:: لِوموت ::

فَردا که نَیامَده‌سْت بابا، وِجداناً فَریاد مَکُنْ! خُب؟
بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

۹ مطلب با موضوع «ایلسا لاند» ثبت شده است

ادامه‌ی مارتین

يكشنبه ۲۳ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۰ ب.ظ


[The Searchers, John Ford, 1956]

یک مرد جست و جو می‌کند
دل و جانش را.
بیرون می‌رود که بگردد
آرامش خاطرش را.
او می‌داند که پیدا خواهد کرد
اما کجا، خدایا؟
خدایا، کجا؟
دور می‌شود.
دور می‌شود.
دور می‌شود...       

A man will search
.his heart and soul
Go searching way out there
.his peace of mind
He knows he'll find
?but where ,O Lord
?Lord, where
.Ride away
.Ride away
       ...Ride away

  • #اینتِرنال‌آدِر

مارتین

شنبه ۲۲ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ب.ظ


[The Searchers, John Ford,1956]

چه چیز باعث آوارگی یک مرد می‌شود؟
چه چیز یک مرد را سرگردان می‌کند؟
چه چیز یک مرد را مجاب به ترک تخت‌خواب و میز غذا
و پشت کردن به خانه می‌کند؟
دور می‌شود.
دور می‌شود.
دور می‌شود...

?What makes a man to wander
?What makes a man to roam
What makes a man leave bed and board
?and turn his back on home
.Ride away
.Ride away
...Ride away

  • #اینتِرنال‌آدِر

ره‌نامه

چهارشنبه ۱۹ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۶ ب.ظ

شاید شبی به این اندیشیده‌ام که غریبه‌ای خواهم‌بود بی‌خانمان.
دریغا که شهر خودم ناجوانمردانه دست به چنین جنایتی زد.
هیچ‌کس این نقشه را می‌شناسد؟
از دروازه شیراز- که جایی نزدیک کودکی‌ها و نوجوانی‌هایم است- تا سی‌وسه پل و از روی سنگ‌فرش پُل، سرازیر شدن به انقلاب و از انقلاب متر کردن تا این‌جا، کافه دانوب.

میانه‌ی بارش ممتدّ باران، بستر نم‌خورده‌ی رود، سانس‌های سینما افریقا، رستوران ایتالیایی، پله‌های دانوب. 

آن‌گاه نشستن پشت یک میز با موهای نم‌زده، بی‌هیچ راهِ در رو، بی‌هیچ اندیشیدن، مبهوت و ماتم‌زده: 
- این ظاهرش بیشتر شبیه یک لاته است تا کیفیتش. چیزی کم است یا زیاد؟
«یک تکه‌ مثلثی از کیک شکلاتی. این‌چنین کیفیتش را بازمیابد.»

بیش از این تاب نمی‌آورم:
- چرا از تهران تا اصفهان آمده‌ای بی‌هیچ حرفی؟ 
«ربطش را به شما نمی‌فهمم. اصلا کدام احمقی گفته از پیِ تو آمده‌ام که برنمی‌تابی؟»
- شما حق ندارید با من این‌طور صحبت کنید. 
«شما هم همین‌طور آقا، فکر نمی‌کنم چنین حقی داشته باشید.»

پس از ابدیتی با همان آرامشِ ساختگی سرْ بلند می‌کنم و زُل می‌زنم:
- بله من هم همین‌طور.
«از پیِ کسی رفتن یعنی ردِّ پایش را گرفتن برای یافتن او.»
صفحه‌ی روشن گوشی‌اش را به نگاهم می‌کوباند:
«سواد که داری؟ این هم واژه‌یاب.»
- سواد هم دارم.
« تو را فقط همین‌جا می‌توان شبیه به خودت یافت.»

اِی شما!
اِی تمامِ عاشقانِ هر کجا!
از شما سوال می‌کنم:
نام یک نفر غَریبه را
در شمار نام‌هایتان اضافه می‌کنید؟
|قیصر امین‌پور|

  • #اینتِرنال‌آدِر

زُل بزن

سه شنبه ۱۸ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۴ ب.ظ

زُل زدن به معنای دوست داشتن، چطور مرگی‌ست؟
آن است که تو هم زُل بزنی.
چند ثانیه، چند دقیقه، چند ساعت، چند روز، چند سال یا چند دهه.

شاید هم یک سَده.

