:: لِوموت ::

فَردا که نَیامَده‌سْت بابا، وِجداناً فَریاد مَکُنْ! خُب؟
بایگانی
بازپسین متن‌ها
متن‌های پربحث

مرقومه‌ی محبوبه

شنبه ۲۹ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۲ ق.ظ

بی مقدمه توجهتان را به این واژه‌ها جلب می‌کنم:

شوهر عزیزم، مسلم بود این بار هم محکومیت شما قطعی و تردیدناپذیر است.

بازهم راهی سخت و دراز و روزهایی ملال‌آور و غمگین درپیش داریم.

شاید بعدازاین، روزها و ماه‌ها بگذرد و ما نتوانیم تو را ببینیم. شاید هریک از شما به جا‌و‌مکانی دور از ما منتقل شوید. شاید خلاصی به‌این‌زودی‌ها امکان‌پذیر نباشد. شاید اوضاع و شرایط روزبه‌روز سخت‌تر و درنتیجه تحمل من روزبه‌روز کمتر شود. شاید هزاران گرفتاری و اشکال پیش بیاید؛ اما، میل دارم بدانی که با تمام این احوال و با واقع‌شدن تمام این شایدها که به‌قول حتی نزدیکان خودت، تو مسئول آنی، من نه‌تنها از این عمل تو به‌هیچ‌وجه گله‌مند نیستم؛ بلکه سربلند و مفتخرم و با تمام وجودم تو را تحسین می‌کنم.

قدر و منزلت تو پیش من و احترامم نسبت به تو هزاران‌بار بیش‌ از‌سابق شده است.

آرزو می‌کنم کاش ذره‌ای از این‌همه گذشت و مردانگی، پاکی و صفای تو در من بود تا من هم مثل تو می‌توانستم کار مفیدی انجام دهم. باور کن این محرومیت‌های فعلی و سختی‌های احتمالی دیگر مرا نمی‌ترساند؛ بلکه در من نیروی جدید و در قلبم روشنی و صفای بیشتری به‌وجود آورده است.

یقین دارم که این تنها راه بجا و درستی است که تو انتخاب کرده‌ای و از خدا می‌خواهم که تو را در این امر خطیر یاری و راهنمایی کند. مسلما سختی‌ها هم مثل خوشی‌ها می‌گذرد و روشنایی‌ها از پس تیرگی‌ها پیدا می‌شود و هیچ‌چیز پیش خدا بی‌پاداش نمی‌‌ماند. حالا من هم مثل تو معتقدم که نگران و مأیوس‌شدن با اعتقادی که ما به لطف و مرحمت خداوند داریم، گناه بزرگی است و خوشحالم که تو هرگز نگران ما نخواهی بود؛ همان‌طور که من نگران نیستم و تو را به خدا می‌سپارم و از او می‌خواهم که به من هم توفیق کار نیک و نیروی اداره امور زندگی‌مان را به بهترین‌ نحو مرحمت کند تا شاید ارزش پیدا کنم و بتوانم لایق تو باشم.

این دست‌نوشته، متن نامه‌ی مرحومه ملک بانو طباطبایی[۲۵ آذرماه امسال از این جهان رخت بربستند] به همسرش مهندس بازرگان در سال ۱۳۴۳ پس از محکوم شدن بازرگان به ۱۰ سال حبس و آغاز دوران آخرین زندان ایشان است. اینطور خواندنش به آن اندازه که من اصل نامه و دست خط زیبای این بانو را دیدم شاید جذاب نباشد؛ اما، باز به هزاربار خواندن می‌ارزد. البته تاکید می‌کنم برای عده‌ای مدعی، فرم و محتوای این نامه هیچ ارزشی ندارد. چراکه صرفا مدعی هستند و مدعی جز ادعای کذب، چیز بیشتری ندارد و پیوسته در پوچی فرو می‌رود. چه چیز ملال‌آورتر از این؟

  • #اینتِرنال‌آدِر

شبِ مهتاب

جمعه ۲۸ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

مدت‌ها قبل، دقیقا چنین شبی حول و حوش ساعت دَه، اولین پوزیشنم در بازار جهانی به تارگت رسید. با هفتاد پیپ(واحد اندازه‌گیری) سود خارج شده بودم. نمی‌دانستم این اولین شادی را با چه کسی قسمت کنم که حسَم را درک کند و جنگل جانم را با نگاهش خاکستر نکند. هرچه اطرافم را جُستم، هیچ‌کس نبود. ساعتی گذشت که ناگهان به دروبین خیره شدم و گفتم:« خود استاد پشوتن» چرا پشوتن را فراموش کرده بودم؟ این مرد چهل‌ویک ساله که قدم‌قدم با من آمده بود و هر وقت سوالی داشتم و اجازه‌ی پرسش می‌گرفتم این‌طور پاسخ میداد:«جانم؟»

هر سال این روز را در تنهایی خود جشن می‌گیرم. یک چیزی که تمام طول سال تعقیبش کردم و نخریدم را بالاخره میخرم، یک شام خوب می‌خورم، یک سیگار برگ را کامل می‌کشم و در امیدوارانه‌ترین حالت به آینده می‌اندیشم و لذت میبرم از لحظه به لحظه‌اش.

بعدتر هم هیچ‌وقت هیچ‌کس از شادی بی حدومرز بیست‌وهفتم دی ماهم با خبر نشد؛ چون، هیچ‌کس نخواست که باخبر شود.

  • #اینتِرنال‌آدِر

و من برنخواهم‌گشت

چهارشنبه ۲۶ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۴ ب.ظ

یک‌ هفته‌ونیم قبل دانستم بیماری سختی درونم ریشه دوانده و ذره ذره هیولای وجودم را تکه تکه‌ می‌کند.

صبح پنج روز بعد، در میان ابری از دودهای سمّیِ خاکستری، میانِ فریادِ آدم‌ها بیدار شدم. پا برهنه پله‌های سرد را یک به یک گذراندم. آدم‌هایی که نامشان را نمی‌دانستم و چهره‌هاشان را نمی‌خواندم، مقابل چشمانم جوانه می‌زدند، رویش آغاز می‌کردند، قد می‌کشیدند و فریاد می‌کشیدند. علف‌های هرز عربده‌کش.

?What's that smell
?What's that sound
?Who's that singing
?Who's that crying

اگر شبیه آن‌چه که او می‌خواسته و در ذهنش ساخته نباشی، همان‌طور که مثل علف‌های هرزِ عربده‌کشْ میان دل‌وجانت روییده، قدش کوتاه می‌شود، در سرمای زیر پله‌ها فرو می‌رود و گورش را گم می‌کند. چراکه آنچه در ذهن او بوده، با آنچه که در عین و واقعیت وجود دارد، تفاوتْ بسیار دارد. تا مدت‌‌ها وجودش را در خواب حس می‌کنی. رویا می‌بینی که هنوز وجودِ بی‌وجودش نیست نشده. این رویای مبتذل چه وقت رهایت خواهد کرد؟ 

اگر باز به انتظارش بنشینی سرانجام به ملال فرو میروی و این تهی شدنِ حاصل از ملال یا ملال حاصل از پوچیِ انتظار، تو را خواهد بلعید.

... And I won't be back

  • #اینتِرنال‌آدِر

چهل سالگی

دوشنبه ۲۴ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۰ ب.ظ

دوست دارم در چهل سالگی، مردی باشم علاف، که دغدغه‌ی معاش ندارد. 

  • #اینتِرنال‌آدِر

ادامه‌ی مارتین

يكشنبه ۲۳ دی ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۰ ب.ظ


[The Searchers, John Ford, 1956]

یک مرد جست و جو می‌کند
دل و جانش را.
بیرون می‌رود که بگردد
آرامش خاطرش را.
او می‌داند که پیدا خواهد کرد
اما کجا، خدایا؟
خدایا، کجا؟
دور می‌شود.
دور می‌شود.
دور می‌شود...       

A man will search
.his heart and soul
Go searching way out there
.his peace of mind
He knows he'll find
?but where ,O Lord
?Lord, where
.Ride away
.Ride away
       ...Ride away

  • #اینتِرنال‌آدِر