:: لِوموت ::

بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

تو باید این روزها بودی

پنجشنبه ۳ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۵ ب.ظ

پدر بزرگم زنگ زد. پاسخ ندادم. باز زنگ زد و باز پاسخ ندادم. باز زنگ زد و پاسخ دادم. هرچه خواست گفت و سکوت کردم. سکوت بیشتر اجازه‌ی اهانت بیشتر بود و من دیگر حوصله‌اش را نداشتم. در نهایت چیزی را گفتم که هیچوقت دوست نداشت بشنود. حداقل دوست نداشت از زبان نوه‌ی ارشدش بشنود. او هنوز در دوران خان و خان بازی پدرانش مانده. غافل از آنکه آن‌ها هم با چکمه‌های مزدوران رضا پهلوی عقب نشستند. غافل؟ خودش را به غفلت زده.

مادرم دیروز عصرهنگام تماس گرفت و گفت که دیگر به خانه نروم. 

و گفت که دیگر مرا نمیخواهد ببینید.

گفت که باید از بت بزرگ، پدربزرگشان، عذرخواهی کنم. 

گفت که به عنوان عروسش خجالت کشیده است.

گفتم من هم به عنوان نوه‌اش هرآنچه لایقش بود و جز صدق نبود را به زبان آوردم.

می‌توانست آدم باشد تا آدم باشم. هر کسی تا حدی کشش دارد.

هفت سال فشار پی در پی روحی بر نوجوان آن روزها و جوانک امروز، قربان صدقه ندارد.

قبل از مرگش، فاتحه‌اش را خوانده‌ام. 

وحالا... باز هم من ماندم و خودم و خانه‌ی کوچکم.

گویا خدایی هم هست این اطراف.

تو باید این روزها بودی؛ اما، مثل همه‌ی روزهای سختی که تنهایم گذاشتی و فرار کردی باز هم نیستی. به درک!

  • ۹۷/۰۸/۰۳
  • #اینتِرنال‌آدِر

آدم‌های مسخره