  • #اینتِرنال‌آدِر

اصطباح

يكشنبه ۱۶ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۶ ب.ظ

بچه بازیه. اصلا جذاب نیست برام. 
«یعنی چی؟ یعنی هر جا من برم و باشم بچه بازیه؟»
چه ربطی داره؟ اینجا بچه بازیه. امتحانم دارم.
«خودت گفتی امتحان مهم نیست و میای. نمیخوای بزنی زیر حرفت که؟»
معلومه که نه.
«خب برای اینکه نزده باشی زیر حرفت میای.»
عجب.
«دلمم تنگ شده.»

آچمز. از این پهلو به آن پهلو. لغزیدن نگاه از پرده‌ی پنجره به سایه‌ی چراغ مطالعه و حجم کارهای عقب‌افتاده‌ی روی میز تحریر.

اسیر شدیم این وقت شب. عجب غلطی کردم گفتم میام. چی زده بودم؟ یه وقت از سوراخ سوزن تو میرم، یه وقت در دروازه برام تنگه. حالا اونقدر هم غلط نکردم. چی میشه مگه؟ خوبه دیگه. چرا، چرا. اشتباه کردم. دارم یه نفر رو مسخره‌ی خودم میکنم با این کارام. نباید کوتاه میومدم. اخلاقی نیست این وضعیتی که میسازم. خب خودش میخواد. به من چه؟ نه، مثلا آدمم. ممکنه یه نفر بخواد خودش رو بندازه ته چاه. نباید جلوش رو بگیرم؟ خب بخواد بندازه، میندازه. تلاش من موثر نیست که. به هرحال دیگه حرف زدم باید پاش وایسم. نمیتونم برم بگم حرف مفت زدم که. باید پاش وایسم. بله آقا بله، تکلیفم روشنه. تموم شد و رفت. آره، مجبوری یه جوری سر خودت رو شیره بمالی.

سوراخ بسیار است برای گزیده شدن و آدم که از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشود. مگر اینکه آن نیش جوری باشد که حال بدهد. یعنی سمّی باشد که علاوه بر مضراتش فاز هم بدهد. مثل زهر سیگار یا نه مثلا تریاک(تازه و خالصش زرد رنگ است). همین تبدیل به اعتیاد می‌شود. چرا هیچ‌کس معتاد به بستنی نیست؟ چون سمّی در کار نیست. حتی در یک مستند دید‌ه‌ام که نوعی میمون خاص در آمازون یا افریقا هم از خود ماست و سَم را از درختی میگیرد و بر بدن زده و نَشئه میشود. تهش هم در همین مسیر سَقَط میشویم. بالاخره راه‌های متفاوتی را برای مردن تعبیه کرده‌اند تا جمعیت زمین کنترل شود.

اگر براساس نظریه‌ی تکامل بخواهیم پیش برویم، این باگ کشنده باید تا به حال رفع شده بود.

+ وانگهی: عکس تزئینی نیست. اینجا همان‌جاست.

  • #اینتِرنال‌آدِر

معبر، اتاق، هشتی

جمعه ۷ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ب.ظ

معبر

مرد جوان با ریش‌های بلند مشکی، موهایی که مطابق مد روز کوتاه شده و عینکِ مستطیلیِ فریمْ مشکی بر چشم، زیر نور نارنجی چراغ‌های شهر پدیدار می‌شود. کت بلند مشکی روی بافت یقه هفت زرشکی‌اش نیمه‌ی پایینی گردنبند استیلش را پوشانده و دست راستش را به گونه‌ای به جیب جین مشکی رنگش فرو می‌برد که شَستش بیرون بماند. گهگاه، چست و چالاک، چونان یک کابویِ به هنگام دوئل، دستش را از جیب بیرون می‌کشد و چندی بعد دوباره فرو می‌برد. نور شعله‌ی کوچک فندک، چند نفس، سکون است.  پاشنه‌ی نیم بوتش را درست در کنار تیر چراغ برق به زمینِ خیس می‌کوبد و بعد چند قدم به راست رفته، باز می‌گردد؛ این بار چند قدم به چپ می‌رود، بازمی‌گردد، می‌رود، بازمی‌گردد، می‌رود، بازمی‌گردد، می‌رود... 

و تکرّرِ.

