:: لِوموت ::

بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

جاده‌ی زیر سر

پنجشنبه ۸ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ق.ظ

بله به خود آمدم که دیدم اتومبیل واژگون شده و من سالمم. خیلی مسخره است که همان موقع کلیشه‌ی «الان داغی، نمیفهمی! بعدا میفهمی» چندبار لابه‌لای لایه‌های در هم پیچیده‌ی مغزم پژواک گونه خزید و مزه‌ی گس خون را در دهانم حس کردم. دستم را به سر و صورتم کشیدم. قطره قطره‌ی این خون‌ها را به اسم میشناسم. اسم همه شان یکی ست؛ اما، اسم من نیست. عجب، پس چپ کردن این شکلی بود. تلاقی من با ناخودم‌ها. 

گوشه‌ی جاده، کنار راننده‌ی بهت‌زده، نشسته بودم و یاد آن داستانکی افتادم که سروش صحت راوی‌اش بود و تمام تنم تیر کشید. حالا روحم هم واژگون شده بود و از دهانش خون می‌ریخت. نام قطره‌های خون او هم، با نام من فرق داشت و دقیقا همان نام قطره‌های خون جسمم بود. تلاقی من با ناخودم‌ها.

میدانستم کسی دیگر نگرانم نیست، مانند یک سال پیش یا دو سال پیش و یا قبل ترش. حالا رنگش غلیظ‌تر شده. نه خودم میخواهم و نه کسی میتواند به منِ درونم کمی نزدیک شود. نگفتم منِ لعنتی و احمق درونم، چون درون من هیچگاه لعنتی و احمق نبوده. آدم به هر میزان که مطیع ضوابط اخلاقی باشد، از همرنگی با جماعت دورتر میشود. آدم به هر میزان که اخلاقی زندگی کند، تنهاتر میشود.

نه اینکه کسی هم نگران نشود. اینطور نگران آدم میشوند که تو هرچه میکنی و هربلایی به سرت بیاید، تقصیر خودت است. تو کله شقی. تو فکر کرده‌ای چقدر شجاعی؟ تو فکر کرده‌ای این رابین‌هود بازی‌ها نترس بودن و شهامت است؟ تو پدر ما را درآوردی از بس نگرانت بودیم که هر لحظه کجایی و قرار است چطور برگردی. تو فلانی. تو بهمانی. تخریب شخصیتی میشوم؛ ولی، باکی که نیست. گویی من به واسطه‌ی من بودنم، قرار است تا همیشه به آدم‌هایی غبطه بخورم که وقتی به مشکل میخورند، حداقل یک نفر چون درختی بلوط کنارشان می‌ایستد تا این سرو خمیده جان دوباره بگیرد. سرو که جان بگیرد، دست بلوط را میگیرد و با خودش به دل آسمان‌ها میکشاند. همان‌قدر رفیع، همان‌قدر اعلی، همان‌قدر ناب.

سرو اندکی پشتش خمیده شد. بلوط رفت، سرو خمیده‌تر شد. سرو پیر شد، خشکید و شکست. میشود جوانه‌ای از میان تنه‌اش سربرآورد؟

  • ۹۷/۰۶/۰۸
  • #اینتِرنال‌آدِر

آدم‌های مسخره

دیدگاه‌ها  (۹)


گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می کشید

گیرم که می برید

گیرم که می زنید

با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟ 

خسرو گلسرخی

اینجا همه‌ی درخت‌های بلوط قتلِ عام شده‌اند...
جایشان را گل سمبل گوشه ی هفت سین گرفته.
فک نکنم بلوطتون برگرده فایده داشته باشه.
بدون بلوط هم میشه.
بی بلوط و با بلوط همان بود که بود. فقط پی به حماقت خود میبریم.
اگه سفره‌ی هفت سینی باشه.
چیزای موقتی همیشه هستن. طبیعین پس هستن. اخلاقی نیستن که جبری داشته باشن برای بودن.
واسه همه نیستن!
شاید!
حتماً
حکایتِ اون جمله‌ست که میگه:
کسی که فرش می‌بافه نباید رو حصیر باشه.
چجوری حکایتشه؟
زاویه‌ی دیدِ من و شما به کلِ موضوعی که مطرح شده متفاوته :) واسه همینه نه من می‌فهمم هدفتون رو نه شما متوجه می‌شید هدفم رو.
خب منم واسه همین سوال پرسیدم :) میخوام متوجه زاویه دیدتون بشم.
نمیشه جوانه ای سر بر آورد...
نمیشه واقعا؟
می‌شود.
لااقل میشه امید داشت که سربرآورد!
امید داشت.

آنچه فکر می‌کنید را بنویسید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">