:: لِوموت ::

فَردا که نَیامَده‌سْت بابا، وِجداناً فَریاد مَکُنْ! خُب؟
بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

۷۰ مطلب با موضوع «پسرِ عیسا» ثبت شده است

شبِ مهتاب

جمعه ۲۸ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

مدت‌ها قبل، دقیقا چنین شبی حول و حوش ساعت دَه، اولین پوزیشنم در بازار جهانی به تارگت رسید. با هفتاد پیپ(واحد اندازه‌گیری) سود خارج شده بودم. نمی‌دانستم این اولین شادی را با چه کسی قسمت کنم که حسَم را درک کند و جنگل جانم را با نگاهش خاکستر نکند. هرچه اطرافم را جُستم، هیچ‌کس نبود. ساعتی گذشت که ناگهان به دروبین خیره شدم و گفتم:« خود استاد پشوتن» چرا پشوتن را فراموش کرده بودم؟ این مرد چهل‌ویک ساله که قدم‌قدم با من آمده بود و هر وقت سوالی داشتم و اجازه‌ی پرسش می‌گرفتم این‌طور پاسخ میداد:«جانم؟»

هر سال این روز را در تنهایی خود جشن می‌گیرم. یک چیزی که تمام طول سال تعقیبش کردم و نخریدم را بالاخره میخرم، یک شام خوب می‌خورم، یک سیگار برگ را کامل می‌کشم و در امیدوارانه‌ترین حالت به آینده می‌اندیشم و لذت میبرم از لحظه به لحظه‌اش.

بعدتر هم هیچ‌وقت هیچ‌کس از شادی بی حدومرز بیست‌وهفتم دی ماهم با خبر نشد؛ چون، هیچ‌کس نخواست که باخبر شود.

  • #اینتِرنال‌آدِر

و من برنخواهم‌گشت

چهارشنبه ۲۶ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۴ ب.ظ

یک‌ هفته‌ونیم قبل دانستم بیماری سختی درونم ریشه دوانده و ذره ذره هیولای وجودم را تکه تکه‌ می‌کند.

صبح پنج روز بعد، در میان ابری از دودهای سمّیِ خاکستری، میانِ فریادِ آدم‌ها بیدار شدم. پا برهنه پله‌های سرد را یک به یک گذراندم. آدم‌هایی که نامشان را نمی‌دانستم و چهره‌هاشان را نمی‌خواندم، مقابل چشمانم جوانه می‌زدند، رویش آغاز می‌کردند، قد می‌کشیدند و فریاد می‌کشیدند. علف‌های هرز عربده‌کش.

?What's that smell
?What's that sound
?Who's that singing
?Who's that crying

اگر شبیه آن‌چه که او می‌خواسته و در ذهنش ساخته نباشی، همان‌طور که مثل علف‌های هرزِ عربده‌کشْ میان دل‌وجانت روییده، قدش کوتاه می‌شود، در سرمای زیر پله‌ها فرو می‌رود و گورش را گم می‌کند. چراکه آنچه در ذهن او بوده، با آنچه که در عین و واقعیت وجود دارد، تفاوتْ بسیار دارد. تا مدت‌‌ها وجودش را در خواب حس می‌کنی. رویا می‌بینی که هنوز وجودِ بی‌وجودش نیست نشده. این رویای مبتذل چه وقت رهایت خواهد کرد؟ 

اگر باز به انتظارش بنشینی سرانجام به ملال فرو میروی و این تهی شدنِ حاصل از ملال یا ملال حاصل از پوچیِ انتظار، تو را خواهد بلعید.

... And I won't be back

  • #اینتِرنال‌آدِر

چهل سالگی

دوشنبه ۲۴ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۰ ب.ظ

دوست دارم در چهل سالگی، مردی باشم علاف، که دغدغه‌ی معاش ندارد. 

  • #اینتِرنال‌آدِر

از قرار نامعلوم

دوشنبه ۱۷ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۴ ب.ظ

میدانستم طبق معمول کمی دیرتر خواهد آمد. با خیال آسوده شروع به نوشتن چند کلمه روی یک برگه‌ی یادداشت کردم که صدای زنگ گوشی تمرکزم را بهم ریخت. سر موقع آمده بود. ریجکت کردم، لپ‌تاپ را بستم و در همان حال که سعی داشتم ساعت  به دست ببندم، از پنجره کوچه را نگاه کردم. کمی آن طرف‌تر پای راستش را روی لبه‌ی جدول گذاشته بود و  سیگارش را با فندک روشن میکرد.

پله‌های طبقات را پا برهنه پایین رفتم. کنار در ورودی کفش‌هایم را پوشیدم. دری که به کوچه باز میشود را باز کردم. گویی جا خورده باشد، نگاهش را به سمتم پرتاب کرد.

با همان صدای بم احمقانه‌ای که میخواهد بگوید عمیقا آرام است گفتم: عجیبه سروقت اومدی.
با همان افسار گسیختگی همیشگی‌اش گفت:« تو رو باید همیشه سرکار گذاشت تا از ماشینی بودن دربیای بدبخت.»
گفتم: اوه اوه! سگ ر میمونه. چته؟ عجیبه دیگه. یادت که نرفته... 
پرید وسط واژه‌هایی که ردیف کرده بودم:« بسه بسه. نمیخواد یادآوری کنی حالا.» و بعد کمی آرام تر شد:«سیگار میکشی؟»
گفتم: نه هنوز خوب نشدم. انگار یخ نفسم وا نشده. نمیخوام با سیگار تحریکش کنم وحشی بشه.
گفت: «من فلسفه‌ی کوهنوردی تو رو آخر نفهمیدم.» 
گفتم: اصلا مگه پرسیدی تا حالا؟ به‌علاوه تو چون فلسفه میخونی، با فلسفه‌ سروکله نمیزنی. هرچی بهت میگم از حالت آکادمیکت خارج شو تا یه چیز سرت بشه، عنایت نداری بزرگوار.
گفت:« یعنی میشه منم یه روز مثل تو انقدر پررو باشم؟»

نمیخواستم بپرسم چرا در سرمای نیمه‌شب خواسته که قدم بزند و او هم منتظر نبود هیچ.

  • #اینتِرنال‌آدِر

دوشواری داریم

شنبه ۱۵ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

بنده از همین تریبون خصوصی، به یکی از مدرس‌های خود استادِ شاخ پندارمان عرض میکنم:

#تو-یه-هوشنگی-فقط

اسیر شدیم این وقت دی ماه. 

  • #اینتِرنال‌آدِر

درگذشت‌نامه

چهارشنبه ۱۲ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۴ ب.ظ

من و دوستانم علی‌رغم هشدارهای جوی که دادند، حماقت کرده و صعودمان را به دماوند شروع می‌کنیم.
این متن زمانی توسط تو خوانده می‌شود که نویسنده‌ی خوشبخت و رستگارش پس از یک فاصله‌ی طولانی و زجرآور، فرصت صعود سنگین را با رُخصت از کوه، دوباره یافته و اینک بر تخته سنگی سرد نشسته و زیر کلاهی که صورتش را پوشانده، نفس‌هایی عمیق می‌کشد. 

اپیزود اول:
اصلا نمی‌خواهم جو بدهم و خوشم هم نمی‌آید همچین برداشتی بشود؛ اما، این متن بهتر است شبیه به یک وصیت‌نامه خوانده شود. وصیت‌نامه‌ی پسری بیست‌وسه سال و شش ماهه، با تیپ شخصیتی ENTJ، متولد فصلِ بهار، میانه‌ی خرداد ماهِ اصفهان، به دوستانش. در کودکی همراه پدرش پیروزی سیدمحمد خاتمی را لمس کرده و فهمیده؛ حماسه‌ی ملبورن را هم گذرانده؛ اما، نفهمیده. در نوجوانی همراه پدرش پیروزی باراک اوباما را دیده، جنبش سراسر اعتراضی سبز را کف خیابان لمس کرده و بعد فلاکتی به نام احمدی‌نژاد را از سر گذرانده و یارانه‌اش هم هدفمند شده. جوانی‌اش را هم که هنوز نگذرانده که بشود خلاصه‌ای تاریخی اجتماعی از آن ساخت؛ اما، خب میشود همینجور سَرسَری گفت جوانی‌اش را بدون پدرش با تلخ‌ترین حوادث شخصی شروع کرده و همیشه در تلاش و تکاپو بوده از دل تلخی، مردی بیرون بکشد که در پیری حسرت جوانی‌اش را نخورد و شاید امروز در ابتدای این موج صعودی بزرگ قرار داشته باشد. موج سوم زیستن.

اپیزود دو:
امیرحسین، در دبیرستان عاشقانه ریاضی خوانده. به دانشگاه پلی‌تکنیک رفته تا برنامه‌نویسی را درک کند. به در بسته خورده. چیزی نگذشته که انصراف داده تا جای یک مهندس را نگیرد. سپس سمت عکاسی، سینما و موسیقی رفته. از سینما به فلسفه و تاریخ کشانده شده. از فلسفه و تاریخ به علوم انسانی و در علوم انسانی، دنبال علمی رفته که بیشترین ارتباط را با ریاضی داشته باشد. مدیریت مالی شهیدبهشتی را انتخاب کرده و توسط استادی که مدت‌ها قبل با او آشنا شده به سمت دو رشته‌ای شدن رفته و مردد بین علوم‌سیاسی و جامعه‌شناسی، جامعه‌شناسی را انتخاب کرده و بی‌نهایت دوست دارد چم و خم اقتصادسیاسی را دربیاورد و این را رسالت علمی خودش تا آخرین لحظات عمر می‌داند. پس هرکار علمی‌ای که تا به حال کرده صرفا به یک دلیل بوده: فهم اقتصادسیاسی. اکنون در ادامه‌ی این مسیر است و دوست ندارد بیشتر در مورد این روزهایش بنویسد تا بعد. میتوان اضافه کرد که یک بورس باز تحلیلی(نه بازاری) بوده؛ فارکس شغل ابدی اوست و عضو تکنیکال تیم مشاوره‌ی یک شرکت سرمایه‌گذاری بزرگ بودن هم فعالیت مهم و استرس‌زای این روزهای آخرش است که در این موردِ انتهایی صرفا شانس آورده. 

اپیزود سه:
و اما بعد. دوست نداشتم معمولی نباشم. چرا چرا! یک موقع‌هایی دوست داشتم کُن فَیَکون کنم، همه‌جا را به آتش بکشم، برخیزم و بلند کنم و ببرم و جِر بدهم و این‌ها. همین  تغییر دنیا و فلان. دریافتم که این آرزوهای احمقانه به درد آن‌هایی می‌خورد که از پس هیچ تغییری برنیامدند. اصلا کدام بورژوایی مثل من و تو بوده که همچین آرزوهایی را در سر نپرورانده باشد؟ شاخ در جیب ما بسیار گذاشته‌اند. ما بچه‌های لوسِ بی‌معنیِ راحت‌طلبِ کودنِ بی‌فکرِ پرادعای افسرده‌‌‌‌ی بی‌لیاقت که طبقه‌‌ی اجتماعی‌مان را مدیون اصلاحات فرمایشی رضا پهلوی هستیم.  

اپیزود چهار:
مهم‌ترین اصول زندگی من از مارکت‌ها گرفته شدند. اصلی ترینش هم این است که:« مارکت از تو بزرگ تر است، زورت به او نمیرسد. بهتر است نوسانت(سود) را از موج‌هایش بگیری و به وقت سقوط فرار کنی.» همین کافی بود که بدانم دنیا چندین و چندین بار از من بزرگ‌تر است و زورم به پستی‌اش نمی‌رسد. از اولش هم همینطور بوده‌. پیامبر خدا هم برای یک ناحیه‌ی خاص می‌آمد و می‌رفت. او که خط مستقیم وی‌آی‌پی با خالق دنیا داشت اینطور بود. با این حال دنیا لبخند بزرگی ست که به انسان زده شده. فرصت جذابی ست که به ما داده شده. هیچگاه از زیستن سیر نشدم. تسلیم نشدم؛ چراکه فلسفه‌ی بی‌رحمی دنیا از این قرار است که به آدم‌هایی که تسلیم می‌شوند رحم نمی‌کند.

اپیزود پنج:
اگر بخواهم از عشق بگویم از سعدی(شاعر جدالی بین عقل و دلش داشته) می‌نویسم و پای حرفم تا آخرش میمانم که:« مرا رفیقی باید که بار برگیرد / نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار» و اگر عاشق شده‌ای و از این بیت خوشت نیامده باز از سعدی می‌گویم و تا آخرش پای حرفم می‌ایستم که:« چو ماکیان به در خانه چند بینی جور / چرا سفر نکنی چون کبوتر طیّار؟» و اگر عاشقی و تا به اینجا خوانده‌ای و بدت نیامده، باز از سعدی برایت می‌گویم و پای حرفم تا آخرش می‌ایستم که:« به خدا اطلس اگر وقتی التفات کنی / به قدر کن که نه اطلس کمست در بازار». از راه رفته با تو سخن گفتم. قبل‌تر یک نفر از همین راه رفته با من سخن گفت و من از قول سعدی گفتم:« که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی / هزار نوبت از این رای باطل استغفار» افزودم:«هرآنکه مهر یکی در دلش قرار گرفت / روا بود که تحمل کند جفای هزار». اشتباه کردم، به من اعتماد کن و اشتباه نکن! اگر اشتباه کردی، جدی نگیر! مهم نیست.

اپیزود شش:
کنکوری هستی؟ طفلک مورد هجوم خونخواران فرهنگی ممالک محروسه‌ی ایران! بدان که امروز و فردا ول معطلی. به دانشگاه که رفتی جای قدمی جلو رفتن، چندین قدم عقب رفته‌ای. شبیه یک سقوط آزاد. از تو چیزی برون نتراود جز حرف مفت و ادعای پوچ. طبل تو خالی با یک لیسانس، فوق‌لیسانس یا دکتری که زیر دست اساتید عقب افتاده‌ی ایرانی رشد کرده. دانشگاه اگر رفتی دنبال فلسفه‌ی دانشگاه رفتنت باش نه هیچ چیز دیگر. از خود بپرس:« دانشگاه چیست؟ چرا دانشگاه؟»

اپیزود هفت: 
عده‌ای از فلاسفه سه قسمش کردند: رنج و لذت و ملال. پیوسته کوشیدم اگر در رنج رسیدن به چیزی هستم، جدی‌اش نگیرم. لذت رسیدن به آن چیز، هرچند مهم و حیاتی، روزگاری به ملالی سخت تبدیل خواهد شد که مرا هیچ رهایی از آن نیست. زیستن سخت است؛ چراکه اگر سخت نبود موهبتی برای انسان نبود؛ ولی، آنقدرها جدی نیست. گاه با خود می‌گویم که اگر این هدیه را روزگاری در پس پرده‌ای پذیرفتی، حالا به هیچ و پوچ مبندش که وحشی می‌گفت:« سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن / گر میوه‌ی یک باغ نچیدیم، نچیدیم». چقدر در همین وبلاگ نوشته‌ام:«گور پدرش». ناسزای بدی ست، میدانم؛ اما، خلاصه‌ای از همین شعر وحشی ست. کاش در روزهای اول جوانی این را می‌دانستم. گور پدرش، اصلا ندانستم هم که ندانستم؛ حالا که میدانم.

اپیزود هشت:
هشت را بیخیال.

اپیزود نُه:
هیچگاه به بهتر شدن اوضاع امیدی نداشتم؛ اما، همیشه به بهتر کردن اوضاع امیدوار بودم. امید تنها سلاح بشر است. امید به شکار یک گوزن، به زنده ماندن نوزاد، به محصول بیشتر زمین، به پایان یافتن یک جنگ. امید تنها سلاح من هم بوده، مثل همه‌ی نسل‌های گذشته‌ام. عقیده‌‌ام ادامه‌دهنده و تکمیل‌کننده‌ی عقاید مصدق، فاطمی، بازرگان، شریعتی، طالقانی، چمران و یزدی‌ست. امید را اینجا یافتم. هَلْ مِنْ مُبارِز؟  

اپیزود آخر:
دل‌تنگ پدرم بودم. دل‌تنگ مادرم ماندم. دل‌تنگ کویر خواهم بود.

تهران - نیمه شبِ پنجشنبه ششم دی ماه سال ۱۳۹۷
آپارتمان شماره‌ی ۲۲

وانگهی:
آقاگل راست میگفت. بیست‌وسه سالگی سن عجیب غریبیه. پر از اتفاقات عجیب‌غریب. پر از انتخاب‌های عجیب‌غریب. 

  • #اینتِرنال‌آدِر

صبحانه: عسل و سرلاک

يكشنبه ۹ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ب.ظ

کوله‌‌ی شصت لیتری‌ام را بسته‌ام.

این یکی دو ماه اخیر با هزارویک بدبختی و منت‌کشی و پیگیری و پایمال کردن عزت‌نفسم، توانستم ابزار کهنه‌ را نو کنم و ابزار جدید هم تهیه کنم. آن هم با قیمت‌هایی که نسبت به شش هفت ماه گذشته سه چهار برابر شده بودند. چه وضعیتی‌ست وجدانا؟

امروز دوستانم از اصفهان به تهران آمدند. هشت نفرند که همگی بیشتر از پنج سال از من بزرگ‌ترند. هرکدامشان یک جایی برای استراحت انتخاب کرده و سرپرست هم به خانه‌ی من آمده. خودم هم آمده‌ام که امتحان بدهم و برگردم ببینم چه ناهاری برایمان تدارک دیده.

فردا ظهر از میدان آزادی به سمت روستای ناندل حرکت می‌کنیم. نقطه‌ی شروع جایی به نام سنگ‌سیاه خواهد بود. از آنجا، از جبهه‌ی شمالی دماوند، به سمت قله خواهیم رفت.

چهار روز طول میکشد.

این اولین بار است که پس از آن مصدومیت بلندمدت انگشت پا، میتوانم یک صعود طولانی و پرچالش داشته باشم.

امیدوارم که کوه اجازه بدهد تا کنار قله‌اش قدم بزنیم و چند دقیقه‌ای را آن‌جا بگذرانیم. 

یادم باشد قبل رفتن قدری ریش‌هایم را کوتاه کنم.

  • #اینتِرنال‌آدِر

نَسَخیم

جمعه ۷ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۵ ب.ظ

روزهایی که از یکنواختی خسته میشوم، به خوابگاه میروم و چند ساعتی را با آن‌ها سر میکنم. آن‌جا این جمله را میشنوم:« امیر آوردی؟ نَسَخیما!» ظاهرا نقش ساقی را پیدا کرده‌ام. هربار که میروم اصفهان و برمیگردم از آرش سیگار برگ کوبایی خوب میخرم و می‌آورم و میفروشم به این بینواها و چندتایی هم برای خودم نگه میدارم. آرش کلا بساط جور کن ما بوده از نوجوانی. یک مغازه‌ی قهوه‌فروشی کوچک دارد که هر خلافی که بخواهی را می‌آورد در همان مغازه میگذارد کف دستت. برگ احمقانه‌ترینشان است. شخص نویسنده هم از کودکی اهل خلاف و قانون‌گریزی و مسخره‌بازی، یک پایه‌ی واقعی هم که برایش جور باشد دیگر بهترین چیز میشود. البته که هیچگاه اهل خلاف‌های گنده نبوده. همین ریزه‌های کودکانه که اندکی هم هیجان داشته باشد. مثلا نمیدانم چند نفر از دوستانم را مجهز به سلاح سرد پنجه بوکس کرده‌ام؛ ولی، میدانم که هیچکدامشان تا به حال خوشبختانه مجبور به استفاده نشده‌اند. یا انواع اسپری‌هایی که حیوانات را از پا در‌می‌آورند چه برسد به انسان بینوا را به دوستان کوهنوردم داده‌ام. مهم نیست. این جغله‌های برگ‌کش پنداری دیروز من هستند. اصلا با یک ژست روشنفکرانه در کافه فلسفه دور هم مینشینند، تو گویی شوپنهاور را مقابل هگل گذاشته‌اند و ارسطو، افلاطون و سقراط گوشه‌ای دیگر به آن ها لبخند میزنند و نیچه قهوه مینوشد و کانت و دکارت و ویتگنشتاین هم در حال بررسی منو هستند و ترجیحا تلخ و بدون کیک هم سفارش میدهند. انگار نه انگار همین چند ساعت پیش میگفتند:« نسخیما!»

سیگار آخر چه حماقت عمیق و بزرگی‌ست که آدمی مرتکب میشود؟ این خودکشی آرام و طولانی، چرا؟

البته که باید از داشته‌ها هم گفت. خوب است که نسخ همین هستند و مثل بقیه‌ی جغله‌های خوابگاه سمت مخدرها نمیروند. خوب است به هرحال.

شاید هم میروند و من نمیدانم.

