است، زورت به او نمیرسد. بهتر است نوسانت(سود) را از موج‌هایش بگیری و به وقت سقوط فرار کنی.» همین کافی بود که بدانم دنیا چندین و چندین بار از من بزرگ‌تر است و زورم به پستی‌اش نمی‌رسد. از اولش هم همینطور بوده‌. پیامبر خدا هم برای یک ناحیه‌ی خاص می‌آمد و می‌رفت. او که خط مستقیم وی‌آی‌پی با خالق دنیا داشت اینطور بود. با این حال دنیا لبخند بزرگی ست که به انسان زده شده. فرصت جذابی ست که به ما داده شده. هیچگاه از زیستن سیر نشدم. تسلیم نشدم؛ چراکه فلسفه‌ی بی‌رحمی دنیا از این قرار است که به آدم‌هایی که تسلیم می‌شوند رحم نمی‌کند.

اپیزود پنج:
اگر بخواهم از عشق بگویم از سعدی(شاعر جدالی بین عقل و دلش داشته) می‌نویسم و پای حرفم تا آخرش میمانم که:« مرا رفیقی باید که بار برگیرد / نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار» و اگر عاشق شده‌ای و از این بیت خوشت نیامده باز از سعدی می‌گویم و تا آخرش پای حرفم می‌ایستم که:« چو ماکیان به در خانه چند بینی جور / چرا سفر نکنی چون کبوتر طیّار؟» و اگر عاشقی و تا به اینجا خوانده‌ای و بدت نیامده، باز از سعدی برایت می‌گویم و پای حرفم تا آخرش می‌ایستم که:« به خدا اطلس اگر وقتی التفات کنی / به قدر کن که نه اطلس کمست در بازار». از راه رفته با تو سخن گفتم. قبل‌تر یک نفر از همین راه رفته با من سخن گفت و من از قول سعدی گفتم:« که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی / هزار نوبت از این رای باطل استغفار» افزودم:«هرآنکه مهر یکی در دلش قرار گرفت / روا بود که تحمل کند جفای هزار». اشتباه کردم، به من اعتماد کن و اشتباه نکن! اگر اشتباه کردی، جدی نگیر! مهم نیست.

اپیزود شش:
کنکوری هستی؟ طفلک مورد هجوم خونخواران فرهنگی ممالک محروسه‌ی ایران! بدان که امروز و فردا ول معطلی. به دانشگاه که رفتی جای قدمی جلو رفتن، چندین قدم عقب رفته‌ای. شبیه یک سقوط آزاد. از تو چیزی برون نتراود جز حرف مفت و ادعای پوچ. طبل تو خالی با یک لیسانس، فوق‌لیسانس یا دکتری که زیر دست اساتید عقب افتاده‌ی ایرانی رشد کرده. دانشگاه اگر رفتی دنبال فلسفه‌ی دانشگاه رفتنت باش نه هیچ چیز دیگر. از خود بپرس:« دانشگاه چیست؟ چرا دانشگاه؟»

اپیزود هفت: 
عده‌ای از فلاسفه سه قسمش کردند: رنج و لذت و ملال. پیوسته کوشیدم اگر در رنج رسیدن به چیزی هستم، جدی‌اش نگیرم. لذت رسیدن به آن چیز، هرچند مهم و حیاتی، روزگاری به ملالی سخت تبدیل خواهد شد که مرا هیچ رهایی از آن نیست. زیستن سخت است؛ چراکه اگر سخت نبود موهبتی برای انسان نبود؛ ولی، آنقدرها جدی نیست. گاه با خود می‌گویم که اگر این هدیه را روزگاری در پس پرده‌ای پذیرفتی، حالا به هیچ و پوچ مبندش که وحشی می‌گفت:« سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن / گر میوه‌ی یک باغ نچیدیم، نچیدیم». چقدر در همین وبلاگ نوشته‌ام:«گور پدرش». ناسزای بدی ست، میدانم؛ اما، خلاصه‌ای از همین شعر وحشی ست. کاش در روزهای اول جوانی این را می‌دانستم. گور پدرش، اصلا ندانستم هم که ندانستم؛ حالا که میدانم.

اپیزود هشت:
هشت را بیخیال.

اپیزود نُه:
هیچگاه به بهتر شدن اوضاع امیدی نداشتم؛ اما، همیشه به بهتر کردن اوضاع امیدوار بودم. امید تنها سلاح بشر است. امید به شکار یک گوزن، به زنده ماندن نوزاد، به محصول بیشتر زمین، به پایان یافتن یک جنگ. امید تنها سلاح من هم بوده، مثل همه‌ی نسل‌های گذشته‌ام. عقیده‌‌ام ادامه‌دهنده و تکمیل‌کننده‌ی عقاید مصدق، فاطمی، بازرگان، شریعتی، طالقانی، چمران و یزدی‌ست. امید را اینجا یافتم. هَلْ مِنْ مُبارِز؟  

اپیزود آخر:
دل‌تنگ پدرم بودم. دل‌تنگ مادرم ماندم. دل‌تنگ کویر خواهم بود.

تهران - نیمه شبِ پنجشنبه ششم دی ماه سال ۱۳۹۷
آپارتمان شماره‌ی ۲۲

وانگهی:
آقاگل راست میگفت. بیست‌وسه سالگی سن عجیب غریبیه. پر از اتفاقات عجیب‌غریب. پر از انتخاب‌های عجیب‌غریب. 

  • #اینتِرنال‌آدِر

جواب دقیق که نداریم

يكشنبه ۲ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

جواب تو مشت منه. اینا نمیذارن و گرنه مشتم باز شده بود. نمیترسم. میگم نمیترسم. ترسیدن رو بلد نیستم. حالا شاید این جوابم اشتباه باشه دیگه. طبیعیه. جواب دقیق که ما نداریم. پارسال همین موقع حتی بهش فکر هم نمیکردم. تصور قبلیم یهو نابود شد و این جواب افتاد تو مشتم و من طبق عادت، بهش دامن زدم تا شد یه ساختار منطقی یا هرچی. یا چی؟ میگه که سکوت طلاست ولی واژه‌ها هم جواهرن. یادم نیست کی میگه و کجا میگه و چرا میگه. فقط این جمله یادمه. شاید مال یه فیلم باشه. آره تو یه فیلم شنیدمش. دیگه توقع نداشته باش اسم فیلم یادم باشه. اسم فیلم آمارکورد بود. کارگردانش فلینی بود. آخرین سکانس‌هاش هم بود. ترجمه‌ی فارسیش یه چیزی میشه مثل:« به یاد می‌آورم». حالا میگن این ترجمه اون عمق مطلب رو نمیرسونه. بگو ببینم تو هم به یاد میاری؟ نه؟ یعنی ممکنه فراموش کنی باز؟ ممکنه شب بشه و همه چی یادت بره و بزنه به سرت؟ به یاد بیار پس! به یاد بیار که:« مرا رفیقی باید که بار برگیرد / نه صاحبی که من از وی کنم تحملِ بار*» به یاد بیار که:« چو ماکیان به در خانه چند بینی جور / چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار؟*». بله آقا، بله عزیز من، بله. به همین سادگی. غلط میکنی یادت بره. افتاد الان؟ دیدی جواب تو مشتت بود و نترسیدی و گفتی؟ نمیذارنا؛ ولی،‌ تو بگو! گوش نده به اینا، تو بگو! تو بدون که دوباره خیانت نخوره تو صورتت و یه جوری زهرمار بخندی که انگار هیچی نشده. انگار لهت نکردن. بدون چی به سرت اومده تا دیگه تندیس بلاهت و سفاهت نباشی.

