:: لِوموت ::

بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

طوطی و بازرگان

چهارشنبه ۹ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ق.ظ

به هرحال زندگی ست. زندگی اینطور است که اگر به یک نفر هرچقدر خوبی کنی، هرچقدر مراقبش باشی، هرچقدر به خاطرش جان بکنی و او فقط تصور کند که تو کافی نبوده‌ای همه چیز را خودخواهانه نابود میکند. البته که همیشه خدایی هست که انتقام بندگانش را بگیرد؛ اما، خب سخت است و سخت همیشه سخت است. این اصل و اساس زندگی ست و از حماقت آدمی ست که به آدم‌های دیگر، به اغیار نامحرم و گستاخ و نابکار، دل میبندد. یک دلیل بیشتر ندارد که این همه شعرای سبک عاشقانه شعر گفته‌اند و آن هم مذمت عشق است. حتی آنجایی که از خوبی‌هایش گفته‌اند، نوعی سرکوب و فلاکت و تحقیر عاشق را نشان داده‌اند. به زبان بی‌زبانی خواسته‌اند فریاد بزنند این ره که میروی به ترکستان است؛ اما، آدمِ مضحکِ پس از شاعر جوری تفسیر میکند که به حماقت دیگر آدمیان در طول تاریخ بپیوندد و اگر نپیوندد گویی که کامل نیست و چه بد کمالی ست که قرار است با تحقیر و زبونی به دست آید. طوطی و بازرگان را که دیگر همه خوانده‌اند. طوطی اسیر در قفس، با خود می اندیشد که چه خوش اسارتی ست. میخوانم و بازرگان تشویقم میکند. چند کلمه‌ای به زبان می آورم و مردم برایم سوت میکشند و کف میزنند. شیرین‌زبانی میکنم و بازرگان با قطره چکان احمقانه‌اش آب و دانه‌ای به نام نامی محبت میدهد.

چیزی نمیگذرد که خودش را در قعر سیه چاله‌ای عمیق میبیند. از همان وقت که متوجه احمق بودن بازرگان و قطره چکان چرک محبتش شد. دانست که به زودی همین هم نخواهد بود و همان طور هم شد. آنگاه که دیگر کسی برای تماشای طوطی نیامد. پرنده‌ی خوش صحبت و زیبا از بی‌توجهی و بی‌صفتی بازرگان زوال یافت و تحلیل رفت. در این رهگذر، کسب حیله‌گرانه‌ی کاسب، کساد شد.

راهی جز مردن نیست.

طوطی را که بی‌جان و بی‌نفس، پیر و رنجور، بر کف قفس میبیند، در را باز میکند تا جسدش را چون تکه گوشتی پلید و ملوث به گوشه‌ای پرتاب کند. عجب، این همان بازرگان وقیح و بی‌شرمی ست که ادعای محبت را به گزاف میکرد. طوطی میگریزد. جان دوباره میگیرد و به هندوستان رنگارنگ خودش باز می‌گردد.

برای رهایی از قفسی که بقیه میسازند و تا جان داری از تو بهره‌کشی میکنند؛ سپس، خزعبلات و اراجیف سرهم میکنند که جبران خواهند کرد و هر روز بیشتر از دیروز دمار از روزگارت در می‌آورند، باید بمیری.

باید بمیری تا حس کنند که دیگر برایشان سودی نداری و بودنت بی‌فایده است. که  اباطیل و ترهات ایراد کنند که دوست داشتن کافی نیست و عقل آهمندشان حکم به باز کردن قفس بدهد. آنگاه خواهی گریخت و دیگر هیچ‌گاه اثری از تو نخواهند دید.

چندی نمی‌گذرد که واجب‌الوجود خانه‌ی ظلم ممکن‌الوجودشان را ممتنع‌الوجود خواهد کرد.

و تو دوباره روزی یافته‌ای و نزد آن‌هایی بارخواهی یافت که تو را نه برای بهره‌کشی و استثمار میخواهند.

چه بد سرنوشتی‌ست، سرنوشت بازرگان لاف‌زن بزدل.

* متن با ایده‌ای از پشوتن شکل گرفت آنگاه که کنار تخت بیمارستان ایستاده بود و مثل پدری که پسرش را به نظاره نشسته، از فلسفه‌ی وجود طوطی‌ها و بازرگان‌ها میگفت.

  • ۹۷/۰۸/۰۹
  • #اینتِرنال‌آدِر

آدم‌های مسخره

دیدگاه‌ها  (۱۲)

طوطی برای آزادی خودش رو به مردن نزد، برای برگشتن کنار هم نوعاش و هم چنساش بود که اون کار و کرد ...
یه روزی شاید برای برگشتن کنار خانواده باید این کار و کرد ... خدا کنه خیلی دیر نشده باشه
متن رو چرا کامل نخوندید؟ :)
داستان رو مقداری جا به جا نکردید؟
حالا انقدی هم که شما میگید همه چیز بد نیست:|
گفتم همه چیز بده؟
اینطور به نظر میرسه که بله!
از منظر دیگه ای نگاه کنید!
عجبا:|
ما را بگو احوال چه کسی برایمان مهم است:|
به هر حال در نهایت یه خبری به بنده بدهید اگه به شان و منزلت جنابتان برنمیخوره:|
شما با توجه به ابهت و جلال و جبروت  ما بدانید و آگاه باشید که زنده میمانیم خب! یعنی چی به مرگ نزدیک شدم؟ :/
اصلیترین اصل زندگی فط به قلم شما میتونست انقدر دلچسب بیان بشه. 
امیدوارم سرسلامتی و شادکامیتون خار چشم بدخواهانتون باشه. 

بی نهایت متشکرم ار توجه و لطف همیشگی شما :)
دید جالبی بود
البته کامل داستان طوطی و بازرگان یادم نیست 
+ خدا بد نده چرا بیمارستان ؟ یادم رفته پشتون کی بود :) پشتون مریض شده؟ 
دید مبتنی بر واقعیته :)
+ پشوتن استاد، رفیق و همکار ماست.
ولی متاسفانه حقیقت تلخیه
من خودم با همه وجود حسش کردم بارها از بچگی دقیقا از 7 سالگی
ولی یک جور کرگدن طوری برخورد میکنم با مسائل :)) زیادی پوستم کلفت شده و البته مغز عبرت نگیری دارم
اوهوم با تشکر از شفاف سازی :) 
هرچی باتجربه تر بشید بیشتر کرگدن طوری تر برخورد میکنید و هرچی کرگدن طوری تر برخورد میکنید بیشتر همه چیز و همه کس رنگ میبازه و هرچی بیشتر رنگ میبازه حقیقت بیشتری رو میبینید و هرچی حقیقت بیشتری رو میبنید بزرگ تر میشید و هرچی بزرگ تر میشید بی تفاوت تر و ریلکس تر میشید و اونوقته که بهش میگن پیری. 
آره قبول دارم ولی اصلا دوست نداشتم انقد زود پیر شم...
همینجوریش چون دیرتر رفتم دانشگاه و از غالب بچه‌های ورودی مون 5 سال بزرگترم حس پیری دارم... جدیدا حس مرده متحرکی گرفتم 
خیلی این چیزا مهم نیست. یعنی برای دخترها مهم میشه ولی پسرا براشون فرقی نمیکنه به علاوه اینکه این قضیه فقط برای لیسانسه.
توی غزلیاتش میگه 
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید/ در این عشق چو مردید همه روح پذیرید.
بمیرید بمیرید و زین مرگ نترسید/کز این خاک برآیید سماوات پذیرید.

مردن اون طوطی یک مردن سوری بود برای رسیدن به اون عشق و سماواتی که در سر داشت. می‌خواست برگرده به شهر و دیار خودش و برای همین باید می‌مرد. باید از عشق ظاهری به بازرگان بگذره تا برسه به اون چیزی که می‌خواد.
کز این خاک برآیید سماوات پذیرید :)
یه جوری عشق رو کوبیدید و البته که هنرمندانه هم این‌کار رو کردید که آدم نه میتونه و نه دلش میاد خلافش رو بگه هرچند که خیلی موافق نباشه :)
خدا بد نده چرا بیمارستان؟ ان‌شاءالله که همیشه سرحال و سلامت باشید.
+حیف نیست آهنگ به این خوبی گذاشتید نه لینک دانلود گذاشتید و نه گفتید از کیه؟ :)
اما "عشق" رو نکوبیدم :) 
+ آهنک از بین یک عالم موزیک بی کلام اومده که نه اسمشو بلد بودم نه نوازنده ش رو :)
بعضی وقت ها متبحرانه زیراب یه چیزایی رو تو ذهن خواننده میزنید. اولش فکر میکنم که اول متن ربطی به آخرش نداشت. سه چهاربار که میخونم میفهمم که اتفاقا ربطش دادید و ذهن من این ربط دادن رو باور نمیکرده.
مثل الان که آشفته کردید ذهنم رو.
در آخرم بگم که اینترنال خیلی فرق میکنه با هشت حرفی و بزرگتر شده و کم حرف تر.(بیشتر مینویسه ولی کمتر حرف میزنه. از پست های متعدد و جواب کوتاه کامنت ها این رو برداشت کردم) با این حال همون هشت حرفیه که انگار داره فوران میکنه و میریزه تو لوموت.
ذهنتون نباید از چیزایی که هر روز میبینید آشفته بشه.
بله قبول دارم
وااای امروز :)) یکی میگفت فکر کردم کلاس یازدهمی :/ :)) اگه اسلام اجازه میداد ماچش میکردم :)) 
بله :)

آنچه فکر می‌کنید را بنویسید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی