:: لِوموت ::

فَردا که نَیامَده‌سْت بابا، وِجداناً فَریاد مَکُنْ! خُب؟
بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

درگذشت‌نامه

چهارشنبه ۱۲ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۴ ب.ظ

من و دوستانم علی‌رغم هشدارهای جوی که دادند، حماقت کرده و صعودمان را به دماوند شروع می‌کنیم.
این متن زمانی توسط تو خوانده می‌شود که نویسنده‌ی خوشبخت و رستگارش پس از یک فاصله‌ی طولانی و زجرآور، فرصت صعود سنگین را با رُخصت از کوه، دوباره یافته و اینک بر تخته سنگی سرد نشسته و زیر کلاهی که صورتش را پوشانده، نفس‌هایی عمیق می‌کشد. 

اپیزود اول:
اصلا نمی‌خواهم جو بدهم و خوشم هم نمی‌آید همچین برداشتی بشود؛ اما، این متن بهتر است شبیه به یک وصیت‌نامه خوانده شود. وصیت‌نامه‌ی پسری بیست‌وسه سال و شش ماهه، با تیپ شخصیتی ENTJ، متولد فصلِ بهار، میانه‌ی خرداد ماهِ اصفهان، به دوستانش. در کودکی همراه پدرش پیروزی سیدمحمد خاتمی را لمس کرده و فهمیده؛ حماسه‌ی ملبورن را هم گذرانده؛ اما، نفهمیده. در نوجوانی همراه پدرش پیروزی باراک اوباما را دیده، جنبش سراسر اعتراضی سبز را کف خیابان لمس کرده و بعد فلاکتی به نام احمدی‌نژاد را از سر گذرانده و یارانه‌اش هم هدفمند شده. جوانی‌اش را هم که هنوز نگذرانده که بشود خلاصه‌ای تاریخی اجتماعی از آن ساخت؛ اما، خب میشود همینجور سَرسَری گفت جوانی‌اش را بدون پدرش با تلخ‌ترین حوادث شخصی شروع کرده و همیشه در تلاش و تکاپو بوده از دل تلخی، مردی بیرون بکشد که در پیری حسرت جوانی‌اش را نخورد و شاید امروز در ابتدای این موج صعودی بزرگ قرار داشته باشد. موج سوم زیستن.

اپیزود دو:
امیرحسین، در دبیرستان عاشقانه ریاضی خوانده. به دانشگاه پلی‌تکنیک رفته تا برنامه‌نویسی را درک کند. به در بسته خورده. چیزی نگذشته که انصراف داده تا جای یک مهندس را نگیرد. سپس سمت عکاسی، سینما و موسیقی رفته. از سینما به فلسفه و تاریخ کشانده شده. از فلسفه و تاریخ به علوم انسانی و در علوم انسانی، دنبال علمی رفته که بیشترین ارتباط را با ریاضی داشته باشد. مدیریت مالی شهیدبهشتی را انتخاب کرده و توسط استادی که مدت‌ها قبل با او آشنا شده به سمت دو رشته‌ای شدن رفته و مردد بین علوم‌سیاسی و جامعه‌شناسی، جامعه‌شناسی را انتخاب کرده و بی‌نهایت دوست دارد چم و خم اقتصادسیاسی را دربیاورد و این را رسالت علمی خودش تا آخرین لحظات عمر می‌داند. پس هرکار علمی‌ای که تا به حال کرده صرفا به یک دلیل بوده: فهم اقتصادسیاسی. اکنون در ادامه‌ی این مسیر است و دوست ندارد بیشتر در مورد این روزهایش بنویسد تا بعد. میتوان اضافه کرد که یک بورس باز تحلیلی(نه بازاری) بوده؛ فارکس شغل ابدی اوست و عضو تکنیکال تیم مشاوره‌ی یک شرکت سرمایه‌گذاری بزرگ بودن هم فعالیت مهم و استرس‌زای این روزهای آخرش است که در این موردِ انتهایی صرفا شانس آورده. 

اپیزود سه:
و اما بعد. دوست نداشتم معمولی نباشم. چرا چرا! یک موقع‌هایی دوست داشتم کُن فَیَکون کنم، همه‌جا را به آتش بکشم، برخیزم و بلند کنم و ببرم و جِر بدهم و این‌ها. همین  تغییر دنیا و فلان. دریافتم که این آرزوهای احمقانه به درد آن‌هایی می‌خورد که از پس هیچ تغییری برنیامدند. اصلا کدام بورژوایی مثل من و تو بوده که همچین آرزوهایی را در سر نپرورانده باشد؟ شاخ در جیب ما بسیار گذاشته‌اند. ما بچه‌های لوسِ بی‌معنیِ راحت‌طلبِ کودنِ بی‌فکرِ پرادعای افسرده‌‌‌‌ی بی‌لیاقت که طبقه‌‌ی اجتماعی‌مان را مدیون اصلاحات فرمایشی رضا پهلوی هستیم.  

اپیزود چهار:
مهم‌ترین اصول زندگی من از مارکت‌ها گرفته شدند. اصلی ترینش هم این است که:« مارکت از تو بزرگ تر است، زورت به او نمیرسد. بهتر است نوسانت(سود) را از موج‌هایش بگیری و به وقت سقوط فرار کنی.» همین کافی بود که بدانم دنیا چندین و چندین بار از من بزرگ‌تر است و زورم به پستی‌اش نمی‌رسد. از اولش هم همینطور بوده‌. پیامبر خدا هم برای یک ناحیه‌ی خاص می‌آمد و می‌رفت. او که خط مستقیم وی‌آی‌پی با خالق دنیا داشت اینطور بود. با این حال دنیا لبخند بزرگی ست که به انسان زده شده. فرصت جذابی ست که به ما داده شده. هیچگاه از زیستن سیر نشدم. تسلیم نشدم؛ چراکه فلسفه‌ی بی‌رحمی دنیا از این قرار است که به آدم‌هایی که تسلیم می‌شوند رحم نمی‌کند.

اپیزود پنج:
اگر بخواهم از عشق بگویم از سعدی(شاعر جدالی بین عقل و دلش داشته) می‌نویسم و پای حرفم تا آخرش میمانم که:« مرا رفیقی باید که بار برگیرد / نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار» و اگر عاشق شده‌ای و از این بیت خوشت نیامده باز از سعدی می‌گویم و تا آخرش پای حرفم می‌ایستم که:« چو ماکیان به در خانه چند بینی جور / چرا سفر نکنی چون کبوتر طیّار؟» و اگر عاشقی و تا به اینجا خوانده‌ای و بدت نیامده، باز از سعدی برایت می‌گویم و پای حرفم تا آخرش می‌ایستم که:« به خدا اطلس اگر وقتی التفات کنی / به قدر کن که نه اطلس کمست در بازار». از راه رفته با تو سخن گفتم. قبل‌تر یک نفر از همین راه رفته با من سخن گفت و من از قول سعدی گفتم:« که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی / هزار نوبت از این رای باطل استغفار» افزودم:«هرآنکه مهر یکی در دلش قرار گرفت / روا بود که تحمل کند جفای هزار». اشتباه کردم، به من اعتماد کن و اشتباه نکن! اگر اشتباه کردی، جدی نگیر! مهم نیست.

اپیزود شش:
کنکوری هستی؟ طفلک مورد هجوم خونخواران فرهنگی ممالک محروسه‌ی ایران! بدان که امروز و فردا ول معطلی. به دانشگاه که رفتی جای قدمی جلو رفتن، چندین قدم عقب رفته‌ای. شبیه یک سقوط آزاد. از تو چیزی برون نتراود جز حرف مفت و ادعای پوچ. طبل تو خالی با یک لیسانس، فوق‌لیسانس یا دکتری که زیر دست اساتید عقب افتاده‌ی ایرانی رشد کرده. دانشگاه اگر رفتی دنبال فلسفه‌ی دانشگاه رفتنت باش نه هیچ چیز دیگر. از خود بپرس:« دانشگاه چیست؟ چرا دانشگاه؟»

اپیزود هفت: 
عده‌ای از فلاسفه سه قسمش کردند: رنج و لذت و ملال. پیوسته کوشیدم اگر در رنج رسیدن به چیزی هستم، جدی‌اش نگیرم. لذت رسیدن به آن چیز، هرچند مهم و حیاتی، روزگاری به ملالی سخت تبدیل خواهد شد که مرا هیچ رهایی از آن نیست. زیستن سخت است؛ چراکه اگر سخت نبود موهبتی برای انسان نبود؛ ولی، آنقدرها جدی نیست. گاه با خود می‌گویم که اگر این هدیه را روزگاری در پس پرده‌ای پذیرفتی، حالا به هیچ و پوچ مبندش که وحشی می‌گفت:« سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن / گر میوه‌ی یک باغ نچیدیم، نچیدیم». چقدر در همین وبلاگ نوشته‌ام:«گور پدرش». ناسزای بدی ست، میدانم؛ اما، خلاصه‌ای از همین شعر وحشی ست. کاش در روزهای اول جوانی این را می‌دانستم. گور پدرش، اصلا ندانستم هم که ندانستم؛ حالا که میدانم.

اپیزود هشت:
هشت را بیخیال.

اپیزود نُه:
هیچگاه به بهتر شدن اوضاع امیدی نداشتم؛ اما، همیشه به بهتر کردن اوضاع امیدوار بودم. امید تنها سلاح بشر است. امید به شکار یک گوزن، به زنده ماندن نوزاد، به محصول بیشتر زمین، به پایان یافتن یک جنگ. امید تنها سلاح من هم بوده، مثل همه‌ی نسل‌های گذشته‌ام. عقیده‌‌ام ادامه‌دهنده و تکمیل‌کننده‌ی عقاید مصدق، فاطمی، بازرگان، شریعتی، طالقانی، چمران و یزدی‌ست. امید را اینجا یافتم. هَلْ مِنْ مُبارِز؟  

اپیزود آخر:
دل‌تنگ پدرم بودم. دل‌تنگ مادرم ماندم. دل‌تنگ کویر خواهم بود.

تهران - نیمه شبِ پنجشنبه ششم دی ماه سال ۱۳۹۷
آپارتمان شماره‌ی ۲۲

وانگهی:
آقاگل راست میگفت. بیست‌وسه سالگی سن عجیب غریبیه. پر از اتفاقات عجیب‌غریب. پر از انتخاب‌های عجیب‌غریب. 

  • ۹۷/۱۰/۱۲
  • #اینتِرنال‌آدِر

آدم‌های مسخره

آپارتمان شماره 22

رنج

دیدگاه‌ها  (۲۱)

  • آسـوکـآ آآ
  • امیدوارم سلامت برگردید. هشدارها گویا جدی ان. مراقب باشید و برگردید چون مادرها بی طاقتند :)
    ممنونم :) مراقب بودیم ما. ما آنهایی هستیم که همیشه بازمیگردیم.
    شب شراب نیرزد به بامداد خمار...
    شراب چرا؟ خمار چرا؟ 
  • دامنِ گلدار
  • فقط رسیدم به سه اپیزود اول، به خیر بگذره انشالا. منتظر بازگشتتون هستیم.
    ممنونم که خوندید :) 
    چقدر خوب نوشتی :) 
    بله :)
    اول بگم با کامنت ناشناس موافقم، چقدر خوب نوشتید :)
    اون جمله‌‌‌ی" چرا که فلسفه‌ی بی‌رحمی دنیا از این قرار است که به آدم‌هایی که تسلیم می‌شوند رحم نمی‌کند" نمیدونم از شماست یا کس دیگه ولی خیلی خوبه، مینویسمش جایی که جلوی چشمم باشه :)
    شریعتی و چمران از اون دسته آدم‌هان که خیلی کم تفکراتشون رو می‌شناسم اما تا همین حد هم که میشناسم بنیان‌ها و استراتژی‌های فکریشون رو ستایش میکنم :)