*سعدی

  • #اینتِرنال‌آدِر

عمو بِن*

يكشنبه ۱۸ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

دو ماه تابستان را به این فکر کردم که «دوچرخه قرمزه» را بفروشم و یک دو چرخه‌ی جدید ابتیاع کنم یا نه؟ هر شب میرفتم کنارش روی پله‌ها مینشستم و نگاهش میکردم. گویی با هم حرف میزدیم. آخرش هم مصمم میشدم که نمیتوانم از او دل بکنم. باز از فردا، همان کشمکش به راه بود. از طرفی آن قسمت عمیقا تنوع‌طلب وجودم یک دوچرخه‌ی نو میخواست و از سوی دیگر قسمت دیوانه‌ی وجودم میگفت:« دوچرخه قرمزه رفیقته. بهترین روزاتو رقم زده پسر!» دو راهی خیانت به رفیقم یا کنترل تنوع‌طلبی ذاتی. آخرش هم راضی به فروشش نشدم تا آنقدر برایم کوچک شد که دیگر مجبور بودم بگذارم بفروشندش. بعد رفتم با دایی یک دوچرخه‌ی جدید خریدم. حسم، حس نوجوانی که برایش دوچرخه‌ی حرفه‌ای نو و رهوار خریده‌اند نبود، طعم «خیانت کردن» را برای اولین بار چشیده بودم.

مثل نامردی که ته سیگارش را زیرپاشنه‌ی کفشش خاموش میکند و رفیق قدیمی‌اش را که از سرد و گرم روزگار، از راه ناهموار یا از تصادف و زمین خوردن، دیگر پیر و خسته شده، جایی در یک خرابه رها میکند و میرود پی آدم دیگری. لحظه‌ای تامل نمی‌کند که آن دو باهم سرد و گرم دیده‌اند، با هم در چاله‌ها افتاده‌اند و با هم زمین خورده‌اند و تصادف کرده‌اند؛ اما، رفیقش بوده که خودش را فدای او کرده، همیشه همراهش بوده، بیشترین ضربه را رفیقش خورده تا او سالم‌تر بماند و همین است که حالا پیر و رنجور شده.

بی‌مروتِ خبیث، گاهِ تیمار و نوازش است یا خیانت و عهدشکنی؟! 

[عمیق نفس بکش]

مدت‌هاست عذاب روحی این خیانت با من رشد میکند. ثابت قدم به بودنش در ثانیه‌هایم ادامه می‌دهد. همین که امروز درباره‌اش مینویسم، آیا معنایش این نیست که هنوز هم از آن عذاب رهایی نیافتم؟

گرگ خشمگینی در وجودم همیشه هست که از خیانت به رفقایش بی‌اندازه متنفر بوده و میماند.

بله، گاهی به این می‌اندیشم که کاش حداقل نگذاشته بودم او را بفروشند؛ اما، بلافاصله میگویم: نه نه، اونوقت میموند و با چشم‌های خودش خیانت رو میدید. این خیلی دردناک‌تره، خیلی سخت‌تره، خیلی کشنده‌تره. آره، این خیلی ناجوانمردانه‌تره، دیگه ته نارفیقی و نامردیه. خوب شد که زودتر رفت و ندید. خوب شد که دیگه چشم تو چشم نشدیم.

بله، گاهی به این می‌اندیشم که پس از آن، چه بر سر دوچرخه قرمزه آمد؟

گاهی هم به این می‌اندیشم که نکند آن عذاب دست از سرم بردارد و بعد برایم عادی شود؟ نکند خیانت قسمتی از وجودم را در بر بگیرد؟

گاهی اما به این می‌اندیشم که نکند گرگ نباشم و به رفقای بیشتری خیانت کنم؟

و گاهی به این فکر میکنم که خائن‌ها چطور به خودشان اجازه‌ی زیستن می‌دهند؟ چطور زنده میمانند و از شرم نمی‌میرند؟

«عمو بِن‌»ها چطور زندگی میکنند؟ چرا به اندازه‌ی بقیه‌ی آدم‌ها اکسیژن حرام میکنند؟

این هم خودش خیانت به زیستن است؛ نیست؟

* کاراکتر خائن و حرام‌زاده‌ی «زمستان روزگار جنگ». یک رمان نوجوان.

  • #اینتِرنال‌آدِر

گرگ بیابان

پنجشنبه ۸ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ب.ظ


(مرنجاب، خانه‌ی دل)

شبیه‌ترینِ به من، نقطه‌ای میان کویر است. نقطه‌ای که هرچه بیشتر از میان پستی بلندی‌های ماه به سوی زمین نزدیکش شوی، به یک موجود زنده شبیه‌تر می‌شود. موجودی که عینک بر چشم دارد، ریش دارد، بین دو انگشت سبابه و وسط دست راستش بوی توتون را می‌شود حس کرد و به مهتاب  چشم دوخته. اگر خواهری داشتم، حتما به او میگفتم که برای نام‌ دخترش از مهتاب هم غافل نباشد. 

ملال با آدم چه می‌کند؟

آن موجود زنده که قابل تحمل نیست؛ ولی، خب هست و زندگی میکند. وانگهی غیرقابل تحمل بودن دلیل نمی‌شود برای اینکه نباشد و زندگی نکند. فرصتی ست که به بی‌شمار سلول دیگر داده نشده. آدم‌های فرصت‌طلب هیچ‌گاه زندگی نکردن را به زندگی کردن ترجیح نمی‌دهند. آدم‌های زندگی‌کُن همواره زندگی ناآرام و پرفراز و نشیب را به یک زندگی آرام، خنثی و به تبع آن احمقانه، ترجیح می‌دهند.

همچون گرگ بیابان که در آزادی، حسادت آدم را برمی‌انگیزد؛ شتر موجود زنده‌ی آزادی ست. بی‌نیاز از خیلی چیزها، زندگی‌اش را می‌کند. وجدانا هم زندگی می‌کند. زندگی آرامی ندارد؛ اما، سیمایی دارد با آرامشی به وسعت تاریخ، به وسعت کویر. 

همچون گرگ بیابان که در آزادی، حسادت آدم را برمی‌انگیزد؛ درختچه‌های کویری موجودات زنده‌ی آزاد و عجیبی هستند. از شتر هم عجیب‌تر. از دور آدمی را کنجکاو کرده و به طرف خود میکشانند؛ اما،از نزدیک چنان خشک می‌نمایند، گویی سال‌هاست بی هیچ طرواتی مانده و مرده‌اند. مرده‌اند؟ حاشا که مرده باشند. در جست‌وجوی قطره‌ای آب روزها و ماه‌ها و چه بسا سال‌هاست زنده و منتظرند. میدانی؟ نمرده‌اند. نمرده‌اند. نمرده‌اند. مگر آن‌که تو در ذهنت آن‌ها را به مرگ محکوم کنی و با احساس قدرتی ابلهانه بخواهی از ریشه بیرونشان بکشی. چه ستمی. پاسخشان را چگونه خواهی داد؟

به پاسخ فکر نکنی بهتر است. آزادگان، معشوقشان را می‌پرستند.

بیابان و کویر نماد آزادی ست. همه موجوداتش معنا می‌کنند سهل و ممتنع را.

پر از شور زیستن، آزاد و رها، لبالب آرامش و فراغ‌بال، رهروهایی مقاوم و پرصلابت. 

انسان بر گرده‌ی شتر، یک چیز مزخرف رنگی انداخته و انسان‌های دیگر را سوارش می‌کند؛ آنگاه گردن حیوان بیچاره را می‌کشد و او را دوباره و دوباره به دوری باطل میکشاند. همان شتری که آزادانه تمام وسعت کویر را زیر پا می‌گذارد.

درختچه، طعمه‌ی آتش شب‌مانی انسان‌ و تنوری کردن چند سیب‌زمینی  می‌شود. همان درختچه‌ای که بی‌نیاز از خلق، آزادانه در انتظار قطره آبی‌ست. 

چطور انسان منحط امروزی، در عصر تکنولوژی و ماشین‌های میلیون دلاری، هنگامی که مجبور نیست و اصلا دردسر بیشتری‌ هم دارد، باز دلش میخواهد بر گرده‌ی حیوانات سوار شود؟ تفریح بودنش، ورزش بودنش و هر کوفت و زهرماری بودنش، عمیقا دلخراش و کثیف است. انسان چرا هیچ‌وقت به انسان نمی‌ماند؟ 

  • #اینتِرنال‌آدِر

کیستی اِی خاکستری؟

جمعه ۲ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۴ ب.ظ

فلانی آدم بی‌پدرمادری ست؛ ولی، خب با همین بی‌پدر و مادر بودنش گاهی حرف‌های جالبی می‌زند. تجربه‌ی شخصی‌ام می‌گوید برای اینکه برنده باشم، باید آدم‌های زنده و مرده را خاکستری ببینم. همین فلانی از سر دوستی سریالی را معرفی کرد که خودم را یک‌جا در شخصیت اول مردش پیدا کردم. سراسر نقطه قوت‌ها و ضعف‌های شخصیتی‌اش همان‌هایی بود که همیشه با آن‌ها درگیرم. 

