:: لِوموت ::

فَردا که نَیامَده‌سْت بابا، وِجداناً فَریاد مَکُنْ! خُب؟
بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

آش‌فروش

دوشنبه ۹ مهر ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ق.ظ

یک شب در نوجوانی برای افطار به خانه‌ی یکی از دوستان خانوادگی و از بهترین مردمان معمولی این جهان رفته بودم. با دامادشان که ایشان هم انسان معمولی و به همان اندازه آدم حسابی ست صحبت میکردیم. او از مرد آش‌فروشی برایم گفت که امروز در زمینه‌ی تغذیه صاحب‌نظر است و در همین رشته یا رشته‌ای مرتبط صاحب مدارج علمی بالای آکادمیک است. قضیه این بود که آن مرد تصمیم گرفته بود ابتدا کارش را پیدا کند، سپس برود دنبال رشته‌ای که مرتبط با کارش باشد. 

این ایده به هرحال در نظرم جذاب آمد و بر یکی از مستحکم‌ترین و بدقلق‌ترین دیوارهای اتاقک ذهنم حفره‌ای رو به دنیایی ناشناخته و کم رهرو به وجود آورد. به مرور که بیشتر فکر میکردم به این نتیجه رسیده بودم که این ایده چقدر میتواند جامع و مانع باشد. آنطور که اگر دنبال کاری بروم که دوست دارمش، یقینا پس علم مرتبط با آن را هم دوست داشته‌ام و شاید به خاطر توهماتی که جامعه‌ در ذهنم فروکرده متوجه این مهم نشده‌ام. به واقع همین‌طور هم شد.

آنقدر خودم را مطالعه کردم و به فشرده‌ترین شکل ممکن راه‌های متفاوت را امتحان کردم تا به نتیجه‌ای متزلزل رسیدم. آن نتیجه را بارها موشکافی کردم. روزها و شب ها از خورد و خوراک و خوابم میزدم تا متوجه شوم که فکرم در مورد خودم، گذشته‌ام و علایق و فعالیت‌هایم در طول سالیان تحصیل دبیرستان و کمی بعدترش چطور بوده و آیا آن تصمیمی که براساس گذشته‌ام گرفته‌ام صحیح بوده یا نه. موتوری که روحم را از زیر بار ملامت‌ها، تهمت‌ها، تمسخرها، تحقیرها و نگاه‌های خرس‌خاله‌ای بیرون میکشاند قول ثابت در زندگی دنیا و آخرت بود:

وَلَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا (و چیزى را که بدان علم ندارى دنبال مکن زیرا گوش و چشم و قلب همه مورد پرسش واقع خواهند شد) [سوره‌ی اسراء آیه‌ی سی‌وشش]

این آیه‌ی اخلاقی تعریف مرا از توکل به کلی تغییر داد. آنطور که صراحتا میگوید کاری را که به درست بودنش اطمینان نداری صورت نده! نیاز به تحقیق و کنجکاوی داشتم، نیاز داشتم که از انحراف فکرم جلوگیری کنم، نیاز داشتم که سطحی و زودباور و شایعه پراکن نباشم و همین یک آیه کافی بود تا بدانم پیروی از حدس و گمان عامل تمام این اتفاقات و ریخته شدن آبروست.

به هر صورت، نتیجه‌ی متزلزل استوار شد و مصمم شدم مسیری معکوس را انتخاب کنم. همان کاری که آش فروش کرده بود. ابتدا رفتم به دنبال کار. برای یادگیری حرفه‌ی مورد علاقه‌ام هر پنجشنبه ساعت پنج صبح تهران بودم، چهارساعت به کلاس میرفتم و برمیگشتم و تمام طول هفته‌ام را به تمرین و مطالعه پیرامون آن رشته میپرداختم. بین راه بارها علمی که علاقه‌مند بودم آکادمیک ادامه‌اش بدهم تغییر کرد تا بالاخره به همانی رسیدم که باید. علمی که تمام قبلی‌ها را در بر میگرفت و نیازمند مطالعات وسیع بود و همچنین اجازه‌ی کار در خارج از کشور بدون خروج از کشور  را هم به راحتی برایم فراهم میکرد.

اینطور بود که در انتهای مسیر چند اتفاق به سرانجامشان رسیدند. افسردگی شدید گرفته‌بودم که درمان شد. عمده‌ی آدم‌های احمق اشتباهی زندگی‌ام در نهایت دمشان را روی کولشان گذاشتند و به درک واصل شدند. اعتماد به نفسم تقویت شد. بیش از پیش با آدم‌های به درد بخور و جدید آشنا شدم. به واسطه‌ی کارم به دوستانم کمک میکردم تا خرج تحصیل و تفریحشان را خودشان فراهم کنند و توانستم برادرم را هم از چنگال آدم‌ها نجات بدهم. در کارم پیشرفت کردم و به یک باره پرتاب شدم. آدم‌های به درد بخور که موی سپید کرده‌بودند پله پله همراهم بودند و کمک میکردند. سرانجام وارد فضای آکادمیک شدم و به راهنمایی همان موسپیدان مذکور تصمیم گرفتم که دو رشته مدیریت مالی و بعد جامعه‌شناسی را همزمان در بهترین دانشگاه ایران، سرزمین محروسه با خون و اشک اندیشه‌ورزان، بخوانم.

تمام این راه را مرهون پدرم بودم که از کودکی ترس را از وجودم ریشه‌کن کرد. 

دیدگاه‌ها  (۵)

چه آش فروش عاقلی! منم به همین نتیجه رسیدم ولی دیگه دیر بود. شغل مربوط به رشته ام رو دوست نداشتم. شغل مورد علاقه ام رو پیدا کردم. ولی درس خوندن براش سخته. الان بخونم تا بخوام کارش رو پیدا کنم دیگه پیر شدم رفته. خوشبحال شما که زود فهمیدید. 
خدا پدرتون رو بیامرزه. خانواده ما هم از فرط محافظه کاری همه عمر به جای ما ترسیدن و به جای جلو رفتن پاپس کشیدن رو یادمون دادن. 
اکثر اعضای خانواده ی منم همین طور بودن همیشه. ایرانی ها عمدتا همینطور فکر میکنن. این تفکر تو مدرسه ها برای بچه ها نهادینه میشه. قبلا نوشته بودم مدرسه از ما یک سری آدم های ترسوی بله قربان گو میسازه که احترام گذاشتن رو با گوسفند بودن اشتباه میگیریم و بیشتر از ایستادن میل به فرار داریم.
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • به نظرم خیلی جای تقدیر داشت نوشتن این پست
    و دیگر این که 
    ان شاءالله موفق و پیروز باشید.
    پس اگر سوالی در زمینه های اقتصادی داشتیم روی شما حساب باز کنیم.
    لطف دارید. نوشتم که شاید کارگر افتد که نمی افتد.
    متشکرم!
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • چرا به نظرم اگر کسی بخونه کارگر می افتد.
    الان واقعا سیر معمول دانشگاه رفتن رو آدم پیش بگیره به قهقرا میره و عملا دستش می مونه توی حنا. مخصوصا برای آقایون
    اگر فکر میکنید ممکنه به درد کسی بخوره بهش بگید اینارو، یا بگید بیاد بخونه. 
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • با اجازه تون توی استوری اینستا به اشتراک میگذارمش با آدرس وبلاگتون
    لطف میکنید. :)
  • مــحــدثــه ...
  • واقعا من چرا این پست رو ندیده بودم و یا چرا نخونده بودمش؟! چرا پست به این خوبی از دست من در رفته بود؟
    خیلی خوب بود، خیلی‌ها، یعنی حتی فکر کنم که خودتون هم ندونید چقدر خوب بود :)) یادم نمیاد بهتون گفتم یا نه ولی خیلی وقت‌ها به شما غبطه خوردم، به نوع نگاه پخته‌ای که یک آدم به این سن و سال می‌تونه داشته باشه، به سخت‌کوشی و اعتمادبه نفست. همیشه پست‌های شما رو که می‌خونم ناخودآگاه با هشت حرفی مقایسه‌ات می‌کنم، بزرگ‌تر شدی، که خب طبیعیه اما در عین حال پیچیده‌تر شدی، یه پیچیدگی کاملا مطلوب. انگار هشت حرفی یه پسرنوجوون بود که بالغانه فکر می‌کرد اما اینترنال‌آدر خود مرد بالغ هست.
    از پاراگراف اول تا به دست آوردن تجربه‌ی پاگراف آخر چقدر طول کشید؟ بیشتر از دو سال؟
    چقدر پر حرفی کردم:)
    پشت واژه های این نوشته پر از جراحته. :)
    اینترنال آدر، عقل گرا تر و مغرورتر و بدجنس تر از هشت حرفیه شاید. :))
    رسیدن به این نتایج که احتمال قوی میتونه هنوز خیلی خام باشه، طول کشید. هر روزش خیلی طول کشید. :)
    اختیار دارید! چه حرفیه؟ هرچی بیشتر جرف بزنید من خوشحال ترم طبیعتا.

    آنچه فکر می‌کنید را بنویسید

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">