:: لِوموت ::

بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

چرا نداره

يكشنبه ۲۰ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۴ ب.ظ

با دختربچه‌ی بیست ساله‌ای آشنا شدم که میخواهد برود و در فرانسه ادامه تحصیل بدهد. از آنجایی که خیلی سردر نمی‌آوردم دقیقا چه میخواهد بکند و چشم‌هایم به اندازه‌ی سینی چوبی‌های «گردبال» گرد شده بود، خودش داوطلبانه خواست توضیح بدهد وگرنه که مرا چه مربوط. به همین خاطر دو ماه بعد قرار گذاشتیم در یک کافه‌ی کوچک، همان اطراف کلاس فرانسه، هرچه قرار است بگوید را بگوید. چرا حالا دو ماه بعد؟ کلاس کاری بنده است آقا. به همین سادگی‌ها نیست. 

چم و خم کارش را که شنیدم بی‌معطلی گفتم:«connerie»* و به مانیتور لپ‌تاپ خیره شدم و پوزیشنم را بستم. به هرحال آدم‌ها انتظار یکهو شنیدن چنین واژه‌هایی را در مقابل آرزوهایشان ندارند. آن هم آنقدر سهل‌انگار و بی‌ملاحظه. ناراحت شد.

به قول علیرضا، «سکوت مرگباری مستولی گشته بود».

به نحو منزجر کننده‌ای به صندلی تکیه داده بودم و لبخند کریهی بر لب داشتم. نگاهم کرد، سرش را پایین انداخت. دوباره نگاهم کرد و گفت:«چرا؟»

ترجیح دادم جای گفتن دلیل، ساعتم را نگاه کنم، پالتو را از تنم در بیاورم، به صندلی آویزان کنم و برایش کیک شکلاتی بیشتری سفارش بدهم. منتظر بود و ناراحت‌تر هم نشان میداد. منتظر هم ماند.

کجا میروی؟ کمی بمان دیگر، همین‌جا بمانی مگر چه میشود؟ بمان خب!

بیا به باران تکیه کن، قدم قدم این پرسه را...!

*همان مزخرف خودمان یا مثلا Bullshit.

  • #اینتِرنال‌آدِر

احتیاج روز (شش)

يكشنبه ۲۰ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

راه اسلام

اما اسلام و دین خدا چنین نبوده و نیست.

     می‌دانید که اولین اقدام پیغمبر اکرم(ص) در تشکیل مدینه و تأسیس دولت جهانی اسلام به مصداق:

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ
البته مومنان برادر [یکدیگر]ند؛...
[سوره‌ی حجرات(۴۹) / آیه ۱۰]

عقد برادری بستن میان مهاجر و انصار بود. خدا و پیغمبر می‌دانستند که لازمه‌ی تشکیل امّت، اخوّت است و تا امّت درست نشود، خروج بر مردم جهان و امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر، یعنی بسط خوبی‌ها و محو بدی‌ها، میسر نخواهد شد و امّت اسلام بهترین امّت‌ها نخواهد گشت. 

     کتاب خدا در وصف مؤمنین مستحق بهشت می‌فرماید:

 وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَیْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ
و امورشان در میانشان به مشورت نهاده می‌شود و از آنچه روزیشان کردیم، انفاق مى‌کنند.

وَالَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنْتَصِرُونَ
و کسانى که چون ستم بر ایشان رسد یارى مى ‏جویند [و به انتقام بر مى ‏خیزند].
[سوره‌ی شورا(۴۲) / آیه ۳۸ و ۳۹]

یعنی طرز کار و اداره‌ی امور مؤمنین از طریق مشورت است و چون ظلمی بر آن‌ها وارد شود، به کمک و همکاری یکدیگر قیام نمایند.

     ملاحظه فرمایید اختصاصی‌ترین و فردی‌ترین فریضه دینی را که ارتباط قلبی و راز و نیاز خصوصی مخلوق است- یعنی نماز را- با چه تاکید و اصرار، دستور داده‌اند به جماعت انجام دهید.

     در ساعات معینی، در صفوف منظم، به فرمان مکبّرِ واحد، پشت سرِ امامِ عادلِ عالم، که شناخته شده و منتخب و مصوّب خود مردم باشد.

     همچینین روزه در ایام معدود و ماه مخصوص، بالاتفاق و اشتراک صورت میگیرد و شاید یک علت فضیلت ماه مبارک، به وجود و وفور همین اجتماعات دینی از یک طرف و اطعام و آمد و رفت‌ ها و فطریه‌ها و همدرد شدن اغنیا با فقرا، از طرف دیگر باشد که مسلمین را بیش از پیش پهلو به پهلوی هم می‌نشاند و اختلاف را از بین می‌برد.

     همین طور خدا با آنکه در همه‌جا و همه‌وقت هست، برای زیارت خانه‌ی او فصل معین و محل واحد مقرر داشته که مسلمین حتی عبادت‌های خصوصی خدا را که مربوط و متوجه خودشان می‌باشد در اشتراک و ارتباط با سایرین انجام دهند و بدانند که مسلمانان باید تمام مشکلات و منویات و اعمال خود را با هماهنگی و همکاری سایرین اجرا نمایند.

ادامه دارد...


همه‌ی مباحث قبلی:‌ احتیاج روز

  • #اینتِرنال‌آدِر

عجیب لذتی هم

جمعه ۱۸ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۳ ب.ظ

صبح‌های جمعه، ساعت هفت، بیدار میشوم و بدون اینکه دست و صورتم را بشویم و از این لوس‌بازی‌ها در بیاورم، به این می‌اندیشم که الان صبحانه چه چیزی زهرمار کنم که در طول هفته نخورده باشم؟ عجیب است که هر دفعه به این نتیجه میرسم که باید املتی را بخورم که در طول هفته هر شب به عنوان شام میخوردم. پس املت میخورم. املت گوجه فرنگی یا پنیر. بعد که خوردم و تمام شد و ظرف‌هایش را شستم، به این می اندیشم که خب حالا چه کنم پس؟ املت را هم که خوردم پس حالا چه غلطی باید کرد؟

نتیجه‌ی تمام اندیشه‌های عمیق و بالا پایین کردن‌ها این میشود که بروم و تمپلیت‌هایی جدید براساس حمایت/مقاومت‌های  معاملاتم بسازم برای طول هفته. واعجبا که هردفعه که میروم این کار را بکنم متوجه میشوم که امروز جمعه است و خارجی‌ها جمعه‌هایشان تعطیل نیست و معاملات بازم فعال مانده‌اند. به واقع این کار را شنبه‌ها صورت میدهم نه جمعه‌ها و به همین سبب یک موزیک لایت پلی میکنم و میروم و لعنت میفرستم. آدم انقدر اَبله؟

باز که می‌اندیشم، نوبت به تهیه‌ی یک نوشیدنی کافئین‌دار میرسد. گزینه‌های زیادی ندارم جز چای، تُرک، اسپرسو و کاپوچینو. البته که دستگاه قهوه ساز و سوسول‌بازی ندارم. برای ساخت تُرک از جذوه‌ی مسی دونفره‌ام استفاده میکنم، در این زمینه استادم. ادعای خدایی در ساخت قهوه تُرک دارم. برگردیم که به افلاطون یک جورهایی  تُرک من همان آیدوس افلاطونی ست. برای ساخت اسپرسو از موکاپات دونفره‌ام استفاده میکنم که خب بدک نیست. برای ساخت کاپوچینو از موکاپات برای قهوه‌اش و از پرس‌پات دونفره‌ام برای تهیه ی فوم شیر استفاده میکنم و بعد هم کمی شکلات خرد میکنم و میپاشم رویش و فکر میکنم که عجب کاپوچینوی دست ساز درجه یکی ساخته‌ام و بعدتر، رقم زدن این فاجعه در عرصه‌ی سرو نوشیدنی را به خودم تبریک میگویم. 

این همه دو نفره که نوشته‌ام دلیل خاصی هم ندارد. نوشتم که مثلا بگویم بله همه‌ی این ها دو نفره‌اند و تو کجایی که نیستی حمّال؟ خیر. ظاهر و باطن قضیه این نیست. تک نفره که پیدا نمیشود. کوچک‌ترینی که قیمتش مناسب باشد و جنسش هم خوب باشد میشود همین دو نفره‌ها. پس به نظر نمیرسد ناخوداگاهم دنبال این بازی‌ها باشد. اجبار بوده.

بله داشتم میگفتم، با آن نوشیدنی کافئین‌دار مینشینم جلوی کنسول بازی روی کاناپه و تصویر بالا را می‌آورم و یک سره رالی میزنم و فحاشی میکنم. همین امروز که به صورت آنلاین وارد بازی شده بودم، یک ژاپنی بی‌پدر، دم آخر آمد سبقت گرفت. من و اتومبیلم هِنری، چهارم شدیم. هرچه برنامه ریخته بودم که تایرهایش را با جایزه‌ی سوم شدنم تعویض کنم، دود شد و رفت هوا. خدا لعنتش کند.

تمام طول هفته را به امید همین دقیقه‌هایی که پشت فرمان این ماشین‌های الکی هستم، میگذرانم. عجیب لذتی هم دارد وجدانا.

  • #اینتِرنال‌آدِر

آپارتمانی که داریم

چهارشنبه ۱۶ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۵ ب.ظ

آپارتمان ما که نامش آپارتمان شماره بیست‌ودو نیست. اسمش چیز دیگری ست اما من وقتی از باشگاه پیاده می‌آیم و خانه‌ها را میشمارم، بیست‌‌ودومینش میشود آپارتمانی که دو سال یا شاید بیشتر  در بالاترین نقطه‌اش ساکن خواهم بود. پس به همین جهت نامش را گذاشته‌ام آپارتمان شماره ۲۲ و یک تگ اختصاصی هم برایش در نظر گرفتم. میخواهم قضیه را بیشتر باز کنم و هرچه میدانم را در مورد آدم‌های این آپارتمان بگویم.

پنج طبقه و هر طبقه دو واحد با یک پارکینگ.

طبقه‌ی اول(همکف)، واحد شماره یک: پیرمردی اصفهانی با همسرش که درد دل های مرا خوب میفهمد و معتقد است که:« ای(این) زن منو بیچاره کرد، آ(سپس) آوردم تهرون. وگرنه الان داشتم مثلی رفیقام کناری سی‌وسه پل پیاده‌روی صبحگاهی میکردم. ای زن جِوونم کا بود مثلی الاناش فقط غُر میزِد.» او بازنشسته ی یک اداره‌ی دولتی ست. خودرویشان یک سمند نقره ایست.

طبقه‌ی اول(همکف)، واحد شماره دو: یک زوج میانسال با دو فرزند دختر که یکی دبیرستانی ست و دیگری دانشجو. پدر خانواده استاد یکی از دانشگاه های دولتی تهران است و مادر خانواده مدرس زبان. این خانواده یک رنو مگان را به خودرویی برگزیده‌اند و هیچکس را به دامادی هنوز نپذیرفته‌اند. ای بابا!

طبقه‌ی دوم، واحد شماره سه: یک زوج با یک پسر دبیرستانی و یک دختر ابتدایی. پدر خانواده ریاست یکی از شعبه‌های بانک کشاورزی را دارد و مادر خانواده کارمند بهزیستی ست. پسرشان به الکترونیک بسیار علاقه‌مند است و دخترشان به بسکتبال(خیلی تلاش میکند که به اشتباه نگوید بستِکبال ولی نمیشود). خودرویشان هم یک دنا پلاس است که رحمت بر آن خودروی پاک باد.

طبقه‌ی دوم، واحد شماره چهار: یک زوج جوان که شش ماه قبل اینکه من بیایم ازدواج کرده‌اند و پیرمرد اصفهانی میگفت تا دوماه نقل هایشان را داشتند از آسانسور و راه پله و پارکینگ و حیاط جمع میکردند. خیلی باهم مهربان هستند و یک پژو ۲۰۶ سفید رنگ دارند.

طبقه‌ی سوم، واحد شماره پنج: یک زوج میانسال دیگر. یک پسر و دختر دانشجو هم دارند. پدر خانواده نمایشگاه ماشین دارد و مادرشان خانه‌دار است. پسر خانواده دانشجوی آزاد تهران شمال است. بارها به من گفته که با او به مهمانی‌های ناشایستی رهسپار شوم که خب وا اسفا که اهلش نبودم! دختر خانواده دانشجوی پرستاری دانشگاه شهیدبهشتی ست و ما احساس قرابت داریم به هرحال(!). این خانواده چهار خودرو دارند لاکردارها. پدرشان توسان دارد، مادرشان سوناتا، پسرشان برداشته یک پژو پارس را به اسپرت ترین حالت ممکنش درآورده به طوری که صدای تراکتور میدهد و دخترشان هم یک پژو ۲۰۶ میراند.

طبقه‌ی سوم، واحد شماره شش: یک زوج جوان که پسربچه‌ای سه چهارساله دارند. زیاد مهمان برایشان می‌آید و از مشتریان پروپا قرص اَپ ریحون هم هستند. خودروی ایشان یک کیا سراتو مشکی رنگ است.

طبقه‌ی چهارم، واحد شماره هفت: این لامصب همان همسایه ایست که بارها در موردش نوشته‌ام که افسار زنش را نمیکشد. همان که میخواهم سر به تن خودش و زنش و مادرزنش نباشد. همان لعنتی که تا وقتی پنجره‌ی خانه‌ام باز بود دمار از روزگارم درآورد. این الاغ‌ها هم یک اُپتیمای سفید رنگ دارند و خرجشان را به کلی پدر مردکِ خانه میدهد و غذایشان را هم مادر مردکِ خانه میپزد و اصلا وضعیتی ست.

طبقه‌ی چهارم، واحد شماره هشت: زوجی که مادر خانمشان یا مادربزرگشان، پیششان زندگی میکند. دو پسر دبیرستانی هم دارند که عاشق فوتبال هستند. اویی که استقلالی ست دو بار به همراه من به استادیوم آمده و دیگری طرفدار پروپا قرص تراکتورسازی ست. یک دنا دارند و یک پراید.

طبقه ی پنجم، واحد شماره نُه: زوج جوان دیگری که مرد خانه در عجب مانده که چرا من با خودم دختر نمی آورم خانه و این فرصت را از دست میدهم. به هرحال دیگر. آشپزی همسرش حرف ندارد. گاهی ظهرهای جمعه برایم غذا می‌آورند و این خودش خیلی خوب است. من هم به خواست خودشان،  به سرمایه‌گذاری هایشان جهت میدهم. یک پژو ۲۰۶ صندوق‌دار دارند.

طبقه ی پنج و نیم، واحد شماره ده: این منم. سه پله بالا میرویم و میرسیم به در چوبی خانه‌ام که میشود پنج و نیم حتما. فرق خانه‌ی سبز و گرم من این است که واحدم قد یک سوئیت با امکانات بیشتر است که خب امکانات بیشترش را خودم فراهم کردم. یک دانشجوی مدیریت دانشگاه شهید بهشتی. یک بورس باز. شاغل در فارکس و مشغول در دو سه موسسه و شرکت به عنوان یک عضو تیم مشاوره مالی و سرمایه‌گذاری، مدرس تحلیل و البته یک حمال هستم. کارم همه حرف مفت و مرامم همه دنائت و پستی ست. یک پژو پارس نوک مدادی دارم که بسیار دوستش دارم.

طبیعی ست که حضور بنده در این ساختمان با حاشیه هایی همراه بود که با مذاکرات قبلی و نیکی رفتار و کردار  بعدی(!) حل شد. 

  • #اینتِرنال‌آدِر

بول‌شیت

سه شنبه ۱۵ آبان ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ب.ظ

البته اصفهان شهر من است؛ اما، حداقل فعلا مسافرش هستم. هفته‌ای یک بار. چهارشنبه‌ها میروم و برمیگردم. گاهی واقعا آنقدر ها هم مجبور نیستم. کشش عجیبی دارد. تهران هم باران می آید. آب میپاشد از آسمان و این اسمش باران نیست. هیچ بارانی به لذت بخشی باران‌های اصفهان نیست. آن حس نوستالژیک و کلاغ‌های سیاهی که روی تیر چراغ برق مینشینند و گهگاهی روی زمین راه میروند. آدم‌هایی که تو را میفهمند و وقتی لهجه‌ی اصفهانی‌ات را میشنوند احساس صمیمیت میکنند.

اجازه‌ی به خانه رفتن نداشتم. یکی دو ساعتی را در کافه گذراندم. 

هیچ میدانی خوشبخت بودن بستگی به آخرین لحظه‌ها دارد؟ گاهی در تمام سفر خوش میگذرانی و آخرهایش پنچر میکنی. تمام خوشی‌هایش از بین میرود و تو خواهی گفت که :«اَه چه سفر مزخرفی بود.» این برای آدم‌های ماجراجو اتفاق نمی‌افتد. آن‌ها لذت را در طول مسیر میبینند و حمله‌ی خرس وحشی یا گرگ‌های گرسنه را هم جزوی از لذت سفرشان میدانند. البته که امیدوراند هیچگاه آن اتفاق‌ها نیفتد؛ اما، اگر هم افتاد انتظارش را از قبل داشته‌اند. پس میدانی خوشبخت بودن بستگی به این دارد که چقدر از کلیشه‌های احمقانه‌ات خارج شده باشی. خوشبختی تاریخ انقضا ندارد؛ اما، خب بلاهت میتواند انقضا داشته باشد اگر یک بار هم که شده جای حق به جانب بودن و مزخرف گفتن، فکر کنی و از فکر کردن نترسی. 

از آن دو مرد چیزی برایت نگفتم. در مورد دومی که هیچوقت چیزی نگفته‌ام. در یکی از سفرهایم به اصفهان دیدمش. مثل تمام آدم‌های دیگری که در آن کافه نشسته بودند، روی یک صندلی پشت یک میز نشسته بود. همه گهگاهی از پنجره‌های چوبی بیرون را نگاه میکردند و احساس خوشبختی میکردند. به او گفتم که روز قشنگی ست و نگفتم که هوای خوبی ست و او هم نگفت که هوای خوبی ست. ما هر دو گفتیم روز قشنگی ست. کفایت میکرد. بعدتر پرسیدند که مطمئنی بهت نظر نداشت؟ و من گفتم که به تنها چیزی که فکر نمیکردم همین بود و شاید هم داشت.

اوه پسر اونم یه اصفهانیه مثل من و ما دردهامون شبیه همه.

همه داریم به این فکر میکنیم که رود کجاست و همه به یک اندازه به خاطرش افسرده‌ایم.

«ببینم تا حالا از بالای صفه شهر رو دیدی؟ شبا میشه نگاهش کرد ولی روزاش خیلی مزخرفه. جای رود اون وسط یه بیابون دیده میشه. گندش بزنن.»

- واقعا دردناک و مزخرفه. آره دیدم. اتفاقا عکس هم دارم ازش. ببین! قشنگه نه؟

مزخرف. مزخرف را اولین بار از زبان دوست عمویم شنیدم. درست یادم نیست که به چه چیزی این واژه را نسبت میداد؛ ولی، به نظرم خیلی جالب آمد که مزخرف میگفت و در مزخرف گفتنش از مزخرف‌ها هم حرف میزد.

  • #اینتِرنال‌آدِر