در مورد خودم که نمی‌آیم بنویسم آقا من هم آدم بی‌پدرمادری هستم، می‌آیم؟ پس مینویسم آدم ناحسابی‌ای هستم. اما نه آنقدرها هم ناحسابی، خاکستری‌ام. نقطه‌های سیاهی که کم‌کم در آن سفیدی‌ها پخش شده‌اند و خاکستری ساخته‌اند هم زیادند. مثلا خیلی کم پیش آمده که صادقانه آدم مهربانی باشم. مثلا گاهی به راحتی برای اینکه کسی را از سرم باز کنم یا  برای رسیدن به هدفم با خود همراه کنم و یا موضوعی را به نفع خود تمام کنم خالی بسته‌ام یا شاید وقیحانه دروغ‌های شیادانه‌ای هم گفته باشم. 

خب به هرحال اگر زندگی این است؛ باری دیگر لطفا!

  • #اینتِرنال‌آدِر

کرکس

دوشنبه ۲۸ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ب.ظ

از اصفهان به سوی کاشان جاده‌ای‌ست؛ که جز قله‌ی کرکس و تعدادی شاهین و عقاب که در رفت و آمدند چیز خاص دیگری ندارد. در مورد قله‌ی کرکس بعضی ها میگویند که آنجا شکارگاه شاه عباس صفوی بوده. روزی ساقی شاه، تطمیع شده و قصد جان شاه را با جامی زهرآگین میکند که کرکس دست‌آموزی با یک حرکت، جام را بر زمین میزند. شاه از این حرکت سخت خشمگین میشود و دستور میدهد همان جا جان کرکس را بستانند. چندی بعد کاشف به عمل می‌آید که آن جام، کشنده بوده. اینطور میشود که به دستور شاه و به یاد آن کرکس، نام قله را «کرکس» میگذارند. روایت دیگری هم میگوید که آن جا لانه ی کرکس یا کرکس هایی بوده و به همین سبب نامش را این چنین انتخاب کردند.

اصلا این‌ها را چرا گفتم؟ میخواستم چیز دیگری بنویسم.

از اصفهان به سوی کاشان جاده‌ای‌ست؛ که جز قله‌ی کرکس و تعدادی شاهین و عقاب که در رفت و آمدند چیز خاص دیگری ندارد؛ اما... نمیدانم چطور بگویمش که حق مطلب را ادا کند. مثلا میتوان گفت زلزله‌ایست که وجودم را از هم گسیخته می‌کند یا طوفانی ست که  در هم می‌کوبد یا آفتابی‌ست که از ریشه می‌سوزاند.

از اصفهان به سوی کاشان جاده‌ای‌ست؛ که جز قله‌ی کرکس و تعدادی شاهین و عقاب که در رفت و آمدند چیز خاص دیگری ندارد؛ اما، آتش‌فشان درونم را سخت به تنگ می‌آورد تا فوران کند.

