:: لِوموت ::

فَردا که نَیامَده‌سْت بابا، وِجداناً فَریاد مَکُنْ! خُب؟
بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

از یک تضاد جاودانه

شنبه ۱۰ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۲ ب.ظ

مرگ معمایی ست حل ناشدنی. از آن رازهایی که خیام درباره اش میگوید:« در پرده اسرار کسی را ره نیست/ زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست». عقل هم در عالم یک چیزی ست که من ندارمش. شبی خود را میان دیواره‌های نخراشیده و نمناک یک قبر دو طبقه یافتم. 

وحشت یعنی ترس از تنهایی. وحشتی درونم زنده شده بود. تا وقتی آن دیواره‌ها پیرمردی را نبلعیده‌ بودند، هر روز بیشتر گلویم را میفشرد. دو طبقه بودنش هم مصیبتی بود. انگار آپارتمان است. زندگی شهری همه چیز را به سخره میگیرد. این تلاش مذبوحانه برای به سخره گرفتن مرگ را چه فایده؟ تا وقتی که مالک طبقه‌ی دوم سر به دل خاک فرو نبرده بود، هنوز آن وحشت همراهی میکرد.

دوران پساوحشت، جایی بود که وقتی با مرگ چشم در چشم شده بودم احساس غریبی نمیکردم. نیچه‌ی چنین گفت زرتشت، درونم به جنب و جوش بود. «همه مرگ را سترگ می انگارند. اما هنوز مرگ را جشن نگرفته‌اند. آدمیان هنوز نیاموخته اند که زیباترین جشن ها را مقدس شمارند.»

با خود اندیشیدم که اگر مرگ نبود دلم به چیز دیگری خوش نمیشد. مرگ هست که مرا به خوشی در پستی و دمی به شادمانی گذراندن این غنیمت تکرار ناشدنی میکشاند. ای معشوق دلربای ما...!

  • ۹۷/۰۶/۱۰
  • #اینتِرنال‌آدِر

آدم‌های مسخره

دیدگاه‌ها  (۵)

انگار لوموت ، هشت حرفیه که چند سال پیر شده .
گاهی این اتفاق ها می افته. زندگیه :)
  • مــحــدثــه ...
  • جدی‌ترین ترس زندگی من،بزرگترین درگیری فکری من متعلق به مرگ بود.خیلی دوران عجیبی بود برام،خیلی.احساسی که الان به مرگ دارم نسبت به اون دوران که نزدیک شش سال هست ازش می‌گذره شدیدا متفاوت هست و از این همه تفاوت در عجبم،انگار منم تو دوران پسا وحشت هستم.
    باید دید بعد از پسا وحشت هم چیزی هست یا نه.
    و بدانیم اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت...


    +نمیدونم این حدس سهراب چقدر درسته ولی کم و بیش باهاش موافقم.
    سهراب مثل بقیه ی شاعرای شعر نو، حرف مفت بزن نیست.
    مرگ ترس نداره. چون بعد مرگ دیگه حسای این دنیایی رو نداریم که. وقتی با سخت ترین و بدترین دردها داریم کنار میایم مرگ شاید یه جور رهایی باشه. 

    دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد
    پس من چگونه گویم این درد را دوا کن؟
    مرگ دوای همه ی دردامونه. 
    دوای درد ما جز عشق نیست، در مرگ هم عشقی هست که ما را آزاد میسازد به هرحال.
    قاعدتا نباید به عنوان یک مسلمون این طور به مرگ فکر کنیم، نه؟ این وحشت وجودی برای آدمهاییه که انسان رو نقطه ی مبدا جهان میدونند. من انسانم پس تمام این عرصه ی هستی به شناخت من وابسته ست. این درخت وجود داره چون من ادراکش میکنم. من نباشم این درخت نیست. من نباشم این دنیا نیست. همه چیز به فردیت آدم برمیگرده. پس مرگ امحای این فردیته. پس مرگ میشه از دست دادن این فردیت و متعاقبا تمام جهان. من بمیرم جهان هیچ میشه. همین وحشت وجودیه که آدم رو به تصمیم گرفتن برای نهایت استفاده از زندگی وا میداره. بنابراین غنیمت شمردن دم خیلی پیام و تصمیم معاصریه!
    حدس میزنم در گذشته ها این طور نبوده. انسان انقدر خودش رو مرکز جهان نمی دیده. میگفته این درخت هست چون هست، به ذهن من وابسته نیست. این جهان هست چون طبیعیه. چه من باشم و چه نباشم هست. آدم هم یه موجود طبیعیه مثل بقیه. این طوری که فکر کنی مرگ چندان ناگوار نیست. همه چیز در وحدته. همه چیز هست.

    ولی خب اینها خیالپردازی بود نهایتا. به هرحال ما زاده ی همین عصریم و نمیشه به این راحتی از نحوه ی وجود اون شاعری سر در آورد که میگه: مرگ را دانم ولی تا کوی دوست/ راه اگر نزدیک تر دانی بگو!
    اگر مسلمان بنیاد گرایی باشیم و از عینیت گرایی پارو فراتر بذاریم اینطور به نظرمون میرسه. 
    انسان در گذشته فیلسوف خوبی بوده و امروز فیلسوف بدیه. اینکه فلسفه میبافه و نهایتا فیلسوف بدیه، باعث میشه که بیمار بشه و چی مسجل تر از اینکه انسانِ امروز در معرض انحطاط کامل اخلاقی و بیماری های مهلک انسانیت قرار گرفته؟

    آنچه فکر می‌کنید را بنویسید

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">