:: لِوموت ::

بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

هجول و اخشبان

پنجشنبه ۱۹ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

بعد از شانزده ساعت شنیدن بحثی مفصل، از آخرین جلسه‌ی کلاس اقتصاد سیاسی آقای مالجو که خارج میشدم، مردی چند ضربه‌ی آرام برای مطلع کردنم از حضورش به بازوی راستم زد. کم پیش می‌آمد کسی با من کاری داشته باشد. اندک خوشحالی‌ام از اینکه بالاخره یک نفر هم مرا صدا کرده احمقانه بود.

از سنم پرسید و من گفتم که نوزده یا بیست ساله‌ام. اندکی نگاهم کرد و خواست بداند که آنجا چه میکنم. بعد گفت که بهتر است خودم را غرق در این چیزها نکنم. گفت که عمرت تباه میشود و هیچ. گفت که بروم پی جوانی کردن. وقتی فهمید از اصفهان کوبیده‌ام و تا تهران رفته‌ام بهت زده شد و خواست که اندکی عقل داشته باشم.

همان جا شنیدم و همان جا فراموش کردم. این تحقیر بود. هنوز هم بر همان باورم. هنوز هم فراموشش میکنم. «این پیرمردم دلش خوشه. کار دیگه‌ای ندارم بکنم.»

اما ماه‌ها و روزها گذشته و امروز بی‌جهت احساس پیری میکنم و درد از انگشت کوچک پای راستم تا چشمانم در آمد و شد است. استادم جزو هیئت علمی یکی از دپارتمان‌های موسسه است و من هم گهگاه کمکش میکنم. کمک که نه، آن اطراف برای خودم میپلکم تا قسمتی را هم به من بسپارند. بیشتر از قبل تنیده شده‌ام. بیشتر از قبل عطش دارم. عشق عجیبی‌ست.

چند وقت پیش گفتم بد نیست حداقل برای مدتی شبیه هم سن‌هایم جوانی‌هایی داشته باشم. چند صباحی را با پسرعمویم و دوستان الواطش گذراندم. یک بخشی از درآمدم را گذاشتم برای این خزعبلات و اوباش‌گری‌ها. تحملش را نداشتم و به یک باره کناره گرفتم. 

نمیدانم چند وقت است که شب‌ها نخوابیده‌ام و روزها یک ربع خوابیده‌ام و بعد بیدار شده‌ام و باز یک ربع خوابیده و باز بیدار شده‌ام. چندماه یا چندسال. نیاز به معادله با چند مجهول دارد که اصولا معلومی هم برای معلوم کردن مجهولات وجود ندارد پس اساسا معادله‌ای شکل نخواهد گرفت و ول معطلم. 

عصر هنگام تماس گرفتند که دوستت در بیمارستان به سر میبرد و به تازگی به بخش منتقل شده. شگفت‌زده شدم که چطور نفهمیدم صمیمی‌ترین دوستم در چه حال است. عذاب وجدان گلویم را فشار میداد. تا اذان صبح رهایم نکرد. سینه بر طاق شد. طاقتم طاق شد. تنها کاری که کردم این بود که لباس عوض کردم، لعنت به پدر آسانسور فرستادم، پله ها را دوتا یکی پایین رفتم، در پارکینگ را باز کردم، پدال گاز را فشار دادم، کنار یک سوپرمارکت ایستادم، شیر و کلوچه و آب خریدم و تا اصفهان با ظرفی لبریز، تاختم.

دوستم سال آخر پزشکی ست. مرا که کنارش دید و حالش را که پرسیدم، به شوخی گفت یاد عیادت مهندس بازرگان از دکتر قریب افتاده و بعد یک عالم شوخی دیگر کردیم و یادم آورد که ما در کودکی همزمان با پخش سریال روزگار قریب، تصمیم گرفته بودیم که من بازرگان شوم و او قریب. عجب که او یادش مانده بود و من نه. تمام مدت خواهرش گوشه‌ای ایستاده بود و ما را تماشا میکرد. شاید هم نگاه میکرد. سحر چقدر بزرگ شده. کلاس اول ابتدایی که بود، من و برادرش به تازگی وارد مدرسه‌ی راهنمایی شده بودیم. چقدر شکلات دوست داشت. شکلاتی که مارکش چیچک بود.

  • ۹۷/۰۷/۱۹
  • #اینتِرنال‌آدِر

آدم‌های مسخره

آپارتمان شماره 22

خوددرگیری

دیدگاه‌ها  (۱۲)

بهترن؟
خودش را لوس نموده بود.
:)
گاهی لازمه.
من که چنین موقعیتی ندارم. دوستانمون استفاده کنن انگار جناب ما استفاده کرده.
به قول خودتون "اینطور به نظر میرسه" که اینترنال آدر ما دل باخته همونجا تو بیمارستان!!
چطور اینطور به نظر میرسه اونوقت؟ کی دل باخته بزرگوار؟ به کی دل باخته بعدش؟
یک بار در تمام عمرم بین متن هام اسم یک دختر رو آوردم شد دل باختن؟ :)) اسیر شدیم نصف شبی.
بالاخره شما زنده اید و ما هم خدا بخواد زنده میمونیم و شما مینویسید و ما میخونیم. 
جدی میفرمایید؟ عجب! که اینطور. مصداق میفرماد:
از کرامات شیخ ما این است/شیره را خورد و گفت شیرین است
از کرامات شیخ ما چه عجب/ پنجه را باز کرد و گفت وجب
یک کرامات دگر هم دارد/ ابر را دید و گفت میبارد
در سمرقند گربه دم دارد/ در بخارا الاغ سم دارد
آنچه در جوی میرود آب است / آنچه در چشم میرود خواب است
زیر ابروی آدمی چشم است/ نمد سبزوار از پشم است
دست دارای پنج انگشت است/ متضاد جلو همان پشت است
مرغ نر را خروس میگویند/ زن نو را عروس میگویند

  • احمد احمدی
  • درود برادر
    نمی دونم حواست بود یا نه، روایتت تعلیق لطیفی داشت. دمت گرم و سرت خوش باد
    مخلصیم تاریخ نگار!
    اوهوم
    ممنون از اوهوم شما.
  • آقاگل ‌‌
  • دنبال ربط عنوان و متن و همینطور متن و تصویرم :) 
    عنوان یعنی چی؟

    عنوان اسم دو تا کوه تو حجازه که با هم تو یه نقطه تلاقی پیدا میکنن.
    ادم وقتی یه تیپ و مدل خاص فکر و زندگی کنه، وقتی روحیاتش یه جور باشه کم پیش میاد که بتونه با نوع کاملا متفاوت اون زندگی و تفریح خوش بگذرونه البته این برای کسیه که خودش و روحیاتش رو بشناسه. مثلا کسی که اهل کتاب و خلوت با کتاب‌ها باشه کمتر به مهمونی‌های شلوغ که مجبوری خیلی‌ها رو تحمل کنی علاقه نشون میده،البته این تجربه‌ی شخصی منه :)
    امیدوارم که الان حال دوستتون خوب باشه؛ منم یادمه بچه بودم روزگار قریب میذاشت:)
    +ولی خوب سحر رو یادتون مونده‌ها ^_- :D
    تجربه ی شخصی شما به نظر میرسه که خیلی درست باشه.
    من البته هنوز هم بچه هستم و هنوز هم تکرارش میکنن اون سریال رو!
  • سراسر گنگ
  • سلام هر چی بیشتر می فهمم حس می کنم فهمیدن اگر تلطیف نشه به زندگی رادیکالی ختم میشه و از اون بدتر اینکه آدم حتی ممکنه به این وضعش مباهات هم کنه اما بعدها در طول زندگی سر مسائل ساده ای متوجه میشه که زندگی خیلی ساده تر از اونی بوده که فکر می کرده .
    امیدوارم من و تو دچار این رادیکالیسم نشیم .
    رادیکال شدن الزاما اشتباه نیست.
    معادله نمیخواد
    اختلال دارین:))
    صحیح!
  • آسـوکـآ آآ
  • الهی که زودتر خوب شن...
    احساس پیری کردم...
    همزمان با سریال قریب من نوجوون بودم!
    خوبه :) خیلی روز قبل این اتفاق افتاده.
    سلام بزرگوار:)
    اتفاقات بند اول و دوم مال چند سال پیشاست و عنوان یعنی چی ؟ 

    +دعای خیر برای خودت عافیت نصیب دوستت :)
    سلام علیکم :)
    اتفاقات برای  دو الی سه سال پیشاست. عنوان هم دو کوه در حجازه که در یک نقطه به تلاقی میرسن.
    + ممنون از شما. ارادتمندم‌ :)

    آنچه فکر می‌کنید را بنویسید

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">