:: لِوموت ::

بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

شناخت‌پذیر کردن منِ نوجوان (یک)

جمعه ۱۶ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۶ ب.ظ

بله، این یادداشت خیلی طولانی ست. شبیه یک داستان است. خیلی خیلی طولانی ست؛ ولی، نوشتنش حداقل برای خودم نیازی حیاتی بود. میتوانستم بخش‌بندی‌اش کنم تا خوانده شود؛ ولی، چون شخصی‌ست چنین کاری را صحیح ندانستم. با اینکه صحیح ندانستم بازهم دو بخشش کردم. آدم‌ها میتوانند اینجوری باشند. به هرحال اگر کسی خواست بخواندش، شب هنگام باشد ‌نیک‌تر است.


ما یک سری دانش‌آموز عقب افتاده‌ و کودن پیش‌دانشگاهی ریاضی بودیم که به واسطه‌ی «زور چپون» کردن دبیرهای خرفتمان(البته خودشان که خودشان را استاد میخواندند)، آزمون‌های کثیف موسسه‌ها و دیگر چیزهای احمقانه، اکثرا رتبه‌های سه رقمی آوردیم. سه چهار نفر بودند که بالای هزار و دو هزار شدند. آن دلایل را گفتم که روشن شود ما باهوش نبودیم که رتبه هایمان چنان شد، صرفا مجبور بودیم. روشن تر بگویم، آنقدر مغزمان را لِه کرده بودند که این رتبه‌ها دور از انتظار نبود و یک اتفاق روتین مینمود. کسی به خودش افتخار نمیکرد اگر اندکی به سطحی‌ترین حالت ممکن می‌اندیشید. 

از سال‌ سوم دبیرستان به مرور در حال جدا شدن از دوستان و هم کلاسی‌هایم بودم. نه از آن جدایی‌ها، از آن جدایی‌هایی که آن‌ها در وادی درس خواندن و رابطه با جنس مخالف بودند و من درگیر «خود» بودم و گاهی درس هم میخواندم. درس هم که میخواندم یا هندسه بود یا جبر یا ادبیات. درگیر خود بودنم از آنجایی شروع شد که به این رسیدم که آدم های مدرن احمقند، به این دلیل که دنیا را پیچیده میبینند و خودشان ساده لوحند و انسان های قدیمی درونی پیچیده داشتند و دنیا را ساده میگرفتند. با همین مقدمه به بحث افلاطون و جمهور و فیلسوف بد و فیلسوف خوب رسیده بودم. این کتاب  و صفحه‌ی اولش نشانه‌هایی بودند که بعدا، وقتی خودم را مطالعه کردم، کشفشان کردم. شاید بگویی:« تو هم خودت را زیادی جدی گرفته‌ای.» به هرحال من زندگی را ساده میگیرم و درونم را پیچیده میبینم. این را اخلاقی‌ترین تلقی میدانم.

آشنایی‌ام با فلسفه از آنجایی شروع شده بود که به هندسه و جبر علاقه داشتم و متوجه بیان منطقیشان شدم. سپس به دنبال مطالعه‌ی منطق رفتم و بعد با فلسفه آشنا شدم. از ارسطو تا افلاطون، کانت، هگل، دکارت، ویتگنشتاین، هایدگر و نیچه. از کتاب‌های تاریخ فلسفه و  لذات فلسفه‌ی ویل دورانت شروع کردم و با خواندن دست و پاشکسته ی هرکدام از این نوابغ با نوع جدیدی از تفکر آشنا میشدم که با قبلی متفاوت بود. رویایی بود. اطرافیانم که گهگاه افکارم را میشنیدند اکثرا میگفتند که تو هر روز عقیده‌ات عوض میشود. طبیعی بود.

به پیش‌دانشگاهی که رسیدیم دیگر من، منِ قبلی نبود. دوستانم اکثرا تابستان را در تب و تاب برنامه‌ی موسسات و انتخاب آزمون و کتاب تست بودند و من در اتاق آبی‌ام و در کتابفروشی، یک سره میخواندم و فکر میکردم و گیج میشدم و افسردگی میگرفتم و آب خوش از گلویم پایین نمیرفت و سرگشته بودم. با آدم‌های جدیدی آشنا میشدم و با آن‌ها مکاتبه داشتم. روزها و شب‌های سختی داشتم. بیچاره مادرم فکر میکرد که در اتاقم درس میخوانم. به همین خاطر احساس خائن بودن میکردم.

در طی سال، پیوسته با خستگی روح به مدرسه میرفتم و با خستگی دوچندان نسبت به صبح و روز قبل باز میگشتم. فشار روانی مدرسه، معلم، خانواده، رسانه‌ها، بچه‌ها، پشتیبان کانون قلمچی و احساس تنهایی به خاطر فقدان پدر، خسته ترم میکرد. این موجود پژمرده که خود را خائن به تمام آدم‌های اطرافش میدید، آن‌هایی که به نظر میرسید برایش آرزوها دارند، رفته رفته تحلیل میرفت و نمیدانست کجاست و برای چه آنجاست. صرفا پاسخی برای آن فشارهای روحی داشت و آن درس خواندن و کارنامه‌ی آزمون‌های ناجوانمردانه، بی‌منطق، احمقانه و ناصواب جمعه صبح ها بود. به هرحال کنکور رسید و تمام شد و به آنچه که اطرافیان میخواستند رسیده بودم. 

مدرسه را چون یک حکومت سرمایه داری میدانستم که مرا به جرم مخالفت به بند انداخته. مجرمی بودم که از صبح تا بعدازظهر بازجویی‌ام میکنند و عصرها به انفرادی‌ِ آشنایی به نام «خانه» منتقلم میکنند تا برای بازجویی‌های فردا آماده شوم. اگر آماده نمیشدم چه؟ اگر آماده نمیشدم بازجو ساعت‌ها ایستاده نگهم میداشت، به گناه نکرده متهمم میکرد، تحقیر میکرد و ناسزا میگفت، تمسخر میکرد و تهمت میزد و دمادم روحم را به دار می آویخت. دمادم روح را به دار آویختن یعنی ترساندن مجرم از فردایی نامعلوم و مرگ‌بار. اگر مجرم حرف‌گوش کنی نباشی، یک بشکه، دو تیرک کنارش، یک کُنده‌ی چوب روی دو تیرک و طنابی به آن متصل و آویزان، منتظر خُرد کردن گردنت و بستن راه نَفَسَت خواهد بود.

دوران پُست‌کنکور شروع آزادی از زندان مدرسه و دغدغه‌های ظالمانه‌اش بود. از فرط بی‌ارزشی، مشمول عفو عمومی شده بودم وگرنه هیچ انقلابی برای باز کردن درهای زندان صورت نپذیرفته بود.

قدم در راهی گذاشته بودم که اطرافیان، رسانه‌ها، مدرسه و همه و همه دست در دست هم برایم تعیین کرده بودند. راهی که به آینده‌اش ایمان نداشتم و آنگاه که میپرسیدم این چه حالت است؟ میگفتند که از تو حرکت از خدا برکت. توکل کن و برو که از زندگی عقب نمانی.

  • ۹۷/۰۶/۱۶
  • #اینتِرنال‌آدِر

آدم‌های مسخره

رنج

دیدگاه‌ها  (۱۱)

در بند آزادی ام...
مثل آزادی.
اینترنال آدر یعنی چه؟
تو سیاست هر گروهی به کسایی که از خودشون نباشن میگن آدِر یا همون دیگری. اونایی که از خودشونن اینترنالن، خودمونین. حالا اونایی که خودمونین، ولی بیشتر اعضای اون گروه، جناح، حزب یا هر اجتماع دیگه ای اونارو از خودشون ندونن چون باهاشون مخالفن، اینترنال آدر میشن. یه واژه ایه که استاد ما به ما نسبت داد. 
رواست این همه تصورات ترسناک ساختن؟ 
رواست.
چقدر من از درس هندسه متنفر بودم و هستم...

معلم فیزیکید شما دیگه. انتظاری نمیره. :))
و من ترجیح دادم انقلابی باشم و حتی کار رو به برگه سفید دادن کشوندم .
الان تازه دارم کم کم متوجه میشم چرا دوستت دارم

ادامه ی این پست، چیزاییه که هنوز نتونستم درست ینویسمشون. 
هرچی نوشتم یا یه چیز کم بود یا یه چیز اضافه. 
نوشتم و تموم شد و ذخیره شد و منتشر شد، دوست دارم دوباره نظرت رو بدونم ببینم هنوزم علاقه ای میمونه یا نه!
هندسه:|
درسی بس دوست نداشتنی:|
شما این کتاب هندسه رو دیده بودید، درسته؟
بله دیده بودم

دیدید همه ی کارای من هدف مندن؟!
اره ولی چه ربطی داره؟
به نظرم علاف نبود که رفتم پیداش کردم. :))
مدت زیادیه که خیلی زیاد تلخ شدید.
لیمو شیرین رو اگه با چاقو ببرنش، بذارنش و برن، تلخ میشه.
اهااان!
از این نظر بله:)
بلهچ!
:|
به هرحال!

آنچه فکر می‌کنید را بنویسید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">