    مگه آقاگل بچه‌ی کاشانه؟ بچه‌ی سمیرم نبود احیاناً ؟:)
    اول تشکر میکنم. :)
    از جناب ماست این جمله. :)) از کس دیگه ای بود میگفتم دیگه، نمیگفتم؟! خطایی از بنده سر زده در این زمینه؟ :))
    استراتژی فکری؟ :|
    کاشون که زندگی میکنه. :)
  • سراسر گنگ
  • بهترین پست ممکن رو برای این روزها نوشتی
    اینگونه است وجدانا؟
  • آقاگل ‌‌
  • دربارۀ بقیۀ متن همه نظر میدن. منم تا حدودی باهاشون هم عقیده‌ام. که این هم‌عقیده بودن زیادهم اهمیت نداره. بذار به جاش از آهنگی که گذاشتی بگم که کلی کیف داد شنیدنش. من کم آهنگ انگلیسی گوش میدم. مگر اینکه به دلم بشینه. مثل این.

    بعد دیگه اینکه آقاگل حرف ناحسابی نمی‌زنه درست، ولی بچۀ کاشون نیستا! کاشون زندگی می‌کنه. البته منکر نمی‌شه که این شهر رو هم دوست داره. :)
    همین.

    آقا اساسا شما آهنگ های من رو گوش بدید. انگلیسی، ایتالیایی، فرانسوی، آلمانی، روسی، اسپانیایی، یونانی، عربی، آفریقای جنوبی و ترکی قرار میدم نسبت به حسی که موقع نوشتن اون پست داشتم. بخوایم از یه زاویه ی دیگه هم نگاه کنیم آلترناتیو، کانتری، فولکلور، راک، پست راک و سمفونیکن.
    درستش کردم. :) البته خیلی هم فرقی نمیکنه دیگه. همون همونه!
  • اِلهه کا :)
  • وصیت نامه ای پر از حس خوب زندگی!
    این چنین است؟
    @دامنِ گلدار
    حرف های به درد بخورش از اپیزود سه به بعده
    @اینترنال آدر
    ببخشیدا! اون قبلیشام خوبه ولی مقدمه ی اون بعدیاست انگار
  • مــحــدثــه ...
  • اپیزود هفت و نه خیلی به دل نشست، چهار و شش رو هم دوست داشتم و از دیشب خیلی دارم بهشون فکر می‌کنم. کلا چندین بار این اپیزودها رو خوندم.

    به سلامتی برگردین :)
    چقدر خوب! :)
    مچکرم!
  • פـریـر بانو
  • در عین وصیت‌گونه نوشتن، پر از زندگیه این پست! 
    یاد یک برش از کتاب اوریانا فالاچی افتادم؛ نامه به کودکی که هرگز زاده نشد‌.
    «آیا نیستی را بر رنج ارجح باید شمرد؟ من حتی در لحظاتی که بر ناکامیم، بر ناامیدی و عذابم اشک می‌ریزم، باز معتقدم که رنج کشیدن از نبودن بهتر است. و اگر این عقیده را در مورد زندگی، با دلایل محکم و روشن گسترش دهم، به این نتیجه می‌رسم که به دنیاآمدن از به دنیا نیامدن بهتر است.»

    الان هوا سرده و برف حتی به پایین‌دست کشیده شده. رهداری از ماشین‌ها خواسته به غیر از موارد ضروری، بیخیال ارتفاعات البرز و رفت و آمد شن. نگران‌کننده‌اس. امیدوارم سالم و سلامت برگردین.
    حتما اگر یه جایی چشمم به کتابش بیفته تورق میکنم ببینم همه ش همینقدر خوبه یا نه. :)
    ممنونم خیلی :)
  • کوالای پیر
  • وضعیت هوا زیاد خوب نیست انشاالله سلامت برگردید
    ممنون که :)
  • اِلهه کا :)
  • بیشتر از ٤ روز نشد؟ 
    چرا! شرایط جوی خوب نبود دیگه. طبیعی ست.
  • آسـوکـآ آآ
  • خوش برگشتید. :)
    در جواب خوش برگشتید چی مینویسن؟ شرف یاب شدیم مثلا؟‌ :))
  • آسـوکـآ آآ
  • تشکر می‌کنن معمولا. :دی

    جدید نباشه؟ تکراریه تشکر الان. یه بار یکی از مخاطبای عزیز ناراحت بود از اینکه من برمیدارم جواب همه کامنت ها رو شبیه به هم میدم و هی میگم ممنونم، متشکرم و فلان نارحت شده بود. :)) 
    خدا رو شکر که به سلامت برگشتید :)
    نه فقط پرسیدم که مطمئن بشم :)
    شیوه، راهبرد، نوع ، بنیان‌های فکری و ...
    یعنی الان من بیام اصفهان زندگی کنم میشم بچه‌ی اصفهان؟!
    ممنونم :)
    این واژه ها درست بودن. :) بنیان های فکریشون رو میتونید همینجا تو لوموت بخونید.
    نمیشید؟ یه سال زندگی کنید، میشید بچه ی اصفهان.
    فکر کنم آدم بچه‌ی اون جاییه که بزرگ شده و تفکراتش شکل گرفته نه هرجا یه مدت زندگی کرد:)
    اینجا برداشت‌های شخصی اینترنال آدر از تفکرات اونها و بنیان‌هاشون نوشته میشه درسته؟ :)
    نه، اینجا اونقدر بزرگ نیست که آدم بچه ی جایی باشه. ما بچه ی زمینیم. یک سالم زیاده. شما بیاید اصفهان، عبور کنید، بچه ی اصفهانم هستید. نه از دید مردم، از دید خود اصفهان. فکر میکنید دلش کوچیکه؟ اصفهان دلش خییییلی بزرگه. تهران که نیست. اصفهانه آقا اصفهان.
    تو پست های شخصی شاید. اما تو پست هایی که صرفا به اون موضوعات پرداختم، نه. تو قسمت سوژه ها مشخصه دیگه. :) همه مستندن.
    یه جوری گفتید فکر کردم دارید در مورد بوشهر حرف می‌زنید :دی
    اصفهان، نصف جهان؛ ضرب‌المثل معروفیه  :)

    پس حتما دنبال میکنم، ممنونم :)
    بوشهر هم نیکوست. بوشهر هم نیکوست.
  • سراسر گنگ
  • این روزها منظورم این روزهای خودته .
    آره جذابترین شکل ممکن همین بود که نوشتی و پست تایم دار گذاشتی

    صعود کردی یا نه؟
    آها :)
    آری.
    چه توصیف خوبی بود. کاش منم یه روز اینطوری بتونم خودم رو وصف کنم :)
    شاید چون انگار آخرین باری بود که داشتم مینوشتم تونستم جمع بندی کنم.
    وانگهی آقاگل راست می‌گفت...! و چقدر دارم این عجیب بودن رو این روزها حس... نه بهتره بگم... تنفس می‌کنم!
    + دلتنگ موندن یکم با تسلیم شدن رابطه‌ی مستقیم نداره؟
    نباید به هرقیمتی دلتنگ نموند؟
    + اینا که تونستن کلمه بشن انقدر خوب بودن، ببین هشت دیگه چه محشری بوده. (؛
    شما هم در زمره ی ما هستید پس. :) بله اتفاقات جالبی میفتن که گویی تا انتهای عمر هم ادامه خواهند داشت.
    + خب یه مثال بزنید که بشه روش فکر کرد. :)

    آنچه فکر می‌کنید را بنویسید

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی