:: لِوموت ::

فَردا که نَیامَده‌سْت بابا، وِجداناً فَریاد مَکُنْ! خُب؟
بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

جسی جیمز(!)

يكشنبه ۲۵ آذر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۰ ق.ظ

روز اولی که به دبستان رفته بودم، یک گروهک تروریستی که داشتند گوشه‌ای از حیاط مدرسه بازی میکردند توجهم را جلب کردند. بعد از اینکه به سه نفر پیشنهاد دوستی دادم و هر سه نفر دست رد به سینه‌ام زدند، با تردید به سمت آن گروهک رفتم. ایستادم، نگاهشان کردم و گفتم:« منم باهاتون بازی کنم؟» کمی باهم مشورت کردند و بعد گفتند:« آره بیا! ولی بچه سوسولی کتک میخوری.» بچه سوسول نبودم و کتک هم نخوردم.

سر دسته‌های آن گروهک تروریستی، جمشید و اکبر بودند و از کودکستان با یکدیگر دوست بودند.

چه در مدرسه و چه در دانشگاه و چه هرجای دیگری با همه دوست بوده‌ام. با هرکسی هم به زبان خودش حرف میزدم. مثلا میدانی بهترین راه برای اینکه با اراذل مدرسه کانکشن قدرتمندی بسازی چیست؟ این که وقتی پرتشان کرده‌اند پشت در دفتر تا حسابشان را برسند، زنگ تفریح برایشان خوراکی ببری و مرامی بدهی دستشان و از فرومایگی ناظم‌ها بگویی. وجدانا برای همه‌شان هم جواب میداد. از فردای آن روز جملگی آدم تو میشدند. همین کافی ست. فایده ی دوستی با اراذل چیست؟ تحت سلطه گرفتن گروهک تروریستیشان. فایده‌ی این سلطه؟ کتک زدن هرکسی که زیاد حرف بزند.

اراذل بچه سوسول نیستند که رفقایشان را لو بدهند. هیچوقت لو نرفتم.

بله، همین شد که آن سه نفری که ابتدا دست رد به سینه‌ام زده بودند، کل آن سال و سال بعد  را که در آن مدرسه بودم کتک خوردند. جمشید و گروهکش تا حدی که بینی آن بینواها به خون بیفتد کتکشان میزدند. از دور و نزدیک لِه شدنشان را تماشا میکردم. آن‌جایش خیلی خوب بود که بعضی وقت‌ها از من برای نجاتشان کمک میخواستند(گفتم که با همه دوست بودم!). نمیدانستند که اصلا خودم بودم که گفتم این بشر را بزنید تا لذتی ببریم سر ظهر.

این همان کاری ست که امروز هم گاهی میکنم و لذتی عمیق وجودم را فرا میگیرد. 

وقتی میگویم هیچوقت آدم خوبی نبوده‌ام، خودم را لوس نمیکنم.

  • ۹۷/۰۹/۲۵
  • #اینتِرنال‌آدِر

آدم‌های مسخره

دیدگاه‌ها  (۲۳)

با بدان بد باش و با نیکان نکو
جای گل گل باش و جای خار خار
سعدی 
اینکه گفتی بد بودن نیست. اقتضای برخورد با مردمان روزگاره. 
از مواعظ سعدیه.
دیو با مردم نیامیزد، مترس / بل بترس از مردمان دیوسار
با بدان چندان که نیکویی کنی / قتل مار افسا نباشد جز به مار
به نظرم سعدی مرد باتجربه ی شعر ایرانه. نسبت به بقیه ی شعرا حکیم تر و داناتره.
"O"
چی شد؟!
تفسیر: دو چشم و یک دهان باز
برداشت: آزاد
چرا برداشت آزاد؟ چرا برداشت ممنوع نه؟
  • آسـوکـآ آآ
  • گاد فادر بودین!
    دوست داشتم باشم. بیشتر شبیه جسی جیمز بودم :))
    خب من که نمی‌تونم جلوی برداشت ملت رو بگیرم، ولی می‌تونم برداشت تو ذهنشون فرو نکنم!
    چرا نمیتونید؟
    خب ملت اجازه ندارین از کامنت اولم هیچ برداشتی داشته باشید!
    خوب شد؟ :)
    الان خوب شد!
  • سراسر گنگ
  • یکبار کلاس دوم ابتدایی کل کلاس رو بر علیه سوم ها تهییج کردم و یک نفر هم همان کار را با کلاس سوم کرده بود ، زنگ تفریح من و آن یک نفر گوشه ی مدرسه نشسته بودیم و با لبخند بزرگترین دعوای کل آن سال ها را تحلیل میکردیم . بعد از لت ل پار شدنشان توسط خودشان ، ناظم هم لت و پار پلاسشان کرد . 
    وقتی سر کلاس رفتم مثل قهرمان ها باهاشان برخورد کردم و از پیروزیشان دم زدم . با اینکه یک مشت هم نزدم همه ی مشت هایی که زده شده بود به اسم من تمام شد و من قهرمان آن دعوای همه جانبه شناخته شدم .


    اگر در سنین نوجوانی به آخرت و اینکه هیچ مکری بالاتر از مکر خدا نیست معتقد نمی شدم معلوم نبود در آینده چه کارها که نکنم .
    البته هنوز هم نخ ها را به دست دارم تا اینکه نخی به من وصل باشد .
    در کودکی یعنی معتقد بودی هیچ مکری بالاتر از مکر خودت نیست؟ :))
     با همه دوست نبودید، به طور خیلی تمیزی در واقع با همه دشمن بودین:|
    از اون زاویه هم میشه نگاهش کرد.
  • سراسر گنگ
  • هنوز هم همین فکر رو میکنم . اما خب الان میدونم مکر ما هم جزیی از مکر های خداست .
    در عرض یا در طول؟
  • آقاگل ‌‌
  • جهت شکوندن کلیشه‌های کامنتی باید بگم معمر قذافی‌ای هستی برا خودتا. :))

    کلیشه رو خیلی محکم و قاطع و پرقدرت شکوندی برادر من. قیاس مع الفارقه! شما دور و بریای اون مردک رو با جمشید و اکبر و اینا مقایسه میکنی؟ :)) قیاس لاله ی قرمز با یونجه؟
  • مریــــ ـــــم
  • دبستان که بودم بچه ها زیاد علاقه ای به دوست شدن باهام نداشتن و همیشه منو قال میذاشتن!
    دلم خواست جمشیدی اکبری چیزی بود تا عضوشون میشدم وبا دیدن خون جاری شده از بینی همه ی اون ظالم ها سر ظهر کیف میکردم
    خب اگر اون جمشیدی اکبری چیزی هم نمیذاشتن عضوشون بشید چی؟
  • مــحــدثــه ...
  • با این تفاسیر اگر بخوایم مبارک‌بادی که دوستان در پست قبلی به شما می‌گفتند و شما جدیشون نمی‌گرفتید رو ما جدی بگیریم و با توجه به این که ظاهرا طاقت جواب نه شنیدن رو ندارید، آیا همه‌شون این معنی رو می‌دن که حالا اگه زبونم لال دختر مذکور به شما جواب منفی بده شما انتقامی سخت ازش می‌گیرید؟ مثلا اسید روش می‌پاشید؟ :/ :دیی
    این در صورتیه که پیشنهاد از طرف خودم باشه. نه؟
  • آقاگل ‌‌
  • مگه یونجۀ سبر چه کم از لالۀ قرمز دارد؟ :))
    دقیقا منتظر همین جمله بودم! :))
  • مــحــدثــه ...
  • آره دیگه.
    خب این در قاموس ما معنایی نداره. در نتیجه هیچ جواب بله و نه وجود نداشته و نداره. همه در امان! :))
  • مریــــ ـــــم
  • کلا بچه ی مظلومی بودم
    مظلومِ محکم البته!
    هیچوقت گریه نکردم برای اینکه هیشکی باهام دوست نمیشد!
    قسمت دردناک ماجرا اونجا بود که منو زهره خیلی صمیمی بودیم.
    یارکشی میکردن سر زهره دعوا بود ولی هیشکی منو نمیخواست
    من تنها میموندم
    .پشت مدرسمون موتور خونه بود
    همیشه جای من اونجا بود
    میشستم و خوراکی هامو میخوردم و با چوب روی زمینِ پر از گریس نقاشی میکشیدم
    قطعا همین کارو میکردم
    همیشه؟ از اول ابتدایی تا پنجم ابتدایی؟
  • مریــــ ـــــم
  • اره دبستان اینطوری بودم
    راهنمایی بهتر شدم
    و دبیرستان اوج محبوبیتم بود
    جالب اینه دقیقا اکثر همون بچه های دبستان هم باهام بودن
    هیچکس تو اون مدرسه حواسش به شما نبود که کجا میرید خوراکی میخورید؟
    از بچگی سیاستمدار و با عرض معذرت برای خودتون مارمولکی بودیدها :))
    زندگی میکردیم به هرحال دیگه. :)
  • مریــــ ـــــم
  • نه!
    گه گاهی فراش مدرسه میدید
    ولی چیزی بهم نمیگفت
    من کودکی غریبانه ای داشتم،
    اما خب بخاطر محبوبیتی که تو دبیرستان داشتم فکرکردن بهش آسون تر شده برام
    فکر کردن بهش بسته به بک گراندتون میتونه ضعیف کنه یا نه کاملا برعکس، قوی کنه.
    با عرض پوزش خیلی جمله‌ی به جایی گفتید" آدم خوبی نبودید!" :|
    پوزش طلبیدن که دیگه نمیخواست. :)
  • احمدرضا ‌‌
  • من ابتدایی و راهنمایی که بودم بیشتر توی جنبش های کومونیستی و کارگری فعالیت داشتم. کلاس چهارم بچه ها رو 5 تا 5 تا دور خودم جمع میکردم ، می گفتم شما باحال ترین و فلان هستین ، دو هفته دیگه عیده. از فردا مدرسه نیاین. خلاصه اینکه با همین روش از 30 نفر کلاس 4 5 تا فرداش اومده بودن :)

    کمونیست چه دیکتاتورایی که نساخت!
  • کامنت های نگارنده نیاری به نام ندارد
  • کامان حاجی! دیوار تصوراتمون از یه امیرحسین گوگولیه _ گوگولی واقعا حق مطلب را ادا نمیکند ولی از اکور پکوری یا متشخص و محترم بهتر به نظر رسید، ارور ۴۰۴:واژه مناسب یافت نشد! _ پشت فرمون ماشینای رالی یا در حال درست کردن قهوه تو دو تا فنجون سفید یا حتی تو اون دبیرستان لوس پروراننده تون، دود شد رفت هوا که!
    همه کنار همن. انسان ابعاد متفاوت داره دیگه! :)
  • کامنت های نگارنده نیاری به نام ندارد
  • در پایان اینکه :درست که ما حسودیم _ به شدت_ و درست که از این حجم تغییر کمی جا خوردیم ولی باز خوبه! ته دلمون قرص شد که هنوز وبلاگ نویسی جون داره و زنده اس و چه خوب که با بودن همچین بلاگرایی زنده اس. دم شما هم گرم که جمع نکردی بری:) 

    همین دیگه کم کم مخاطبا گل وبلاگ کمک کنن هندونه هارو از زیز بغل نویسنده اش خارج کنیم و تامام! 

    زیاد بیاید اینجا. :)
    من همیشه خودم داخل مدرسه از ارازل بودم سالا خری افتاده بودم یه گوشه مظلوم عجب دردی بود یادظلمایی میوفتادم سالای قبل به بقیه میکردم
    من از اراذل نبودما!

    آنچه فکر می‌کنید را بنویسید

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی