:: لِوموت ::

بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

التیام: فکر به خویشتن

شنبه ۱۷ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۰ ب.ظ

آنقدر قدم زدم که ساق پای راستم خورد به گوشه‌ی یک جای لعنتی که اصلا از فلسفه‌ی وجودیش سردر نمی‌آوردم. این همه دوستان با لگد زده بودند ساق پایم را له کرده بودند، هیچوقت چنین دردی نداشت. لحظه‌ای حس کردم که باید بیفتم همان جا و بمیرم از درد. پس ابهتم چه میشود؟ همین جا بیفتم و بمیرم؟ حاشا و کَلّا! ادامه میدهم و به آن پارکی که سُرسُره‌ی بچه‌هایش تونل طنابی دارد میرسم و آنجا ولو میشوم.

با خود فکر میکردم که اصلا مرا چه به قدم زدن؟ بیخود ادا در می‌آورم این وقت عصر. آدم باید شبیه خودش باشد. الان باید جلوی کنسول بازی روی مبل لم داده بودم، DIRT RALLY میزدم یا نهایتا PES 18 و کنارش هم چای مینوشیدم و به این فکر میکردم که فردا صبح بهتر است قبل رفتن به محل کار ریش‌هایم را آنکادر کنم. یا باید جلوی لپ تاپم نشسته بودم و یک چارت جدید را تحلیل میکردم و برای پشوتن میفرستادم و فروتنی میکردم و میگفتم این ها خط‌خطی‌های ناشیانه‌ی جدیدم است تا او مثل تمام سه چهار سال گذشته تشویقم کند و من حالش را ببرم. یا اصلا مینشستم چند صفحه‌ی مانده از تبصره 22 را تمام میکردم. چه اصراری بود که ادای اغیار را در بیاورم؟ پایم قلم شد. اَه! گور پدرشان هم کرده. 

تا آمدم برسم، دردش خوب شد. عجب!

  • ۹۷/۰۶/۱۷
  • #اینتِرنال‌آدِر

آدم‌های مسخره

خوددرگیری

دیدگاه‌ها  (۸)

نمیدونم چرا ولی فقط یک حس عمیق دوست داشتن سر این پست بهت داشتم .
از اینا که مثلا ساق تو میخوره ، تیرش تو پای منم میپیچه
به نظرم این شبیه حس مولوی به شمسه  :))
صورت مسئله رو پاک میکنید؟
با دقت قدم بزنید خب:)
آدم تو کارایی که بهش مربوط نیست دخالت نمیکنه خب. قدم زدن بلد نیستم من که. مسخره ست واسه م بی هدف راه رفتن. 
نگاه جنبه نداری . پیشم بودی اون یکی پاتم قلم میکردم حساب کار دستت بیاد
راستی اسمت چیه
:))
نام مدت هاست که امیرحسین است. شما چطور؟
بی هدف راه رفتن نیست‌
هدف خودش همون راه رفتنه‌. هدفش در دل خودش نهفته شده.
خب تلقی من که این نیست؛ ولی، بازم میگم بلد نیستم قدم زدن رو و اصلا دوست ندارم یاد بگیرمش.
اما من خوب یاد گرفتم که فکرها و دغدغه هام رو قدم بزنم.
گاهی که خیلی اشفته باشم و حس کنم بار زیادی روی شونه هام هست.
تصور میکنم تموم مشکلات توی کوله ی فرضی هست و دارم قدم میزنم،هر چند قدم درباره یکیشون فکر میکنم و بعدش از کوله میندازمش بیرون......انقدر این پروسه تکرار میشه تا اون حسِ فشار از بین بره :)
همین کار رو باز به سبک خودم میکنم. یک موس خیالی دارم و یک مانیتور و کیبورد خیالی. میرم تو مای کمپیوتر، تو قسمت سرچ، اون کلمه ی آزاردهنده ی کلیدی رو سرچ میکنم و هرچی که پیدا کرد رو از بین میبرم.
  • بی نام و نشانیم
  • راست میگه ... 
    راست میگه؟ کی راست میگه؟
    فکر میکردم فقط خودم گاهی اینطوری با خودم حرف می زنم! (: 
    مثلا چی میفرمایید با خودتون؟
    سوال به جایی بود (: 
    از چند و چونشون چیزی خاطرم نیست دقیقا اما میدونم تهش با خودم به خط آخر پاراگراف آخرتون می رسم! 
    پس آدما اینجورین.

    آنچه فکر می‌کنید را بنویسید

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">