:: لِوموت ::

بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

۱۲ مطلب با موضوع «گلاویز با خود» ثبت شده است

طوطی و بازرگان

چهارشنبه ۹ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ق.ظ

به هرحال زندگی ست. زندگی اینطور است که اگر به یک نفر هرچقدر خوبی کنی، هرچقدر مراقبش باشی، هرچقدر به خاطرش جان بکنی و او فقط تصور کند که تو کافی نبوده‌ای همه چیز را خودخواهانه نابود میکند. البته که همیشه خدایی هست که انتقام بندگانش را بگیرد؛ اما، خب سخت است و سخت همیشه سخت است. این اصل و اساس زندگی ست و از حماقت آدمی ست که به آدم‌های دیگر، به اغیار نامحرم و گستاخ و نابکار، دل میبندد. یک دلیل بیشتر ندارد که این همه شعرای سبک عاشقانه شعر گفته‌اند و آن هم مذمت عشق است. حتی آنجایی که از خوبی‌هایش گفته‌اند، نوعی سرکوب و فلاکت و تحقیر عاشق را نشان داده‌اند. به زبان بی‌زبانی خواسته‌اند فریاد بزنند این ره که میروی به ترکستان است؛ اما، آدمِ مضحکِ پس از شاعر جوری تفسیر میکند که به حماقت دیگر آدمیان در طول تاریخ بپیوندد و اگر نپیوندد گویی که کامل نیست و چه بد کمالی ست که قرار است با تحقیر و زبونی به دست آید. طوطی و بازرگان را که دیگر همه خوانده‌اند. طوطی اسیر در قفس، با خود می اندیشد که چه خوش اسارتی ست. میخوانم و بازرگان تشویقم میکند. چند کلمه‌ای به زبان می آورم و مردم برایم سوت میکشند و کف میزنند. شیرین‌زبانی میکنم و بازرگان با قطره چکان احمقانه‌اش آب و دانه‌ای به نام نامی محبت میدهد.

چیزی نمیگذرد که خودش را در قعر سیه چاله‌ای عمیق میبیند. از همان وقت که متوجه احمق بودن بازرگان و قطره چکان چرک محبتش شد. دانست که به زودی همین هم نخواهد بود و همان طور هم شد. آنگاه که دیگر کسی برای تماشای طوطی نیامد. پرنده‌ی خوش صحبت و زیبا از بی‌توجهی و بی‌صفتی بازرگان زوال یافت و تحلیل رفت. در این رهگذر، کسب حیله‌گرانه‌ی کاسب، کساد شد.

راهی جز مردن نیست.

طوطی را که بی‌جان و بی‌نفس، پیر و رنجور، بر کف قفس میبیند، در را باز میکند تا جسدش را چون تکه گوشتی پلید و ملوث به گوشه‌ای پرتاب کند. عجب، این همان بازرگان وقیح و بی‌شرمی ست که ادعای محبت را به گزاف میکرد. طوطی میگریزد. جان دوباره میگیرد و به هندوستان رنگارنگ خودش باز می‌گردد.

برای رهایی از قفسی که بقیه میسازند و تا جان داری از تو بهره‌کشی میکنند؛ سپس، خزعبلات و اراجیف سرهم میکنند که جبران خواهند کرد و هر روز بیشتر از دیروز دمار از روزگارت در می‌آورند، باید بمیری.

باید بمیری تا حس کنند که دیگر برایشان سودی نداری و بودنت بی‌فایده است. که  اباطیل و ترهات ایراد کنند که دوست داشتن کافی نیست و عقل آهمندشان حکم به باز کردن قفس بدهد. آنگاه خواهی گریخت و دیگر هیچ‌گاه اثری از تو نخواهند دید.

چندی نمی‌گذرد که واجب‌الوجود خانه‌ی ظلم ممکن‌الوجودشان را ممتنع‌الوجود خواهد کرد.

و تو دوباره روزی یافته‌ای و نزد آن‌هایی بارخواهی یافت که تو را نه برای بهره‌کشی و استثمار میخواهند.

چه بد سرنوشتی‌ست، سرنوشت بازرگان لاف‌زن بزدل.

