:: لِوموت ::

بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

آپارتمانی که داریم

چهارشنبه ۱۶ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۵ ب.ظ

آپارتمان ما که نامش آپارتمان شماره بیست‌ودو نیست. اسمش چیز دیگری ست اما من وقتی از باشگاه پیاده می‌آیم و خانه‌ها را میشمارم، بیست‌‌ودومینش میشود آپارتمانی که دو سال یا شاید بیشتر  در بالاترین نقطه‌اش ساکن خواهم بود. پس به همین جهت نامش را گذاشته‌ام آپارتمان شماره ۲۲ و یک تگ اختصاصی هم برایش در نظر گرفتم. میخواهم قضیه را بیشتر باز کنم و هرچه میدانم را در مورد آدم‌های این آپارتمان بگویم.

پنج طبقه و هر طبقه دو واحد با یک پارکینگ.

طبقه‌ی اول(همکف)، واحد شماره یک: پیرمردی اصفهانی با همسرش که درد دل های مرا خوب میفهمد و معتقد است که:« ای(این) زن منو بیچاره کرد، آ(سپس) آوردم تهرون. وگرنه الان داشتم مثلی رفیقام کناری سی‌وسه پل پیاده‌روی صبحگاهی میکردم. ای زن جِوونم کا بود مثلی الاناش فقط غُر میزِد.» او بازنشسته ی یک اداره‌ی دولتی ست. خودرویشان یک سمند نقره ایست.

طبقه‌ی اول(همکف)، واحد شماره دو: یک زوج میانسال با دو فرزند دختر که یکی دبیرستانی ست و دیگری دانشجو. پدر خانواده استاد یکی از دانشگاه های دولتی تهران است و مادر خانواده مدرس زبان. این خانواده یک رنو مگان را به خودرویی برگزیده‌اند و هیچکس را به دامادی هنوز نپذیرفته‌اند. ای بابا!

طبقه‌ی دوم، واحد شماره سه: یک زوج با یک پسر دبیرستانی و یک دختر ابتدایی. پدر خانواده ریاست یکی از شعبه‌های بانک کشاورزی را دارد و مادر خانواده کارمند بهزیستی ست. پسرشان به الکترونیک بسیار علاقه‌مند است و دخترشان به بسکتبال(خیلی تلاش میکند که به اشتباه نگوید بستِکبال ولی نمیشود). خودرویشان هم یک دنا پلاس است که رحمت بر آن خودروی پاک باد.

طبقه‌ی دوم، واحد شماره چهار: یک زوج جوان که شش ماه قبل اینکه من بیایم ازدواج کرده‌اند و پیرمرد اصفهانی میگفت تا دوماه نقل هایشان را داشتند از آسانسور و راه پله و پارکینگ و حیاط جمع میکردند. خیلی باهم مهربان هستند و یک پژو ۲۰۶ سفید رنگ دارند.

طبقه‌ی سوم، واحد شماره پنج: یک زوج میانسال دیگر. یک پسر و دختر دانشجو هم دارند. پدر خانواده نمایشگاه ماشین دارد و مادرشان خانه‌دار است. پسر خانواده دانشجوی آزاد تهران شمال است. بارها به من گفته که با او به مهمانی‌های ناشایستی رهسپار شوم که خب وا اسفا که اهلش نبودم! دختر خانواده دانشجوی پرستاری دانشگاه شهیدبهشتی ست و ما احساس قرابت داریم به هرحال(!). این خانواده چهار خودرو دارند لاکردارها. پدرشان توسان دارد، مادرشان سوناتا، پسرشان برداشته یک پژو پارس را به اسپرت ترین حالت ممکنش درآورده به طوری که صدای تراکتور میدهد و دخترشان هم یک پژو ۲۰۶ میراند.

طبقه‌ی سوم، واحد شماره شش: یک زوج جوان که پسربچه‌ای سه چهارساله دارند. زیاد مهمان برایشان می‌آید و از مشتریان پروپا قرص اَپ ریحون هم هستند. خودروی ایشان یک کیا سراتو مشکی رنگ است.

طبقه‌ی چهارم، واحد شماره هفت: این لامصب همان همسایه ایست که بارها در موردش نوشته‌ام که افسار زنش را نمیکشد. همان که میخواهم سر به تن خودش و زنش و مادرزنش نباشد. همان لعنتی که تا وقتی پنجره‌ی خانه‌ام باز بود دمار از روزگارم درآورد. این الاغ‌ها هم یک اُپتیمای سفید رنگ دارند و خرجشان را به کلی پدر مردکِ خانه میدهد و غذایشان را هم مادر مردکِ خانه میپزد و اصلا وضعیتی ست.

