:: لِوموت ::

فَردا که نَیامَده‌سْت بابا، وِجداناً فَریاد مَکُنْ! خُب؟
بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

بول‌شیت

سه شنبه ۱۵ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

البته اصفهان شهر من است؛ اما، حداقل فعلا مسافرش هستم. هفته‌ای یک بار. چهارشنبه‌ها میروم و برمیگردم. گاهی واقعا آنقدر ها هم مجبور نیستم. کشش عجیبی دارد. تهران هم باران می آید. آب میپاشد از آسمان و این اسمش باران نیست. هیچ بارانی به لذت بخشی باران‌های اصفهان نیست. آن حس نوستالژیک و کلاغ‌های سیاهی که روی تیر چراغ برق مینشینند و گهگاهی روی زمین راه میروند. آدم‌هایی که تو را میفهمند و وقتی لهجه‌ی اصفهانی‌ات را میشنوند احساس صمیمیت میکنند.

اجازه‌ی به خانه رفتن نداشتم. یکی دو ساعتی را در کافه گذراندم. 

هیچ میدانی خوشبخت بودن بستگی به آخرین لحظه‌ها دارد؟ گاهی در تمام سفر خوش میگذرانی و آخرهایش پنچر میکنی. تمام خوشی‌هایش از بین میرود و تو خواهی گفت که :«اَه چه سفر مزخرفی بود.» این برای آدم‌های ماجراجو اتفاق نمی‌افتد. آن‌ها لذت را در طول مسیر میبینند و حمله‌ی خرس وحشی یا گرگ‌های گرسنه را هم جزوی از لذت سفرشان میدانند. البته که امیدوراند هیچگاه آن اتفاق‌ها نیفتد؛ اما، اگر هم افتاد انتظارش را از قبل داشته‌اند. پس میدانی خوشبخت بودن بستگی به این دارد که چقدر از کلیشه‌های احمقانه‌ات خارج شده باشی. خوشبختی تاریخ انقضا ندارد؛ اما، خب بلاهت میتواند انقضا داشته باشد اگر یک بار هم که شده جای حق به جانب بودن و مزخرف گفتن، فکر کنی و از فکر کردن نترسی. 

از آن دو مرد چیزی برایت نگفتم. در مورد دومی که هیچوقت چیزی نگفته‌ام. در یکی از سفرهایم به اصفهان دیدمش. مثل تمام آدم‌های دیگری که در آن کافه نشسته بودند، روی یک صندلی پشت یک میز نشسته بود. همه گهگاهی از پنجره‌های چوبی بیرون را نگاه میکردند و احساس خوشبختی میکردند. به او گفتم که روز قشنگی ست و نگفتم که هوای خوبی ست و او هم نگفت که هوای خوبی ست. ما هر دو گفتیم روز قشنگی ست. کفایت میکرد. بعدتر پرسیدند که مطمئنی بهت نظر نداشت؟ و من گفتم که به تنها چیزی که فکر نمیکردم همین بود و شاید هم داشت.

اوه پسر اونم یه اصفهانیه مثل من و ما دردهامون شبیه همه.

همه داریم به این فکر میکنیم که رود کجاست و همه به یک اندازه به خاطرش افسرده‌ایم.

«ببینم تا حالا از بالای صفه شهر رو دیدی؟ شبا میشه نگاهش کرد ولی روزاش خیلی مزخرفه. جای رود اون وسط یه بیابون دیده میشه. گندش بزنن.»

- واقعا دردناک و مزخرفه. آره دیدم. اتفاقا عکس هم دارم ازش. ببین! قشنگه نه؟

مزخرف. مزخرف را اولین بار از زبان دوست عمویم شنیدم. درست یادم نیست که به چه چیزی این واژه را نسبت میداد؛ ولی، به نظرم خیلی جالب آمد که مزخرف میگفت و در مزخرف گفتنش از مزخرف‌ها هم حرف میزد.

  • ۹۷/۰۸/۱۵
  • #اینتِرنال‌آدِر

آدم‌های مسخره

رنج

دیدگاه‌ها  (۴)

سه شنبه است که الان.
خب؟ سه شنبه ست دیگه.
توی بعضی پست هات، گاهی صراحتت آدم رو حرص میده. درواقع این حقیقته که آدم رو حرص میده. صراحتت دقیق و بجاست. خوشبختی گریزی یک جور بیماریه. تازگی ها حس میکنم تنها راه درمانش همون حضور آگاهانه در مسیره که گفتی. اینکه کلیشه ها رو بشکنی.

+امروز میخواستم دقیقا همین جمله ی "روز قشنگیه" رو به دوستم بگم ولی نمیدونم چرا زبونم یاری نکرد، شاید چون فکر کردم جمله ی خیلی نارساییه برای بیان حسم، یا خیلی نمایشی و تکراریه. حالا پشیمونم.

+چرا وقتی میخوام یه قسمت متنت رو کپی کنم و بذارم تو کامنتم به مشکل میخوره؟
یک راه برای کمتر کردن ملال هم هست. ملال چیز عجیبیه که بچاره کرده آدمای ترسو و بی برنامه رو. زود جا میزنن و زود تموم میشن.
مشکلش چیه؟
وقتی کپی میکنم مثلا یک سطراز نوشته‌ت  رو و میخوام بذارمش توی همین کادر نظرات، یه هو صفحه ی خالی سفید بزرگ توی کادر درست میشه. نمیدونم حالا شاید مشکل از مرورگر خودمه. مهم نیست خیلی میشه مثلا تو نوت پد کپی کرد بعد پیستش کرد اینجا.
ظاهرا مشکل از خود مرورگره.
  • آسـوکـآ آآ
  • خیلی به زمان خوشبختی که بهش اشاره کردید معتقدم...
    معلم نیکویی هستید پس :))

    آنچه فکر می‌کنید را بنویسید

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">