* متن با ایده‌ای از پشوتن شکل گرفت آنگاه که کنار تخت بیمارستان ایستاده بود و مثل پدری که پسرش را به نظاره نشسته، از فلسفه‌ی وجود طوطی‌ها و بازرگان‌ها میگفت.

  • #اینتِرنال‌آدِر

بر کوه نه یک دم

چهارشنبه ۲ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

آری، این چنین بودن را...

فرزند زاگرس بودن یعنی چشم که به زیبایی‌ها باز کرده باشی، قشنگ‌ترین قله‌اش مقابل چشمانت دلبری کند و رویای ساختن خانه‌ی سنگی در نزدیکی‌اش را در سرت بپرورانی تا وقتی که کمی با واقعیت‌های جهان پیرامون آشنا شوی. کوه، با تمام بزرگ‌ترین موجود دنیا بودنش، میان تمام بزرگ‌های نزدیک و دست‌یافتنی دنیا، مهربان‌ترین است. فرزندش را بزرگ میکند، هر روز بیشتر به سمت خودش میکشاند، اجازه میدهد بر تنش قدم بگذارد و سپس شیرینی‌هایی را به او میچشاند که هیچوقت و هیچ کجا نمیشود مانندش را یافت. آنگاه تمام ترشی‌ها و تلخی‌های عالم را حتی لواشک یا چمیدانم ترشی بادمجان و لیمو ترش را و یا  بادام تلخ، شربت سینه و لیموشیرین تلخ شده را در نظرش منفور میکند. 

برای من، که آدم معمولی هستم و معمولی زیسته‌ام، کوه غیرمعمولی‌ترین اتفاق زندگی ست.

هفت سال است که ابتدا تفریحی کوهپیمایی کردم و پس از آن حرفه‌ای کوهنوردی را دنبال کرده‌ام. بیشتر  قله‌های بلند وطن را از نزدیک دیده‌ام.  دالان کوه، هرم، کسری، هزار، علم کوه، اشترانکوه، شیرکوه، قالی کوه، دنا، تخت سلیمان، بینالود، سبلان، الوند، سهند و دماوند(این ترتیب، یک ترتیب عاشقانه است و این نام‌ها هرکدامشان پاره‌ای از معشوق یکتا و واحدند).

باری هر دَم که به قله رسیدم، خودم را همال یک فاتح ندیدم. هرگز اویی نبودم که قله را فتح میکند. تنها فرزندی بوده‌ام که پدرمعنوی‌اش چندی رخصتش داده تا بر دامنه‌اش زندگی کند و بر قله‌اش بایستد و زندگی را خوب‌تر ببیند.

این روزها که با تمام خستگی‌ها، عصر گاهان به باشگاه میروم، تنها به این می‌اندیشم که سرانجام صعودی زمستانه از صعب‌ترین مسیر دماوند، جبهه‌ی شمال شرقی، روستای گزنه به سمت قله داشته باشم. این رویایی ست برای جوانک خودمفتون و گردنکشی که آشکارا کمبود عاطفی دارد. در این دنیا نیازمند محبت کوه است.

و اما با چکاد کوه باید خوب تا کرد، ساده و نوشین تماشایش کرد و با او شوپنهاوری اندیشید. شوپنهاور، اول بار که به قله‌ی کوهی رسید، نگاهی به اطراف انداخت و  اندیشید که به راستی کوه تمام پستی‌ها و کوچک بودن‌ها را از نظر محو میکند و فقط بزرگی‌ها را نشانت میدهد. 

خودت هم محو خواهی شد.

و شوپنهاور به مثابه ی آموزگار نیچه است و نیچه آخرین متفکر این عالم بود. 

اگر فرزندی که پدرش را برای دائما یکسان ماندن خاک و حال پدر معنوی از دست داده، در آغوش او جان سپارد، دلچسب‌ نیست؟ 

  • #اینتِرنال‌آدِر

بی ما رها

سه شنبه ۲۴ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

میان دل و فهمَم نبردی ست سهمگین، همچون نبرد میان ایرانی‌ها و یونانی‌ها، پیوسته در جریان.

اول بار داریوش بزرگ به یونان هجوم برد و مغلوب دانش یونانی‌ها شد. پس از او خشایار، پسرش، خواست که رویای پدر را رنگ واقعیت بخشد که متحمل شکست سخت‌تری شد؛ به گونه‌ای که از شدت رنج، فرمان داد اقیانوس را تازیانه بزنند. تراژدی که ریشه در یونان داشت، دو بار پشت سرهم برای ایرانی‌ها اتفاق افتاد و دیگر هیچوقت هیچ فرمانروای ایرانی، هوس اروپا به سرش نزد. تو گویی آن تازیانه‌ها گوشمالی سختی بود برای هر نسل ایرانی که حماقت فتح اروپا به سرش بزند. 

دل من ایران است و فهمَم یونان. ایرانی که با رویا پردازی‌های بی‌دلیل و ناجوانمردانه‌اش قصد یونان را کرده بود و یونانی که مقابل آن لشکرکشی‌های عظیم، با یاری اندیشه‌ی خود ایستادگی کرد.

هُشْ دارْ دِلِ مَنْ!

  • #اینتِرنال‌آدِر

آش‌فروش

دوشنبه ۹ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ق.ظ

یک شب در نوجوانی برای افطار به خانه‌ی یکی از دوستان خانوادگی و از بهترین مردمان معمولی این جهان رفته بودم. با دامادشان که ایشان هم انسان معمولی و به همان اندازه آدم حسابی ست صحبت میکردیم. او از مرد آش‌فروشی برایم گفت که امروز در زمینه‌ی تغذیه صاحب‌نظر است و در همین رشته یا رشته‌ای مرتبط صاحب مدارج علمی بالای آکادمیک است. قضیه این بود که آن مرد تصمیم گرفته بود ابتدا کارش را پیدا کند، سپس برود دنبال رشته‌ای که مرتبط با کارش باشد. 

این ایده به هرحال در نظرم جذاب آمد و بر یکی از مستحکم‌ترین و بدقلق‌ترین دیوارهای اتاقک ذهنم حفره‌ای رو به دنیایی ناشناخته و کم رهرو به وجود آورد. به مرور که بیشتر فکر میکردم به این نتیجه رسیده بودم که این ایده چقدر میتواند جامع و مانع باشد. آنطور که اگر دنبال کاری بروم که دوست دارمش، یقینا پس علم مرتبط با آن را هم دوست داشته‌ام و شاید به خاطر توهماتی که جامعه‌ در ذهنم فروکرده متوجه این مهم نشده‌ام. به واقع همین‌طور هم شد.

آنقدر خودم را مطالعه کردم و به فشرده‌ترین شکل ممکن راه‌های متفاوت را امتحان کردم تا به نتیجه‌ای متزلزل رسیدم. آن نتیجه را بارها موشکافی کردم. روزها و شب ها از خورد و خوراک و خوابم میزدم تا متوجه شوم که فکرم در مورد خودم، گذشته‌ام و علایق و فعالیت‌هایم در طول سالیان تحصیل دبیرستان و کمی بعدترش چطور بوده و آیا آن تصمیمی که براساس گذشته‌ام گرفته‌ام صحیح بوده یا نه. موتوری که روحم را از زیر بار ملامت‌ها، تهمت‌ها، تمسخرها، تحقیرها و نگاه‌های خرس‌خاله‌ای بیرون میکشاند قول ثابت در زندگی دنیا و آخرت بود:

وَلَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا (و چیزى را که بدان علم ندارى دنبال مکن زیرا گوش و چشم و قلب همه مورد پرسش واقع خواهند شد) [سوره‌ی اسراء آیه‌ی سی‌وشش]

این آیه‌ی اخلاقی تعریف مرا از توکل به کلی تغییر داد. آنطور که صراحتا میگوید کاری را که به درست بودنش اطمینان نداری صورت نده! نیاز به تحقیق و کنجکاوی داشتم، نیاز داشتم که از انحراف فکرم جلوگیری کنم، نیاز داشتم که سطحی و زودباور و شایعه پراکن نباشم و همین یک آیه کافی بود تا بدانم پیروی از حدس و گمان عامل تمام این اتفاقات و ریخته شدن آبروست.

به هر صورت، نتیجه‌ی متزلزل استوار شد و مصمم شدم مسیری معکوس را انتخاب کنم. همان کاری که آش فروش کرده بود. ابتدا رفتم به دنبال کار. برای یادگیری حرفه‌ی مورد علاقه‌ام هر پنجشنبه ساعت پنج صبح تهران بودم، چهارساعت به کلاس میرفتم و برمیگشتم و تمام طول هفته‌ام را به تمرین و مطالعه پیرامون آن رشته میپرداختم. بین راه بارها علمی که علاقه‌مند بودم آکادمیک ادامه‌اش بدهم تغییر کرد تا بالاخره به همانی رسیدم که باید. علمی که تمام قبلی‌ها را در بر میگرفت و نیازمند مطالعات وسیع بود و همچنین اجازه‌ی کار در خارج از کشور بدون خروج از کشور  را هم به راحتی برایم فراهم میکرد.

اینطور بود که در انتهای مسیر چند اتفاق به سرانجامشان رسیدند. افسردگی شدید گرفته‌بودم که درمان شد. عمده‌ی آدم‌های احمق اشتباهی زندگی‌ام در نهایت دمشان را روی کولشان گذاشتند و به درک واصل شدند. اعتماد به نفسم تقویت شد. بیش از پیش با آدم‌های به درد بخور و جدید آشنا شدم. به واسطه‌ی کارم به دوستانم کمک میکردم تا خرج تحصیل و تفریحشان را خودشان فراهم کنند و توانستم برادرم را هم از چنگال آدم‌ها نجات بدهم. در کارم پیشرفت کردم و به یک باره پرتاب شدم. آدم‌های به درد بخور که موی سپید کرده‌بودند پله پله همراهم بودند و کمک میکردند. سرانجام وارد فضای آکادمیک شدم و به راهنمایی همان موسپیدان مذکور تصمیم گرفتم که دو رشته مدیریت مالی و بعد جامعه‌شناسی را همزمان در بهترین دانشگاه ایران، سرزمین محروسه با خون و اشک اندیشه‌ورزان، بخوانم.

تمام این راه را مرهون پدرم بودم که از کودکی ترس را از وجودم ریشه‌کن کرد. 

  • #اینتِرنال‌آدِر

خزعبلات ذهنم و کمی دلار

دوشنبه ۲ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۳ ب.ظ

در فلسفه‌ی افلاطون و در کتاب جمهور آن بزرگوار یا به عبارت بهتر در شیوه‌ی اندیشیدن به سبک افلاطون، عینیت‌گرایی شرح داده شده که شکل منحط آن بنیادگرایی ست. آنگاه ما در روشنگری اروپا فردگرایی را هم داشته‌ایم که شکل منحطش نسبیت گرایی ست. اروپای پیشرفته‌ی امروز حاصل آن عینیت گرایی و آن فردگرایی ست که البته فلاسفه‌ی اروپایی معتقدند اروپای امروز رو به انحطاط است و از فردگرایی به نسبیت‌گرایی رسیده و از عینیت‌گرایی به ورطه‌ی بنیادگرایی افتاده. آنطور که مرحوم دکتر یزدی هم میگفت، اروپا دیگر آنطور که زمان ایشان بود، نیست.

آنگاه ما همیشه در معرض خطر هستیم. یعنی انسان مثل اسب سواری ست که پیوسته تیرهایی به سمتش پرتاب میشود. حالا کدام یک از این تیرها و چه وقت به او اصابت کند خودش داستانی دارد که میشود داستان زندگی هر انسان. دو خطر که همواره ما را تهدید میکنند، افراط و تفریط است. اگر تو فکر میکنی که سطح دانستن بیشتر از عامه ی مردم است، اگر منزوی بشوی و اگر نه در دل توده غرق بشوی و همرنگی کنی با جماعت، در هر دو صورت ول معطل خواهی بود. با مردم بودن و با مردم نبودن از اصولی ست که اندیشمندان بزرگ خوب میفهمیدندش.


در رابطه با دلار به دو نکته اشاره میکنم:

اولا اینکه کشورهایی که در مسیر توسعه هستند همچون ترکیه، آرژانتین و آفریقای جنوبی وضعیتی شبیه به ما دارند. تفاوت آنجا رقم میخورد که ملت ما شاهد دزدی های کلان بوده و هستند پس دیگر به دولت(در معنای حکومت) اعتماد ندارند. به همین خاطر این اتفاق وضعیت ما را ویژه میکند.

ثانیا دلار با عبور از پانزده هزار و دویست تومان و رسیدن به پانزده هزار و هفتصد تومان، به نظر میرسد روند صعودی شارپ و قوی را در پیش بگیرد و تا هجده یا حتی نوزده هزار تومان هم پیش برود. البته که نگاه بازار این روزها به نیویورک است؛ اما، به هرحال دلار تاختنش را از دیروز آغاز کرده. البته مسلما این تحلیل، تحلیل شخصی بنده است و احتمال اینکه درست هم نباشد هست. در هر صورت سرمایه گذاری روی دلار همچنان های‌ریسک خواهد بود. طلا هم همینطور؛ اما، طلای آب شده(طلای هفده عیار بدون کارمزد ساخت) میتواند گزینه‌ی معقول‌تری باشد.

  • #اینتِرنال‌آدِر

پر از راه

جمعه ۳۰ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۷ ب.ظ

حس، حس جالبی ست. از فردا وارد فاز جدیدی میشوم. دقیق‌تر باید باشم. یعنی اینطور نباشد که از درسم عقب بیفتم یا کارم را از دست بدهم. باید باشگاهم را بروم، فرانسه را بیاموزم و ناهار و شام هم یک مسئله‌ی بسیار مهم است. یک مسئله‌ی بسیار بسیار مهم است. به دلایل متعدد اصلا مهم‌ترین مسئله است. کدام احمقی میتواند بیخیال کیفیت غذایش شود؟

یک عمو در تهران دارم که یک پسر دارد. این پسرعمو من را به هر الواتی‌ای میکشاند. باید کمی دوری کنم تا کنترل را به دست بگیرم. یک فرمانده، نمیگذارد اینطور اوضاع از دستش خارج شود. نقش بهرامی که گور میگرفت را دارم. اصلا این پسرعمویم این روزها مسئله ساز است. خصوصا از وقتی که با دختر دو تا از سلبریتی های وطنم، ایران، روی هم ریخته. حالا بهتر میفهمم مارک رولندز در کتابش دقیقا در مورد چه چیزی حرف میزد. عجیب است این دنیای سلبریتی ها. انحطاط را معنا میکند. این انحطاط به زندگی ما هم کم کم کشیده میشود. أینَ فلان؟!

ببین انحطاط یک پله پایین‌تر و بدتر از نابودی ست. وقتی چیزی نابود شود، می‌توان از نو ساختش؛ اما، انحطاط یعنی تمام عواملی که باعث بازسازی میشد از بین بروند. ما به دلایل متعدد رو به انحطاطیم. حالا اگر هِی بدون اینکه راهکاری داشته باشیم، بنشینیم و از انحطاط بگوییم چه میشود؟ به ابتذال کشیده میشویم. یاوه‌گویی میکنیم. چه کنیم پس؟ ای آقا. سال‌هاست در این مملکت گفته‌اند فکر کنید تا درست شود. کسی گفت اصلا فکر چیست؟ خیر. البته که دوست ندارم به ابتذال کشیده شوم و یاوه‌گویی کنم. نظر نگارنده تفکر در مورد تفکر است. اساسا باید فهمید که تفکر چیست و متفکر کیست؟ بله، من به ارسطو، افلاطون، کانت، هگل، دکارت، ویتگنشتاین، هایدگر و نیچه نیاز دارم. نگاه انتقادی پوپر هم برای خودش داستانی ست.

از این درشکه بیا پایین، تو نیز شیهه بکش گاهی...!

  • #اینتِرنال‌آدِر

پیاده رو

پنجشنبه ۲۹ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ق.ظ

همه چیز را میتوان به سخره گرفت. آنقدر که به طرز احمقانه‌ای ساده و به درد نخور است؛ اما، پیچیده و عجیب جلوه میکند. آنجایی که مثل پیاده رو میماند از همه جایش بدتر.

گاهی آدمکی از کنارت عبور میکند و نمیفهمی وَ تو هَم. گاهی آدمکی تنه میزند و دادت در می آید؛ اما، انگار نه انگار. میرود به درک سیاه و تو هَم. گاهی آدمکی تعقیبت میکند و تو هَم. گاهی آدمکی جیبت را میزند و تو هَم. گاهی گرفتار زورگیرها میشوی و گاهی زورگو خودت هستی. گاهی ویترین مغازه‌ی یک نفر توجهت را جلب میکند، گاهی فروشنده خود تو هستی. گاهی همسفری داری. دستت را گرفته و پا به پایت می آید. راست یا دروغ، می‌آید. گاهی حواست نیست و همسفرت از کوچه‌ای میگریزد. گاهی حواست هست و میگذاری بگریزد؛ گور پدرش. گاهی در کوچه ای دیگر، باز به همسفر گریزان برمیخوری. گاهی به چاله‌ای می‌افتی. گاهی موشی کثیف را میبینی که به ترک دیوار التماس میکند. گاهی دو دیوانه را دست در دست هم میبینی. گاهی عطر قهوه‌ی کافه‌ای را حس میکنی. گاهی عطر آویشن عطار را. گاهی موتور سواری از کنارت میگذرد و به زعم خودش چه زرنگ و زیرک است او. گاهی تازه به دوران رسیده‌‌ی سواره‌ای، آب باران را از چاله‌های خیابان به صورتت میپاشد.

تو که تا اینجایش خواندی هم به این گاهی‌ها اضافه کنی بد نیست.

ببین که سادگی‌اش همان‌هایی ست که پیچیده می‌انگاری! 

همه یک جا، همه مکرر، همه نوستالژیک. افسوس و دریغ و هیهات!

  • #اینتِرنال‌آدِر

التیام: فکر به خویشتن

شنبه ۱۷ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۰ ب.ظ

آنقدر قدم زدم که ساق پای راستم خورد به گوشه‌ی یک جای لعنتی که اصلا از فلسفه‌ی وجودیش سردر نمی‌آوردم. این همه دوستان با لگد زده بودند ساق پایم را له کرده بودند، هیچوقت چنین دردی نداشت. لحظه‌ای حس کردم که باید بیفتم همان جا و بمیرم از درد. پس ابهتم چه میشود؟ همین جا بیفتم و بمیرم؟ حاشا و کَلّا! ادامه میدهم و به آن پارکی که سُرسُره‌ی بچه‌هایش تونل طنابی دارد میرسم و آنجا ولو میشوم.

با خود فکر میکردم که اصلا مرا چه به قدم زدن؟ بیخود ادا در می‌آورم این وقت عصر. آدم باید شبیه خودش باشد. الان باید جلوی کنسول بازی روی مبل لم داده بودم، DIRT RALLY میزدم یا نهایتا PES 18 و کنارش هم چای مینوشیدم و به این فکر میکردم که فردا صبح بهتر است قبل رفتن به محل کار ریش‌هایم را آنکادر کنم. یا باید جلوی لپ تاپم نشسته بودم و یک چارت جدید را تحلیل میکردم و برای پشوتن میفرستادم و فروتنی میکردم و میگفتم این ها خط‌خطی‌های ناشیانه‌ی جدیدم است تا او مثل تمام سه چهار سال گذشته تشویقم کند و من حالش را ببرم. یا اصلا مینشستم چند صفحه‌ی مانده از تبصره 22 را تمام میکردم. چه اصراری بود که ادای اغیار را در بیاورم؟ پایم قلم شد. اَه! گور پدرشان هم کرده. 

تا آمدم برسم، دردش خوب شد. عجب!

  • #اینتِرنال‌آدِر

بیست‌وسه سالش بود

دوشنبه ۱۲ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۴ ب.ظ

در آینه فرزندم را میبینم و ابرو بالا می‌اندازم که عجب، تو کِی بزرگ شدی؟ اصلا بگو ببینم کِی ریش و سبیل در آوردی بزغاله؟ جوابی نمیدهد. لبخند کجی تحویلم میدهد و بعد دوست دارد به ریش و سبیلش حال بدهد. من برایش این کار را میکنم و مدام نگاهش میکنم. 

حالت خوب است؟ بگو ببینم هنوز هم خواب شب را چون کودکی‌هایت دوست نداری؟ آخر میدانی، من مدام دلم میخواهد یک گوشه‌ای بیفتم و چُرت بزنم. منِ او بودنت چه شد؟ از سرت پرید؟ آخر او دوست داشت که از سرش بپرد. سر تو چه آمد؟ به آغوش دشمن پناه برده‌ای یا به آغوش خودت؟ دلت چای با عطر دارچین و هِل و گُلِ او را نمیخواهد؟ لعنتی دهانت را باز کن و بگو چه مرگت شده؟ چرا کارت شده صبح از در چوبی این آلونک بیرون زدن و تا عصر غرق در پوچ شدن و شب هنگام برگشتن؟ بی هیچ صدایی، بی هیچ حرفی.

« دست از سرم بردار! کارت را در آینه تمام کردی؟ برو گورت را زودتر گم کن! آغوش دشمن با آغوش خود چه فرقی دارد؟ مگر این تو نبودی که بارها گفتی صبر کن، صبر کن، صبر کن؟ مگر تو نبودی که گفتی صبر قشنگ است و صبر همه چیز را میسازد؟ حرف مفت زدی؟ حرف مفت زدی. کارت شده حرف مفت زدن. تو مرا هم مثل خودت پژمرده کرده‌ای.»

من؟ مگر همه چیز دست من بود؟ مگر همه کار نکردم؟ مگر از همه چیزم نگذشتم که یک چیز را به دست آورم؟ خوب بودن تو بسته به همان نبود؟ تو که پا به پایم آمده بودی. این پا پس کشیدن های امروزت بی‌انصافی ست. ما هر دویمان تنهاییم. ببین! فریاد میکشیم و هیچکس نمیپرسد چه مرگتان شده که فریاد میکشید. 

« من پابه‌پایت آمدم؟ مرا کشاندی. تو پاک باختی و مرا هم باختی. نعشم را از روی تخت بیمارستان‌ها جمع میکردی و عین خیالت نبود که ذره ذره آب میشوم. دوستانت را، خانواده‌ات را یادت رفته؟ آدم‌های عوضی زندگی‌ات. تو آن‌ها را انتخاب کردی و این تو بودی که آن‌ها را خواستی تا هر دویمان را بسوزانند.»

از حرارت حرف‌هایش خونِ سرخِ رگ‌هایم سوخت و سیاه شد.

آمده‌ایم اینجا که از آن ها در امان باشیم. هردویمان در امان باشیم.

نالید. « چه خیال احمقانه‌ای. خودت هم میدانی که چقدر احمقانه است.»

  • #اینتِرنال‌آدِر

آیدوس

يكشنبه ۱۱ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ق.ظ

تازه فهمیده‌ام  مسئولیتی که قبول کرده‌ام از آنچه فکر میکردم هم خطرناک‌تر است. گفتم میشود  مثل نفر قبلی که اینجا نشسته بوده یک خطای ریز صورت بدهم؛ اما، آگاهانه. با طرف مقابل هماهنگ کنم و درصد بگیرم و لذتش را ببرم. حقیقتا ایده در حدی نبود که حتی بتوانم به عنوان یک شوخی به آن فکر کنم؛ اما، آنی به خود آمدم و دیدم که این فکرهای غیراخلاقی به سراغم آمده و نباید می‌آمده. به خطر افتادن عینیت گرایی اخلاقی، یک بیماری ست و به همین جهت شوخی‌اش هم زشت مینماید.

همسایه‌ی طبقه‌ی پایین، شب‌ها گیتار می‌نوازد و می‌خواند. آنقدر غمناک که دلتنگی اول گلوی آدم را میفشارد، بعد ریه هایش را و بعد قلبش را و بعد اُملت مزه‌ی زهرمار میدهد. 

  • #اینتِرنال‌آدِر