  • #اینتِرنال‌آدِر

طوطی و بازرگان

چهارشنبه ۹ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ق.ظ

به هرحال زندگی ست. زندگی اینطور است که اگر به یک نفر هرچقدر خوبی کنی، هرچقدر مراقبش باشی، هرچقدر به خاطرش جان بکنی و او فقط تصور کند که تو کافی نبوده‌ای همه چیز را خودخواهانه نابود میکند. البته که همیشه خدایی هست که انتقام بندگانش را بگیرد؛ اما، خب سخت است و سخت همیشه سخت است. این اصل و اساس زندگی ست و از حماقت آدمی ست که به آدم‌های دیگر، به اغیار نامحرم و گستاخ و نابکار، دل میبندد. یک دلیل بیشتر ندارد که این همه شعرای سبک عاشقانه شعر گفته‌اند و آن هم مذمت عشق است. حتی آنجایی که از خوبی‌هایش گفته‌اند، نوعی سرکوب و فلاکت و تحقیر عاشق را نشان داده‌اند. به زبان بی‌زبانی خواسته‌اند فریاد بزنند این ره که میروی به ترکستان است؛ اما، آدمِ مضحکِ پس از شاعر جوری تفسیر میکند که به حماقت دیگر آدمیان در طول تاریخ بپیوندد و اگر نپیوندد گویی که کامل نیست و چه بد کمالی ست که قرار است با تحقیر و زبونی به دست آید. طوطی و بازرگان را که دیگر همه خوانده‌اند. طوطی اسیر در قفس، با خود می اندیشد که چه خوش اسارتی ست. میخوانم و بازرگان تشویقم میکند. چند کلمه‌ای به زبان می آورم و مردم برایم سوت میکشند و کف میزنند. شیرین‌زبانی میکنم و بازرگان با قطره چکان احمقانه‌اش آب و دانه‌ای به نام نامی محبت میدهد.

چیزی نمیگذرد که خودش را در قعر سیه چاله‌ای عمیق میبیند. از همان وقت که متوجه احمق بودن بازرگان و قطره چکان چرک محبتش شد. دانست که به زودی همین هم نخواهد بود و همان طور هم شد. آنگاه که دیگر کسی برای تماشای طوطی نیامد. پرنده‌ی خوش صحبت و زیبا از بی‌توجهی و بی‌صفتی بازرگان زوال یافت و تحلیل رفت. در این رهگذر، کسب حیله‌گرانه‌ی کاسب، کساد شد.

راهی جز مردن نیست.

طوطی را که بی‌جان و بی‌نفس، پیر و رنجور، بر کف قفس میبیند، در را باز میکند تا جسدش را چون تکه گوشتی پلید و ملوث به گوشه‌ای پرتاب کند. عجب، این همان بازرگان وقیح و بی‌شرمی ست که ادعای محبت را به گزاف میکرد. طوطی میگریزد. جان دوباره میگیرد و به هندوستان رنگارنگ خودش باز می‌گردد.

برای رهایی از قفسی که بقیه میسازند و تا جان داری از تو بهره‌کشی میکنند؛ سپس، خزعبلات و اراجیف سرهم میکنند که جبران خواهند کرد و هر روز بیشتر از دیروز دمار از روزگارت در می‌آورند، باید بمیری.

باید بمیری تا حس کنند که دیگر برایشان سودی نداری و بودنت بی‌فایده است. که  اباطیل و ترهات ایراد کنند که دوست داشتن کافی نیست و عقل آهمندشان حکم به باز کردن قفس بدهد. آنگاه خواهی گریخت و دیگر هیچ‌گاه اثری از تو نخواهند دید.

چندی نمی‌گذرد که واجب‌الوجود خانه‌ی ظلم ممکن‌الوجودشان را ممتنع‌الوجود خواهد کرد.

و تو دوباره روزی یافته‌ای و نزد آن‌هایی بارخواهی یافت که تو را نه برای بهره‌کشی و استثمار میخواهند.

چه بد سرنوشتی‌ست، سرنوشت بازرگان لاف‌زن بزدل.

* متن با ایده‌ای از پشوتن شکل گرفت آنگاه که کنار تخت بیمارستان ایستاده بود و مثل پدری که پسرش را به نظاره نشسته، از فلسفه‌ی وجود طوطی‌ها و بازرگان‌ها میگفت.

  • #اینتِرنال‌آدِر

بر کوه نه یک دم

چهارشنبه ۲ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

آری، این چنین بودن را...

فرزند زاگرس بودن یعنی چشم که به زیبایی‌ها باز کرده باشی، قشنگ‌ترین قله‌اش مقابل چشمانت دلبری کند و رویای ساختن خانه‌ی سنگی در نزدیکی‌اش را در سرت بپرورانی تا وقتی که کمی با واقعیت‌های جهان پیرامون آشنا شوی. کوه، با تمام بزرگ‌ترین موجود دنیا بودنش، میان تمام بزرگ‌های نزدیک و دست‌یافتنی دنیا، مهربان‌ترین است. فرزندش را بزرگ میکند، هر روز بیشتر به سمت خودش میکشاند، اجازه میدهد بر تنش قدم بگذارد و سپس شیرینی‌هایی را به او میچشاند که هیچوقت و هیچ کجا نمیشود مانندش را یافت. آنگاه تمام ترشی‌ها و تلخی‌های عالم را حتی لواشک یا چمیدانم ترشی بادمجان و لیمو ترش را و یا  بادام تلخ، شربت سینه و لیموشیرین تلخ شده را در نظرش منفور میکند. 

برای من، که آدم معمولی هستم و معمولی زیسته‌ام، کوه غیرمعمولی‌ترین اتفاق زندگی ست.

هفت سال است که ابتدا تفریحی کوهپیمایی کردم و پس از آن حرفه‌ای کوهنوردی را دنبال کرده‌ام. بیشتر  قله‌های بلند وطن را از نزدیک دیده‌ام.  دالان کوه، هرم، کسری، هزار، علم کوه، اشترانکوه، شیرکوه، قالی کوه، دنا، تخت سلیمان، بینالود، سبلان، الوند، سهند و دماوند(این ترتیب، یک ترتیب عاشقانه است و این نام‌ها هرکدامشان پاره‌ای از معشوق یکتا و واحدند).

باری هر دَم که به قله رسیدم، خودم را همال یک فاتح ندیدم. هرگز اویی نبودم که قله را فتح میکند. تنها فرزندی بوده‌ام که پدرمعنوی‌اش چندی رخصتش داده تا بر دامنه‌اش زندگی کند و بر قله‌اش بایستد و زندگی را خوب‌تر ببیند.

این روزها که با تمام خستگی‌ها، عصر گاهان به باشگاه میروم، تنها به این می‌اندیشم که سرانجام صعودی زمستانه از صعب‌ترین مسیر دماوند، جبهه‌ی شمال شرقی، روستای گزنه به سمت قله داشته باشم. این رویایی ست برای جوانک خودمفتون و گردنکشی که آشکارا کمبود عاطفی دارد. در این دنیا نیازمند محبت کوه است.

و اما با چکاد کوه باید خوب تا کرد، ساده و نوشین تماشایش کرد و با او شوپنهاوری اندیشید. شوپنهاور، اول بار که به قله‌ی کوهی رسید، نگاهی به اطراف انداخت و  اندیشید که به راستی کوه تمام پستی‌ها و کوچک بودن‌ها را از نظر محو میکند و فقط بزرگی‌ها را نشانت میدهد. 

خودت هم محو خواهی شد.

و شوپنهاور به مثابه ی آموزگار نیچه است و نیچه آخرین متفکر این عالم بود. 

اگر فرزندی که پدرش را برای دائما یکسان ماندن خاک و حال پدر معنوی از دست داده، در آغوش او جان سپارد، دلچسب‌ نیست؟ 

  • #اینتِرنال‌آدِر

بی ما رها

سه شنبه ۲۴ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

میان دل و فهمَم نبردی ست سهمگین، همچون نبرد میان ایرانی‌ها و یونانی‌ها، پیوسته در جریان.

اول بار داریوش بزرگ به یونان هجوم برد و مغلوب دانش یونانی‌ها شد. پس از او خشایار، پسرش، خواست که رویای پدر را رنگ واقعیت بخشد که متحمل شکست سخت‌تری شد؛ به گونه‌ای که از شدت رنج، فرمان داد اقیانوس را تازیانه بزنند. تراژدی که ریشه در یونان داشت، دو بار پشت سرهم برای ایرانی‌ها اتفاق افتاد و دیگر هیچوقت هیچ فرمانروای ایرانی، هوس اروپا به سرش نزد. تو گویی آن تازیانه‌ها گوشمالی سختی بود برای هر نسل ایرانی که حماقت فتح اروپا به سرش بزند. 

دل من ایران است و فهمَم یونان. ایرانی که با رویا پردازی‌های بی‌دلیل و ناجوانمردانه‌اش قصد یونان را کرده بود و یونانی که مقابل آن لشکرکشی‌های عظیم، با یاری اندیشه‌ی خود ایستادگی کرد.

هُشْ دارْ دِلِ مَنْ!

  • #اینتِرنال‌آدِر