دودبازهای عقب افتاده.

  • #اینتِرنال‌آدِر

جواب دقیق که نداریم

يكشنبه ۲ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

جواب تو مشت منه. اینا نمیذارن و گرنه مشتم باز شده بود. نمیترسم. میگم نمیترسم. ترسیدن رو بلد نیستم. حالا شاید این جوابم اشتباه باشه دیگه. طبیعیه. جواب دقیق که ما نداریم. پارسال همین موقع حتی بهش فکر هم نمیکردم. تصور قبلیم یهو نابود شد و این جواب افتاد تو مشتم و من طبق عادت، بهش دامن زدم تا شد یه ساختار منطقی یا هرچی. یا چی؟ میگه که سکوت طلاست ولی واژه‌ها هم جواهرن. یادم نیست کی میگه و کجا میگه و چرا میگه. فقط این جمله یادمه. شاید مال یه فیلم باشه. آره تو یه فیلم شنیدمش. دیگه توقع نداشته باش اسم فیلم یادم باشه. اسم فیلم آمارکورد بود. کارگردانش فلینی بود. آخرین سکانس‌هاش هم بود. ترجمه‌ی فارسیش یه چیزی میشه مثل:« به یاد می‌آورم». حالا میگن این ترجمه اون عمق مطلب رو نمیرسونه. بگو ببینم تو هم به یاد میاری؟ نه؟ یعنی ممکنه فراموش کنی باز؟ ممکنه شب بشه و همه چی یادت بره و بزنه به سرت؟ به یاد بیار پس! به یاد بیار که:« مرا رفیقی باید که بار برگیرد / نه صاحبی که من از وی کنم تحملِ بار*» به یاد بیار که:« چو ماکیان به در خانه چند بینی جور / چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار؟*». بله آقا، بله عزیز من، بله. به همین سادگی. غلط میکنی یادت بره. افتاد الان؟ دیدی جواب تو مشتت بود و نترسیدی و گفتی؟ نمیذارنا؛ ولی،‌ تو بگو! گوش نده به اینا، تو بگو! تو بدون که دوباره خیانت نخوره تو صورتت و یه جوری زهرمار بخندی که انگار هیچی نشده. انگار لهت نکردن. بدون چی به سرت اومده تا دیگه تندیس بلاهت و سفاهت نباشی.

*سعدی

  • #اینتِرنال‌آدِر

ایستاده زیسْتَّنْ

شنبه ۱ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

هر سال شب یلدا خانواده دور هم جمع میشوند. مثل همه‌ی خانواده‌های دیگر. من فلک‌زده خریدها را قبلا صورت داده‌ام، یکی دو نفر از بانوان قرمه‌سبزی میپزند،  پدربزرگ شاهنامه میخواند، مادربزرگ هم فال حافظ میگیرد. این سال‌ها همیشه برنامه همین بوده. باورم نمیشود که امسال حتی زنگ نزدند بگویند زنده‌ای یا مرده؟ هستی؟ نیستی؟ شب یلداست، تو کجایی؟ حداقل هندوانه‌هایی که تا دیروز زیر بغلم میگذاشتند را بردارند آقاجان. شگفت‌زده‌ام میکند اینکه مرا به خاطر اعتقاداتم، به خاطر فکرم، به خاطر ایستادگی‌هایم، به کلی بیرون انداخته‌اند. فقط برادرم و پسر عمه‌هایم هستند که اخبار را به گوشم میرسانند. 

بسیار خب. یادم میماند که شب یلدای سال ۱۳۹۷ را در تهران، خانه‌ای کوچک، بالاترین نقطه‌ی آپارتمان شماره‌ی بیست‌و‌دو، با چای و قهوه و کیک و کتاب استاد سریع‌القلم و پلی‌استیشن و رالی گذراندم. از فردا عصر میروم سروقت کار جدید. نمی‌دانم چه حسی خواهد داشت  جایگزین بزرگ‌ترین تکنیکالیست ایران شدن آن هم با پیشنهاد مستقیم خودش. فردا باید با گوشت و پوست و استخوان حسش کنم و این شیرینی را سخت تا انتهای عمر نگه دارم. در شکست‌های سنگین و خانمان براندازِ بعدتر، به کار آید.

گور پدرش بابا. بیخیال!

  • #اینتِرنال‌آدِر