:: لِوموت ::

بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

خدای آن‌ها

سه شنبه ۲۷ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۳ ب.ظ

در کودکی پیر شدم اصلا. تا آمدم به هم سن هایم توضیح بدهم که پدرومادر آدم که با آدم قهر نمیکنند، پیر شدم. آن ترسوهای بی عقل هیچوقت نفهمیدند و نقشه‌های شوم و جذابم نیمه تمام ماند. اصلا زندگی من پر است از رفیق‌های نیمه‌راه و ترسو، چه دیروز چه امروز. 

پدرومادر که هیچ، خدا هم معضلی شده بود. میخواستیم از دیوار بالا برویم و دو سه تا گردو از درختِ خانه‌ی مادربزرگ بچینیم، قلاب نمیگرفتند لامصب ها. میگفتند آن وقت خدا ما را دوست ندارد و من میگفتم که مادرم میگوید خدا از همه ی آدم‌ها مهربان‌تر است؛ پس هر کاری هم بکنیم باز ما را دوست دارد. تازه به سن تکلیف هم نرسیده‌ایم اصلا؛ پس، گناه هم بکنیم به جایی بر نمیخورد. تهش هم میگفتم گور پدرتان و خودم میرفتم بالا و گردو میخوردم و آن‌ها آن پایین تماشایم میکردند و نچ‌نچ میکردند. البته که موش‌های کثیف نَمام، از ابهت(!) و خشمِ من میترسیدند وگرنه میرفتند و چغلی‌ام را نزد بزرگ‌ترهایشان میکردند. 

به نظر میرسد هنوز هم به سن تکلیف نرسیده‌ام!

در خانه‌ی مادربزرگم نقاشی‌ای بود از یک نوجوان که مادرم گفته بود این شمایل پیامبر است و بعدتر با خودم فکر میکردم که حتما خدا هم همین شکلی ست و فقط دو بال سفید هم پشتش دارد، چون باید پرواز کند و به همه جای زمین برود. موجودی بود که به قول مادرم اگر هیچکس هم نبود او بود و اگر هیچکس هم دوستت نداشت او داشت. مهم ترین فکر کودکی های من فکر کردن به خدا بود. همیشه درگیرش بودم و مهم ترین سوالم این بود که مدل موهایش چه شکلی میتواند باشد. چرا؟ چون آن عکس عمامه داشت و موهایش مشخص نبود.

  • ۹۷/۰۶/۲۷
  • #اینتِرنال‌آدِر

آدم‌های مسخره

دیدگاه‌ها  (۱۰)

شما بزرگتر از سنت فکر میکردی :دی
اونا خیلی مشکلی نداشتن
ترس!
  • خورشید ‌‌‌
  • فکر کنم قبلا گفته بودم؛ پست‌های کودکی شما، من رو یاد حنظله‌ی ناجی علی می‌ندازه. :)
    بله بله :) و منم رفته بودم سرچ کرده بودم درباره ش. 
    اون سطح درک و شعور اول پست با آخر همخونی نداره مگه اینکه بگیم تحلیل گر اجتماعی خوبی هستی و حس گرایی هم درونت قویه

    تو باید رفیق خودم می شدی همون بچگی چندتا منبر برات می رفتم تا دیگه از این کارا نکنی
    البته اگه هم می کردی مثل یک دوستی که دارم و از این کارا می کرد ؛ حل ضمان هاش گردن من میفتاد .
    در کل میخوام بگم خاک بر بختت که من دوستت نبودم
    اون موقع هنوز شما به دنیا نیومده بودی خب!
    خدا موهاش کوتاست با هایلات آبی:))
    خدا خودش تکذیب میکند.
    چقدر شروع متن رو دوست داشتم. پیر شدم تا به هم‌سن و سال‌هایم بفهمانم پدر و مادر آدم که با او قهر نمی‌کنند. و بعد نتیجه گیری که خب برا همین همۀ برنامه‌ریزی‌‌هام ناتموم می‌موند. اصلاً دور و برم پر شده از رفیق‌های نیمه راه. 
    خودش می‌تونه شروع یه داستان خوب باشه. 
    از اینایی بود که وقتی می‌خونم میگم لعنتی چرا من ننوشتمش؟ :))
    میتونم یه قصه های امیرعلی با تعریف کردن زندگیم بسازم اصلا. :))
    من بچه بودم خدا رو شکل یه پیرمرد مهربون با موهای سفید و کلاه عرقچین سفید تصور میکردم.
    +استدلال‌هاتون جالب بود:)
    استدلال هامون کارگر نمی افتاد. برای اونا باید جالب میبود که اصلا نمیبود!
    هه . 
    خب باز صدق می کنه که خاک بر بختت که من اون موقع به دنیا نیومده بودم
    :)
    اصلا متن یه طرف
    تشابه به حنظله ناجی علی یه طرف

    راستی سلام
    منزل نو مبارک
    سلام و درود بر شما :) متشکرم!
    چرا اون یه طرف این یه طرف؟ :)
    ما هم این نقاشی رو داشتیم...
    من خیلی وقتا باهاش حرف میزدم حتی:-)
    جواب میداد؟
    حتما جواب میداد که تو کودکی مداومت داشت.
    برای همین پرسیدم اصلا! 
    سریعم جواب میداد. حالا هرجوری که بود. من با عکس حرف نمیزدم. با اون که بال داره یکی دوبار فکر کنم حرف زدم. یه بار خواستم ماشین کنترلیم درست شه. درست شد :)

    آنچه فکر می‌کنید را بنویسید

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی