:: لِوموت ::

بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

اتاق پذیرایی

سه شنبه ۶ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۰ ب.ظ

وسط آن اتاق مقابل چشمان همه رژه میرفت و چنان سخن میگفت که انگار همین الان بر بال سپید فرشتگان از آسمان به زمین فرود آمده و ما دوزخیان روی زمین، به اندازه‌ی گربه‌ی شَل و پَل روی دیوار هم نمیفهمیم. آن گربه‌ی سیاه زل میزند به چشمانم و بعد انگار که فهمیده باشد حرف مفت میزنم و هیچوقت هیچ چیز سمتش پرتاب نمیکنم، صورتش را برمیگرداند و بیخیال لم میدهد. به تلافی مثل دیوانه ها پوزیشن پرتاب میگیرم و خودم را بیشتر کش میدهم و محکم‌تر  دستم را به جلو پرتاب میکنم و بعد که میبینم اثر نمیکند، در را باز میکنم و میروم وسط حیاط. مینشینم و با او از این میگویم که تو هم سرنوشتت عین من شده، تفاوتش این است که من تو را میفهمم و چیزی سمتت پرتاب نمیکنم؛ ولی، آن ها بی‌هوا هرچه دم دستشان باشد را پرتاب میکنند به سمتم. گونه‌ام خیس میشود و او فقط بیخیال لم میدهد. انگار از کسی که وسط اتاق پذیرایی، با ژست خداگونه، خودش را به این در و آن در میزند، بهتر میفهمد.

  • ۹۷/۰۶/۰۶
  • #اینتِرنال‌آدِر

آدم‌های مسخره

دیدگاه‌ها  (۰)

هیچ دیدگاهی هنوز ثبت نشده است

آنچه فکر می‌کنید را بنویسید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">