آستین دست چپ کتش را بالا می‌زند. دستش را شتابان از جیب شلوارش بیرون می‌کشد، قاب ساعت مچی‌اش را بین دو انگشت شست و اشاره‌ می‌گیرد. چشمانش زیر شیشه‌های عینک کشیده می‌شوند. برای چند لحظه به عقربه‌ها خیره می‌شود. آن‌گاه سرش را عقب می‌کشد، به آسمان نگاه می‌کند و دودی شیری رنگ از میان لب‌هایش به دل آسمان سیاهِ شب می‌فرستد. یک بار هنگامی که قدم‌هایش در سمت راست تمام شده این کار را می‌کند و یک بار وقتی قدم‌هایش در سمت چپ تمام شده. یک بار سمت راست، دوباره سمت راست، سمت چپ، راست، راست، چپ، چپ، راست، چپ، راست...

این شوریده‌ی ادامه دارِ.

میانِ راه، درست جایی که پایش را به زمینِ خیس می‌کوبد، همان‌جا مقابل تیر چراغ برق، پُک عمیقی به سیگاری که میان انگشتان دست چپش جا خوش کرده می‌زند و زیر لب زمزمه‌ای می‌کند. نجوایش به گوش تیر چراغ برق می‌رسد. کابل‌های برق ناجوانمردانه نجواهای مردانه‌اش را به گوش دوستانشان می‌رسانند و همه‌ی چراغ‌ها از سرّ او باخبر می‌شوند.

همواره در سرگشتگیْ.

اتاق

دختر خانمی با چِهره‌ی گندم‌گون و چَشمان قهوه‌ای سوخته، پیراهن پر ازگل‌های کوچکِ آبیْ آسِمانی و دامنِ بلندِ به رنگِ گل‌ها بر تن، در قلبِ اتاقِ صورتی‌، میان گل‌های سرخ قالی، زیر یک چراغِ بی‌تابْ نشسته و موهای مشکی بلندش را می‌بافد. چراغ چشمک می‌زند. اتاق باری خاموش و روشن می‌شود. غرق شده، انگاری چراغی وجود ندارد. باز چشمک می‌زند، باز چشمک می‌زند، باز باز باز باز و آنقدر که تاب نیاورده می‌ترکد. تکه‌هایش گل‌های سرخ قالی را می‌سوزاند و بعد دود شیری رنگ از سوختن گل‌ها به سوی پنجره می‌دوَد و دلِ آسْمانِ سیاهِ شب را می‌درَد.

می‌ترسد.

در تاریکی مطلق نجوایی از میان آخرین بازمانده‌های چراغ بیرون می‌زند، بین دیوارهای صورتی می‌چرخد و روی گل‌های سوخته‌ی قالی می‌خزد. آن‌گاه در بلندای آسْمانِ آبی دامنش پرواز می‌کند، به میان عطر گل‌های پیراهنش سقوط کرده و غوطه‌ور می‌شود. غرقه‌ی عطری آشنا شده و عاقبت با زنجیرِ مشکیِ رها شده در گل‌ها خودش را نجات می‌دهد و میان لاله‌ی سرخ گوش‌هایش جا خوش می‌کند.

می‌شنوی؟ صبح می‌خندد.

نمی‌ترسد.

هشتی

خنک کسی که به شب در کنار گیرد دوست
چنان‌که شرط وصال‌ست و بامداد کنار
   |سعدی|

  • #اینتِرنال‌آدِر

کافه دانوب

سه شنبه ۴ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۳ ب.ظ

کیف پولم را جا گذاشتم. گفتم میشود با گوشی کارت به کارت کنم؟ گفت که کتاب را بردارم و بعدا پولش را بیاورم. گفتم که آخر ایمان معلوم نیست بار دیگری هم باشد. گفت که خودم را کمتر لوس کنم و آدم باشم. گفتم حداقل قیمت چاپ جدیدش را حساب کند. گفت که ایستادن بی‌جا مانع کسب است. بی‌فرهنگ بازی در نیاورم. کیف پولم را جا گذاشتم. گفت ایرادی ندارد، از مجله تجارت همین یک دانه برایش مانده. یک بسته وینستون بلو هم گذاشت روی مجله و داد دستم. گفتم خب با گوشی کارت به کارت میکنم. گفت مثل اینکه دیوانه شده‌ام و اضافه کرد:« میخَی پونصد تومن پولی بی‌زِبون بیریزی تو حلقومی اینا کا چی بِشِد؟». گفتم میلی چند؟ گفت میلی دَوازده تومان شده، دَه بدهم کافی‌ست. گفتم خب پس دفعه‌ی بعد حتما می‌آیم که بخرم. گفت یعنی چه که بعد؟ خب همین الان ببرم. کیف پولم را جا گذاشتم. دو میل برایم ریخت و گفت که بعدا حساب میکنیم. گفتم که آخر... گفت میداند از الان تا دفعه‌ی بعد چنان دلم پیش این عطر میماند که دیوانه میشوم.

گوشی‌ام زنگ خورد. خسته شده‌ام از دستش. باید با یک گوشی دست دوم جدید تعویضش کنم.

«میخوام ببینمت. نه مثل اوندفعه که دو ماه بعدتر گذاشتیم تو لیستت. عصر پنجشنبه‌ی همین هفته. به من مربوط نیست که کاری داری یا نداری یا باید بری دانشگاه، بری کتابخونه، بری موسسه، بری باشگاه، بری سرکار، پای سیستم باشی، استاد میخواد اونجا باشی، باید بری اصفهان، حوصله‌ی کافه رفتن نداری، امتحان داری، ماشینت تعمیرگاهه، خونه‌ت رو داری تعمیر میکنی، سرما خوردی یا هرچی دیگه که بهونه میکنی همیشه. شمرده و محکم میگم که من...باید...ببینمت. خب؟ همونجای قبلی، پشت همون میز، همون ساعت. هرجای دنیا که هستی باید اون روز و اون ساعت تهران باشی. تو همون کافه، جلوی من پشت همون میز نشسته باشی.»

او چرا با این همه پافشاری میخواهد ببازد؟ چندبار باید بگویم که بازنده‌ی این بازی اوست و من برایش کشنده‌ام؟ کازینوها به خوبی میدانند که آدم‌ها آنقدر که به باختن علاقه دارند، برنده شدن را دوست ندارند. اصلا فلسفه‌ی وجودی کازینو همین است. یک نفر دیگر هم ببازد و پیر شود و بعد اسلحه‌اش را به سمتم نشانه برود؟ باری دیگر حقارت؟ باری دیگر به خاک و خون کشیده شدن؟ باری دیگر... این بار اما نه.

از آمادگاه تا انقلاب.

«بمب یک عاشقانه» روی پرده‌ی سینما افریقا.

از انقلاب تا مطهری. 

نمیدانم چه شد، چه در سرم گذشت که خویشتنِ خویش را بدون هیچ روح خویشاوندی، مقابل کافه دانوب دیدم و در حالی به خود آمدم که در را پشت سرم بسته بودم. گفتم که سرد است. خیلی سرد. یک لاته با کیک شکلاتی برایم بیاورد. زودتر. سال قبل اصفهان به این اندازه سرد نبود. چه خبر شده؟ ممکن است برف ببارد؟ آن‌هنگام سراپا حسرت اصفهان بودن خواهم خورد. کسی چیزی از اصفهان برفی میداند؟ اصلا کسی چیزی از زیستن در اصفهان که دو بالِ قدرتمندِ هویتیِ ایرانیت و اسلامیت را با هم دارد میداند؟ کسی چیزی در مورد رودِ میان شهر میداند؟ میداند که خیلی‌ها هرگاه از کنارش میگذرند، تمام تلاششان را میکنند که چشمشان به چشم رود نیفتد؟ گویی خجالت میشکند از اصفهان و رودش. چه کسی میداند که قدم زدن میان درخت‌های چهلستون و هشت‌بهشت چه لذت عمیقی به روح آدمی تزریق میکند؟

لذت، هرچند عمیق، چه اندازه کوتاه است! 

و اما لذت، کوتاه‌ترین پاره از زندگی آدمی ست؛ آنگاه که زیستن را به سه بخش رنج، لذت و ملال تقسیم کنیم. در گذشته‌ای دور سراسر رنج بود و گهگاه لذتی و پیش می‌آمد که ملالی هم باشد. امروز سراسر رنج است و گهگاه لذتی که همیشه ملالی در پی دارد. ملال اما میتواند به گفته‌ی هایدگر معنای بزرگ نهفته‌ای باشد و اما شاید ملال از بی‌معنایی انسان مدرن است آنگاه که سنت‌ها را ذبح میکند و هر معنای جایگزین، به ملالی دیگر ختم میشود و ملال، مداوم. 

آنک مرگ چه نعمت بزرگی ست.

چه لازم است یکی شادمان و من غمگین
یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار
کسی از غم و تیمار من نیندیشد 
چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار [سعدی]

نه وجدانا چرا؟ این مسخره بازی‌ها دیگر چه صیغه‌ایست؟

نیمه شب، چهارم دی ماه نودوهفت، پس از تمام شدن برنامه‌ی نود

  • #اینتِرنال‌آدِر

چکسلواکی

پنجشنبه ۲۲ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ب.ظ

در مورد آن دختربچه‌ی بیست ساله نوشته بودم قبلا. باز باید بنویسم. بنویسم کیست و چگونه است و چرا هست و این صحبت‌ها.

بسیارخب. او دختربچه‌ای ست که بیست سالش شده. تا قبل هیجده سالگی با خانواده‌اش در کرج زندگی می‌کرده و بعد هیجده سالگی هم با خانواده‌اش در کرج زندگی کرده است.  یک بار هم پشت کنکور مانده؛ اما، چون سال سوم ابتدایی را جهشی خوانده و فلان، پس همان هیجده سالگی وارد دانشگاه شده و با خانواده‌اش در کرج زندگی کرده. از قضا در همان دانشگاهی که من تحصیل می‌کنم او هم تحصیل می‌کند و بازهم با خانواده‌اش در کرج زندگی می‌کند. پزشکی می‌خواند و به روان‌پزشکی علاقه‌مند است؛ چون، به روان‌شناسی علاقه‌ دارد. فرانسوی را دوست دارد ومی‌خواهد بیشتر بداند و برای همین آمده به این کلاسی که من هم خودم را مسخره کرده و هر هفته برای سرگرمی می‌روم و هیچ هم یاد نمیگیرم، برعکس او که با خانواده‌اش در کرج زندگی می‌کند و خوب یاد میگیرد و تلاش هم می‌کند. 

می‌خواست برود فرانسه.

دیگر نمی‌رود.

پس برایش تگ جدید اضافه می‌کنم؛ چون به نظر می‌رسد داستان جالبی داشته باشد.

  • #اینتِرنال‌آدِر

چرا نداره

يكشنبه ۲۰ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۴ ب.ظ

با دختربچه‌ی بیست ساله‌ای آشنا شدم که میخواهد برود و در فرانسه ادامه تحصیل بدهد. از آنجایی که خیلی سردر نمی‌آوردم دقیقا چه میخواهد بکند و چشم‌هایم به اندازه‌ی سینی چوبی‌های «گردبال» گرد شده بود، خودش داوطلبانه خواست توضیح بدهد وگرنه که مرا چه مربوط. به همین خاطر دو ماه بعد قرار گذاشتیم در یک کافه‌ی کوچک، همان اطراف کلاس فرانسه، هرچه قرار است بگوید را بگوید. چرا حالا دو ماه بعد؟ کلاس کاری بنده است آقا. به همین سادگی‌ها نیست. 

چم و خم کارش را که شنیدم بی‌معطلی گفتم:«connerie»* و به مانیتور لپ‌تاپ خیره شدم و پوزیشنم را بستم. به هرحال آدم‌ها انتظار یکهو شنیدن چنین واژه‌هایی را در مقابل آرزوهایشان ندارند. آن هم آنقدر سهل‌انگار و بی‌ملاحظه. ناراحت شد.

به قول علیرضا، «سکوت مرگباری مستولی گشته بود».

به نحو منزجر کننده‌ای به صندلی تکیه داده بودم و لبخند کریهی بر لب داشتم. نگاهم کرد، سرش را پایین انداخت. دوباره نگاهم کرد و گفت:«چرا؟»

ترجیح دادم جای گفتن دلیل، ساعتم را نگاه کنم، پالتو را از تنم در بیاورم، به صندلی آویزان کنم و برایش کیک شکلاتی بیشتری سفارش بدهم. منتظر بود و ناراحت‌تر هم نشان میداد. منتظر هم ماند.

کجا میروی؟ کمی بمان دیگر، همین‌جا بمانی مگر چه میشود؟ بمان خب!

بیا به باران تکیه کن، قدم قدم این پرسه را...!

*همان مزخرف خودمان یا مثلا Bullshit.

  • #اینتِرنال‌آدِر