طبقه‌ی چهارم، واحد شماره هشت: زوجی که مادر خانمشان یا مادربزرگشان، پیششان زندگی میکند. دو پسر دبیرستانی هم دارند که عاشق فوتبال هستند. اویی که استقلالی ست دو بار به همراه من به استادیوم آمده و دیگری طرفدار پروپا قرص تراکتورسازی ست. یک دنا دارند و یک پراید.

طبقه ی پنجم، واحد شماره نُه: زوج جوان دیگری که مرد خانه در عجب مانده که چرا من با خودم دختر نمی آورم خانه و این فرصت را از دست میدهم. به هرحال دیگر. آشپزی همسرش حرف ندارد. گاهی ظهرهای جمعه برایم غذا می‌آورند و این خودش خیلی خوب است. من هم به خواست خودشان،  به سرمایه‌گذاری هایشان جهت میدهم. یک پژو ۲۰۶ صندوق‌دار دارند.

طبقه ی پنج و نیم، واحد شماره ده: این منم. سه پله بالا میرویم و میرسیم به در چوبی خانه‌ام که میشود پنج و نیم حتما. فرق خانه‌ی سبز و گرم من این است که واحدم قد یک سوئیت با امکانات بیشتر است که خب امکانات بیشترش را خودم فراهم کردم. یک دانشجوی مدیریت دانشگاه شهید بهشتی. یک بورس باز. شاغل در فارکس و مشغول در دو سه موسسه و شرکت به عنوان یک عضو تیم مشاوره مالی و سرمایه‌گذاری، مدرس تحلیل و البته یک حمال هستم. کارم همه حرف مفت و مرامم همه دنائت و پستی ست. یک پژو پارس نوک مدادی دارم که بسیار دوستش دارم.

طبیعی ست که حضور بنده در این ساختمان با حاشیه هایی همراه بود که با مذاکرات قبلی و نیکی رفتار و کردار  بعدی(!) حل شد. 

  • ۹۷/۰۸/۱۶
  • #اینتِرنال‌آدِر

آدم‌های مسخره

آپارتمان شماره 22

دیدگاه‌ها  (۳۰)

زندگی ما خود جهنمه. طبقه بالاییا علیرغم بازنشته فرهنگی بودن هیچ اثری از فرهنگ آپارتمان نشینی درشون نیست. پیست اسب دوانیه کلا. گاهی صداهای تولیدیشون رو ضبط میکنم به اشتراک میذارم. متحیریم از این همه سروصدا. 

ساختمان بیست و دومتون از گزند بالایا بدور. 
مگه بازنشسته نیستن؟ دنبال هم میکنن تو خونه یا فوتبال بازی میکنن؟ :))
من خودم اون بالاییم خوشبختانه.
  • آسـوکـآ آآ
  • دختر طبقه سوم واحد پنج کیس مناسبیه :دی
    ابدا!
    این خانم طبقه‌ی اول واحد یک همش غر میزده و میزند و خواهد زد یعنی؟ چه کار خوبی به نظر می‌رسد!
    به سلامتی و میمنت و مبارکی چرخ خونتون بچرخه براتون.
    شما که ید طولایی دارید احتمالا درکش میکنید! :))
  • هالی هیمنه
  • این مقدار از آمار و اطلاعات از دروهمسایه و ماشین‌هاشون منو یادِ مردی به نام اوه می‌ندازه. :)
    یه پروانه اگه وجود داشت کمی مارو از حالت سگی سگی سگی نجات میداد خوب بود. :))
    جدا موقع خوندنت حظ میکنم
    ما مخلصیم!
    هم دختر واحد شماره‌ی دو و هم دختر واحد شماره‌ی پنج به نظر کیس‌های خوبی میان، دیگه انتخاب بینشون با توجه به ویژگی‌های اخلاقی و ظاهری و ... با خودتون :)))
    فقط ما رو هم دعوت کنید لطفا :)
    از نظر من جفتشون کیس های نامناسبین ولی. خوندن کی بُود مانند دیدن؟!
    چه با جزئیات همسایه‌هات رو میشناسی :دی
    من از کل پونزده واحد طبقه چهارم و پنجم رو کامل می‌شناسم
    اونم چون ما طبقه پنجم هستیم بعد همسایه‌های طبقه پنجم یکی‌شون که بسیار با شخصیته و از وقتی خونه رو ساختیم هستن و از همون روزهای اول کمک کردن به ما توی اثاث کشی اون یکی‌هام تازه اومدن ولی مستاجرهای عمه‌ام هستن و برای همین با جزئیات می‌شناسم‌شون
    طبقه چهارمم واحد بزرگه مدیر ساختمونه نمیشه نشناختش لعنتی رو :دی خصوصا که از این ترکای خیلی پایبند به یکسری مسائل بین ترکاست و مام ترکیم و حسابی بابام باهاش رفیقه و من بهش میگم عمو :دی الویه هم خوب درست میکنه و حسرت دختر داره بنده خدا چون دو تا پسر داره :دی که یکی‌شون امسال وارد دانشگاه شد اون یکی دبستانیه
    واحد بغلیش که میشه زیر واحد اون همسایه مون که میگم با شخصیته یه دختر خیلی بامزه و مهربون بهش میخوره هم سنای من باشه بسیــــــــــار ترسو :)) انقدر که برقا میره میرم پیشش سکته نزنه بچه و در نهایت بخاطر شدت ترسش از سگ قانون گذاشتیم اهالی سگ نداشته باشن :/ واحد رو به روییش یه خانم میان سال غرغروووووووووووووووووو بی اعصاب :/ استاد دانشگاه هم هست و خونه اش همیشه کلی کاغذ ولو
    سه طبقه دیگه رو خیلی نمیشناسم جز طبقه سوم واحد بزرگه که اقلیت مذهبین و بسیار باحال و جذابن :)
    مراقب اون پسر تهران شمالیه باش:)) واقعا بعضی از ما تهران شمالیا ... :دی :)) 
    اصلا یه روزهایی یه حرفایی زده میشه از دراگ حتی! که من تصمیم میگیرم لفت بدم از تحصیل :|
    خلاصه که به نظر منم چیزی تعارف کرد بخوری مودبانه رد بنما :)) چون اینا شوخی شوخی دراگ میدن به خورد ملت :| همچین دانشگاهی داریم ما :))
    خیلی هم با جزئیات نیست، هست؟! شناخت سطحی ایه که از زبون پیرمرد و اون پسرک تهران شمال شنیدم، همین که میفرمایید مراقبش باش. البته نیک تر اینه که اون مراقب خودش باشه! :))
    اینجا ایران است. خوونه بزرگه. برا پیاده روی نمیرن بیرون. توو خونه انجامش میدن. :(.
    که اینطور. باید تحمل نمود دیگه. چند صباجی زنده هستن.
    دقیقا یادآور A Man Called Ove!
    خیلی دوست نداشتم شبیه اوه باشم :))
  • هالی هیمنه
  • اون پروانه که مالِ توی داستاناس. من که فکر نکنم چنین پروانه‌هایی وجود خارجی داشته باشن. 
    تو خارجم وجود خارجی ندارن؟
    خوندن چی؟ در مورد عروسی؟ شما دعوت کن شاید اومدیم اصلا :دی
    نه خوندن ویژگی ها دیگه. شما باید ببینید تا متوجه بشید کیس ها مطلقا نامناسبن. 
    چه خوب که با همسایه ها مراوده دارید،درحد همین استادیوم رفتن و نهار جمعه :)

    +با خوندن پست،دلم خواست ما هم اپارتمان نشین بودیم و آمار همسایه ها رو داشتم :)) باهاشون دوست میشدم.
    اینا هِی میان آویزون آدم میشن. :))
    + بدی های فراوونیم داره البته. برای من که هیچوقت آپارتمان نشین نبودم سخت هم بوده.
    من ید طولایی دارم؟ :|
    تکذیب میکنم قویا:/
    اصلا به همین دلیل وبلاگتونو بستید!
    والا زیاد بود :))
    اونا ضد ضربه شدن :/ نیاز به مراقبت ندارن :)) البته نمیدونم جزو اکیپ‌شون هست یا نه :) 
    اکیبپ های متفاوتی وجود دارن دیگه ولی خب این اکیپی که شما میفرمایید مثل اینکه از اونایین که شهره ی عامن.
    خیلی خوب روشنه که یکی از چیزایی که خیلی براتون مهمه اون ماشین هاست و خودتون مشخص کردید که به دنا پلاسه علاقه مندید همونطور که یه ریزه و خیلی خیلی کم تمایل دارید به اون دختر خانومی که پرستاری میخونه. نه؟ :)))))) 
    از این به بعد با نام خموش کامنت میذارم که گم نشم!!
    بله البته که ماشین ها  برام خیلی مهمن. مثلا هر خانواده ای بیشتر از یک ماشین داره، از نظر من آدم حسابی نیست. اما هیچ تمایل حتی ریزی وجود نداره.
    از این به بعد شما را یادمان خواهد ماند!
  • هالی هیمنه
  • خارج رو خبر ندارم. باید از یه خارجی بپرسید اونجا از این پروانه‌ها دیده یا نه.
    من فکر میکنم بالاخره حتما یه چیزایی بوده که بکمن یه ایرانی رو به اون شکل آورده تو داستان.
    اخه بعد از ولی نقطه گذاشته بودید فکر کردم جمله تموم شده، عبارت بعدی مربوط به عروسیه:))
    حالا اون‌ کیس‌های بنده‌ی خدت چشونه که نامناسبن؟برای تسریع ازدواج جوانان باید توقعات رو اورد پایین :D
    خب درست بوده ها. یکم جا به جاش کردم. اینجوری: ولی از نظر من جفتشون کیس های نامناسبین. خوندن کی بود مانند دیدن؟! 
    اشاره دارد به اینکه نامناسبیشون رو به قلم نمیشه آورد اصلا، چون که آخه به من چه وجدانا دخترای مردم نامناسبن یا مناسب :)) همینجوریش پدر بعضی از اینا مترصد فرصتن تا دست اهریمن مجرد طبقه بالا رو از ساختمون کوتاه کنن.
    پدران بسیار نامناسبی دارن. من آبم با این مردای بالا چهل پنجاه سال تو یه جوب نمیره. اعصاب آدم رو خرد میکنن.
    اتفاقا وبلاگو بستم که غر نزنم:)))
    اینطور به نظر نمیرسه ولی! این خودش نوع نوین غر زدنه.
    روش های نوین غر زدن را از ما بخواهید!
    پس غر نزنید انقدر.
    خب ایهام داشت،هر دو مفهوم رو می‌شد ازش برداشت کرد :))
    الان فهمیدم دیگه :))
    الان یه سئوال چندتا مرد زیر  ۴۰،۵۰ سال دختری که به درد شما بخوره دارن؟ حداقل دختره باید ۱۸ سالش باشه(حداقل البته) یه دختر ۱۸ ساله(که بچه‌ی اول هم باشه) باباش به صورت نرمال بالای ۴۰ سال سنشه :))
     غیره اینکه یه دختری پیدا کنید که با خانواده‌اش قطع ارتباط کنه، یا شما با باباش قطع ارتباط کنید :D
    بله در جریان محاسباتی که فرمودید هستم. :)) عملا ممکن نیست. علاوه بر اینکه دختر هیجده، نوزده، بیست، بیست‌ویک، بیست‌ودو، بیست‌و سه تا بیست‌وپنج  کلا کیس مناسبی نیست یقینا پدرش هم آدم مناسبی برای جوون پررویی مثل من نیست. پس به صورت کلی هیچی با هیچی جور نیست. قطع ارتباطم اونجور که باید جور نیست. تهش وصل میشه و همه چیز ناجوره.
    عجبا:|
    من که غر نزدم:/
    باشه:||
    به هرحال!
    پررو صفت خوبی نیست، خوش سر و زبون واژه‌‌‌ی بهتریه،خصوصا اینکه آدم در مورد خودش استفاده کنه :)
    خب پس یه سئوال دیگه پیش میاد، دبه دارید؟ :))))
    خب من ابدا خوش سروزبون نیستم. اصلا به همین خاطر هم آبم با اینا تو یه جوب نمیره وگرنه که خوش سروزبون بودن باعث میشد گول مالیده بشه سرشون. همون پررو واژه ی بهتریه برای خودم.
    تو خونه؟ نه دبه ای که توش جا بشم تو خونه م جا نمیشه. :)) 
    بین گیم زدن، اونم Dirt Rally ، و سرو کله زدن با چنین موجوداتی کدوم رو انتخاب کنیم بهتره؟
  • هالی هیمنه
  • آره خب، دیده حتماً. ولی حتّی می‌تونسته شنیده باشه، مثلاً از خون‌گرمیِ ایرانیا، یا از همین عادتاشون؛ مثلِ غذا بردن درِ خونۀ همسایه. ولی خب چه اهمیتی داره. مهم داخله که از این خارجیا نداره.
    آها، همین! مهم داخله که حتی از اون پیرمردا هم نداره. پیرمرداشم ناجورن.
    یه سئوال کاملا بی‌ربط به این موضوع هم لطفا بپرسم.
    اون روز خانم یکی از آشناها که اتفاقا همشهری شما هم هستن موقعی که رعد و برق زد خیلی ترسیدن بعد گفتن شهرهای دیگه رعد و برق یا نمیزنه یا خیلی کم میزنه، الان خواستم بپرسم درست میگن؟ یعنی شماها رعد و برق شدید نداره شهرهاتون؟!
    خب اول بفرمایید کدوم شهر رو میفرمایید؟ تهران لعنتی یا اصفهان با صفا؟
  • هالی هیمنه
  • پس نتیجتاً، و به عنوانِ حسنِ ختام، بکمن بدجوری توهم زده. یعنی توهمای خوبی زده.
    بله، اونجایی که پروانه رو نشون میده که شصتا بچه به دنیا میاره، یه چیزایی هم از شنیده هاشه نه واقعیات ایران امروز. البته که حقیقتا تو توهماتش یه چیز خوب هم به ایرانیا یاد داده. این کتاب میتونه ذهن ایرانی رو از کوتاه مدت بودن یا به قول همایون کاتوزیان، از کلنگی بودن نجات بده. 
    یک جورهایی داره یاد میده که آدم نباید تا یه چیز قدیمی شد بزنه نابودش کنه. مثل خونه های بیست ساله ای که بهشون میگن کلنگی و میکوبن از نو میسازن تا مطابق مد روز بشه. کاتوزیان به همین دلیل، کوتاه مدتی ایرانیا رو تعبیر به کلنگی بودن میکنه. اوه داره بلند مدت بودن و ذخیره سازی سرمایه رو آموزش میده.
    ولی بازم پررو واژه‌ی‌ قشنگی نیست:) خب سر و زبون‌دار چطوره؟ حاضر جواب هم میتونه تقریبا خوب باشه :)
    خونه‌ی پدری چی، تو خونه‌ی پدریتون هم جا نمیشه؟:))
    هیچ کدوم، هنوز وقتش نشده، تا جایی که از وب قبلی یادم میاد هشت‌حرفی باید حدودا ۲۴ سالش باشه، پس هنوز مونده برای زمان مناسب انتخاب ، بعدا ان‌شاءالله خواهیم دید گیم گزینه‌ی مناسب تریه یا ازدواج :))

    باز من جوابی نمیدم و همین خودش مشکل سازه. هیچ رقمه نمیشه واژه ای جز پررو جایگزین کرد. علت هم داره. مقابل اون همه ادعای کلان و کذب اونایی که بالای چهل پنجاه سال سن دارن، چز پررو بازی و فهمیدن اینکه از چی خوششون نمیاد تا همون رو صورت بدی چیز دیگه ای حالشون رو جا نمیاره.
    رفتن من به تمام خونه های فامیل ممنوعه. تازه دبه م رو هم ببرم بذارم اونجا؟ :))
    تقریبا درسته، بیست و سه سال و پنج ماهشه :) 
    شما از کی تا حالا تهرانی شدید که تهرانی‌ها همشهریتون باشن؟:)
    اصفهان‌ با صفا منظورم بود:)
    به هرحال تهران زیست میکنیم دیگه. شهره اینجا هم فکر کنم اگر از لحاظ فرهنگی کمتر از بیغوله های اطراف دِهلی نباشه.
    چرا رعد و برق شدید داره ولی در سال یکی دو بار تو پاییز یا بهار. همین امسال مهرماه شنیده ها حاکی از آن بود که پسرکی نوجوان رو رعد و برق به دیار باقی فرستاده که خدایش بیامرزاد.
    همه‌شون هم اینطوری نیستن البته، این همه تنفر، بد و عجیبه:/
    رفتنتون به خونه‌‌تون تو اصفهان پیش مامانتون هم ممنوعه؟! :(
    حالا تو اون خونه‌ی پنجاه متریتون به اندازه‌ی یه دبه باید جا باشه ‌ها، یه گوشه بذاریدش دیگه :))
    زنده باشید ان‌شاءالله :)

    دو سه نفرن که اینطوری نیستن. خیلی کم! در حد همین دو سه نفر. 
    همه جا ممنوعه. ما در آزادی و آزادگی محض به سر میبریم.
    هرجا بذارم سد معبر میکنه!
    پاینده باشید :)
    به جاش بیشتر از همه‌ی ما امکانات داره :)
    پس بنده‌ی خدا حق داشت انقدر بترسه،یکی دوبار یعنی تقریبا ندارید، اخه اینجا با هر بارون کلی رعد و برق میزنه که صداهای خیلی بلندی داره.
    خدا رحمتش کنه.
    به هرحال کسی هم خیلی نمیترسه. :)) 
  • احمدرضا ‌‌
  • اینقدر که تو این آپارتمان به شما پیشنهاد اعمال شاقه و منافی عفت میدن، به یوزارسیف توی قصر عزیز مصر ندادن :))))
    وضعیت تو دانشگاه به مراتب بدتر میتونه باشه اگر روی خوش نشون بدی!

    آنچه فکر می‌کنید را بنویسید

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی