:: لِوموت ::

فَردا که نَیامَده‌سْت بابا، وِجداناً فَریاد مَکُنْ! خُب؟
بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

بی‌گناهان گناهکار

شنبه ۳۱ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۰ ب.ظ

امروز بعد از حادثه‌ی تروریستی انتظار داشتم که مادرم با من تماس بگیرد. نه اینکه اهواز باشم، که تهران بودم و داشتم اتفاقات دانشگاه و بازار بورس و آتی زعفران را باهم آنالیز میکردم و فحش میدادم به پدرِ جدِ یک نفر. حتی انتظار داشتم که این خبر وحشتناک و ناراحت‌کننده، روی بازار هم تاثیر بگذارد که خوشبختانه بلوغ اقتصادی بورسی‌ها، این اجازه را نداد. حالا چرا انتظار داشتم مادرم با من تماس بگیرد؟

چون میدانستم او معتقد است حمله‌ی تروریستی یک گروهک جدایی‌طلب هم یک سرش به این حقیر متصل میشود. منتظر بودم که زنگ بزند و ملامتم کند که این چه وضعیتی ست که در اهواز راه انداخته‌ای؟

اینطور به نظر می‌رسد که هیچ نقشی هم نداشته باشم، بالاخره یک نقشی داشته‌ام.

  • ۹۷/۰۶/۳۱
  • #اینتِرنال‌آدِر

آدم‌های مسخره

رنج

دیدگاه‌ها  (۱۵)

زنگ نزد؟
پیگیر برادرم بود، اصلا متوجه نشده بود وگرنه حتما پیگیر من میشد. :))
سرسلامت باشید. بلاها از سرتون دور.
مادر بودن سخته.
ممنونم :)
ببینید چه خونی ازشون تو شیشه کردید که اینقدر بهتون مشکوکه:-D
بله. همینطوره خب. من از نوزادی پسر ناجوری بودم!
سایز عکسات رو مخه

هی بت میگم پشتیبان ولایت فقیه باش تا به مملکتت آسیب نرسه گوش که نمیدی :)))
ما پشتیبان عقلیم.
مامانت چقدر روت حساب باز میکنه!:)
چیزی حدود کیفیت لیگ جزیره!
اسیر شده بودید حسابی‌ها:/
بنظر میاد مهره‌ی سوخته شدید که زنگ نزدن:|
اینطور به نظر میرسه که از ملامت کردن گذر کرده و به زودی دستور تخریب سقف بر سرم را صادر خواهند کرد.
شاید از بس هر چی شده گفتی من از قبل میدونستم :)
به هرحال اساتید ما این توهمات رو به ما میدن همیشه!
هفتاد درصد میدونم دیگه :|
مامانت
میشناسدت
به هر حال
  • سراسر گنگ
  • کو ؟؟؟ پس چرا من پشتیبانی تو رو ندیدم؟ :)))
    خب عقل رو ندیدی برادر من.
  • سراسر گنگ
  • منظورم این بود من خودم عقلم :٫
    اشتباه میزنی آقا!
  • مریــــ ـــــم
  • وبلاگت ناخوداگاه منو یاد لذتی که حرفش بود انداخت!
    کدوم لذتی که حرفش بود؟
  • مریــــ ـــــم
  • کتابِ لذتی که حرفش بود!
    خب نمیخواید در موردش توضیح بدید؟
  • مریــــ ـــــم
  • در مورد کتاب یا ربطش به وبلاگت؟
    هر دو.
  • مریــــ ـــــم
  • پیمان هوشمند زاده اومده یه سری بدیهیات رو شرح میده که ممکنه خیلی بااون اتفاقا سروکار داشته باشیم ولی از بعد پیمان هوشمند زاده تاحالا بهش نگاه نکردیم
    به قول خودش توضیح بدیهیاته
    واما وبلاگ
    به صورت تصادفی چندتا پست خوندم
    و همش احساس میکردم یه طور خاص مینویسین
    لحظه آخر این کتاب به یادم اومد
    حالا نه از نظر محتوا بخوام بگم از لحاظ نوشتار شاید
    اکثر آدمایی که مینویسن مگه همینطور نیستن؟ زاویه دید خودشون رو به نمایش میذارن.
  • مریــــ ـــــم
  • درسته
    و من  این طرز نوشتنو دوس دارم
    القا میکنه که یه آدم حسابی داره مینوسه
    اوهوم :)

    آنچه فکر می‌کنید را بنویسید

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی