:: لِوموت ::

بایگانی
آخرین مطالب
آخرین دیدگاه‌ها
  • ۲۸ شهریور ۹۷، ۰۱:۰۵ - لوسی می
    :)

پیاده رو

پنجشنبه ۲۹ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۱ ق.ظ

همه چیز را میتوان به سخره گرفت. آنقدر که به طرز احمقانه‌ای ساده و به درد نخور است؛ اما، پیچیده و عجیب جلوه میکند. آنجایی که مثل پیاده رو میماند از همه جایش بدتر.

گاهی آدمکی از کنارت عبور میکند و نمیفهمی وَ تو هَم. گاهی آدمکی تنه میزند و دادت در می آید؛ اما، انگار نه انگار. میرود به درک سیاه و تو هَم. گاهی آدمکی تعقیبت میکند و تو هَم. گاهی آدمکی جیبت را میزند و تو هَم. گاهی گرفتار زورگیرها میشوی و گاهی زورگو خودت هستی. گاهی ویترین مغازه‌ی یک نفر توجهت را جلب میکند، گاهی فروشنده خود تو هستی. گاهی همسفری داری. دستت را گرفته و پا به پایت می آید. راست یا دروغ، می‌آید. گاهی حواست نیست و همسفرت از کوچه‌ای میگریزد. گاهی حواست هست و میگذاری بگریزد؛ گور پدرش. گاهی در کوچه ای دیگر، باز به همسفر گریزان برمیخوری. گاهی به چاله‌ای می‌افتی. گاهی موشی کثیف را میبینی که به ترک دیوار التماس میکند. گاهی دو دیوانه را دست در دست هم میبینی. گاهی عطر قهوه‌ی کافه‌ای را حس میکنی. گاهی عطر آویشن عطار را. گاهی موتور سواری از کنارت میگذرد و به زعم خودش چه زرنگ و زیرک است او. گاهی تازه به دوران رسیده‌‌ی سواره‌ای، آب باران را از چاله‌های خیابان به صورتت میپاشد.

تو که تا اینجایش خواندی هم به این گاهی‌ها اضافه کنی بد نیست.

ببین که سادگی‌اش همان‌هایی ست که پیچیده می‌انگاری! 

همه یک جا، همه مکرر، همه نوستالژیک. افسوس و دریغ و هیهات!

  • #اینتِرنال‌آدِر

خدای آن‌ها

سه شنبه ۲۷ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۳ ب.ظ

در کودکی پیر شدم اصلا. تا آمدم به هم سن هایم توضیح بدهم که پدرومادر آدم که با آدم قهر نمیکنند، پیر شدم. آن ترسوهای بی عقل هیچوقت نفهمیدند و نقشه‌های شوم و جذابم نیمه تمام ماند. اصلا زندگی من پر است از رفیق‌های نیمه‌راه و ترسو، چه دیروز چه امروز. 

پدرومادر که هیچ، خدا هم معضلی شده بود. میخواستیم از دیوار بالا برویم و دو سه تا گردو از درختِ خانه‌ی مادربزرگ بچینیم، قلاب نمیگرفتند لامصب ها. میگفتند آن وقت خدا ما را دوست ندارد و من میگفتم که مادرم میگوید خدا از همه ی آدم‌ها مهربان‌تر است؛ پس هر کاری هم بکنیم باز ما را دوست دارد. تازه به سن تکلیف هم نرسیده‌ایم اصلا؛ پس، گناه هم بکنیم به جایی بر نمیخورد. تهش هم میگفتم گور پدرتان و خودم میرفتم بالا و گردو میخوردم و آن‌ها آن پایین تماشایم میکردند و نچ‌نچ میکردند. البته که موش‌های کثیف نَمام، از ابهت(!) و خشمِ من میترسیدند وگرنه میرفتند و چغلی‌ام را نزد بزرگ‌ترهایشان میکردند. 

به نظر میرسد هنوز هم به سن تکلیف نرسیده‌ام!

در خانه‌ی مادربزرگم نقاشی‌ای بود از یک نوجوان که مادرم گفته بود این شمایل پیامبر است و بعدتر با خودم فکر میکردم که حتما خدا هم همین شکلی ست و فقط دو بال سفید هم پشتش دارد، چون باید پرواز کند و به همه جای زمین برود. موجودی بود که به قول مادرم اگر هیچکس هم نبود او بود و اگر هیچکس هم دوستت نداشت او داشت. مهم ترین فکر کودکی های من فکر کردن به خدا بود. همیشه درگیرش بودم و مهم ترین سوالم این بود که مدل موهایش چه شکلی میتواند باشد. چرا؟ چون آن عکس عمامه داشت و موهایش مشخص نبود.

  • #اینتِرنال‌آدِر

مهدِ غم

دوشنبه ۲۶ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

ایرانی‌ها حمله‌های وحشیانه‌ی چنگیز، اسکندر و اعراب را از سر گذراندند. در این منطقه‌ی بی آب و علف، خشکسالی‎هایی بر اثر گرمای بیش از اندازه یا عصر یخبندان کوچک(متقارن با سقوط حکومت صفوی) را از سر گذراندند. همیشه در سرزمین خودشان یا اطرافشان جنگ و کشتار بوده. پس از صدها سال زیر یوغ پادشاهان مستکبر و سفاک بودن، به قصد نجات از آن استبداد، کوشیدند و ممارست کردند تا انقلابی عظیم را رقم زدند. درگیر جنگ دیگری با اعراب شدند و همه روزه فرزندانشان را غرق در خون دیدند. پس از جنگ بار دیگر شاهد ظلم از داخل و خارج بودند.

ایرانی‌ها حکومت علی را دیدند. او که با اصرار مسلمین و به خواست آنان علی‌رغم میلش خلیفه شده بود، حاکمی عادل بود که در مورد ایرانی‌ها هم‌عقیده‌ی دیگر اعراب نبود. مردم این سرزمین شیفته و شیعه‌ی علی شدند. پی آمد این مودّت، شاهد بودنِ سال‌ها اسارت، خانه نشینی، ستم دیدگی و شهادت فرزندان پیشوایشان بود. پیروان راستین ایشان که عمدتا همان ایرانی‌ها بودند، به مانند آن‌ها پیوسته در انزوا و تحت ظلم و جورِ حکومت‌های جباری چون بنی‌امیه و بنی‌عباس بودند. 

چه انتظاری میرود از ایرانیِ شیعه‌ی علی، با این حجم عظیم غمی که در تاریخش ریخته؟ (کافی‌ست به موسیقی ایرانی بیشتر توجه شود تا رگه‌های عمیق این غم را شنید و دید و حس کرد) جای اینکه بنویسید:« چرا پولاتون رو جای خرج کردن تو مراسم‌های ناراحت‌کننده، برای شادی مردم خرج نمی‌کنید؟»، بهتر است بنویسید:

با مال و روحتان، هم عزاداری برای زخم‌های عمیقی که به جسم و جانتان زدند را رونق ببخشید که مبادا تاریخ، آن ها را ببلعد؛ هم برای شاد کردن دل خودتان و آدم های دیگر از آن‌ها بهره ببرید که مبادا غم امروز، فتح فردا را از شما بستاند و تاریخ، شما را هم در زمره‌ی زیان‌دیدگان بگمارد.

  • #اینتِرنال‌آدِر

دوزخ گلشن شود*

شنبه ۲۴ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۰۱ ق.ظ

عجب تابستانی بود این تابستان نودوهفت. فکرش را هم نمیکردم.

طی سه ماه، زندگی‌ام از این رو به آن رو شد. شاید پاداش پنج سال زخم زبان شنیدن، تمسخر و تحقیر و ریشخند شدن را گرفتم. حالا در بیست‌وسه سالگی، در میان مسئولان و سیاسیون شهرم، دارای وجهه هستم و می‌توانم اثرگذار باشم. توانسته‌ام در رشته‌ای که دغدغه‌اش را داشتم و برایش زحمت کشیدم ادامه‌ی تحصیل بدهم و به تهران برگردم. همزمان از کاری که کاملا مرتبط با همان رشته است برخوردار شدم. کاری که به ترتیب و براساس اولویت، هزینه‌ی خانه‌ی کوچک اجاره‌ایم را میدهد، خوراک و پوشاک و نوشاکم را مهیا میکند، وقت کافی برای درس در اختیار دارم، هر کتابی که دلم بخواهد را با درآمدش تهیه میکنم، مجله‌های مورد علاقه‌ام را میخوانم، جای پیشرفت خیلی زیادی دارد و در آخر هزینه‌ی باشگاه و بنزین و باقی قرتی بازی‌ها و عیاشی‌ها و فسق و فجور(!) را هم فراهم میکند.

پیش از این هم، از حوالی هیجده سالگی استقلال مالی داشتم و به واسطه‌ی فقدان پدر کارهای او درخانه بر دوشم بود؛ اما، این شکلش فرق میکند. مثلا مادرم نیست که برایم غذا بپزد یا سرما که میخورم سوپ درست کند و جوشانده تحویلم بدهد و غُر بزنم که این زهرماری‌ها چیست. همه‌ی این کارها را خودم میکنم و تازه میفهمم چندین سال است که مادرم چه زحمتی میکشد.

در کنار همه‌ی این‌ها، به مدد پشوتن که حق استادی بر گردنم دارد، یک کار خصوصی هم دست و پا کرده‌ام. تا به حال خطاب به سه نفر لفظ استاد را به کار برده‌ام که یکی از آن‌ها پشوتن است. این مرد، بالاخره بعد چهارسال مرا عضو تیمش کرده و درصد مناسبی را هم از حاصل کار میدهد که با آن به سرمایه‌گذاری‌هایم قدرت میدهم و برای مادرم چیزهای تازه‌ای میخرم؛ مثل دستگاه تست قند خون که فکر نکند خیلی جوان است و صد کیسه‌ی میوه را به دست بگیرد و پایکوبان تا خانه بدود یا ماشین ظرفشویی که فکر نکند خیلی جوان است و باید ظرف‌ها را خودش بشوید و موزیک گوش بدهد.

و البته که پارس نوک مدادی‌ای که آرزویش را داشتم هم خریدم. این را اگر نمیگفتم یک چیزی بدهکار میشدم به جان همسایه‌ی طبقه‌ی سوم که میخواهم سر به تن خودش و مادرش و همسرش نباشد اصلا!

*شب همه روشن شود دوزخ گلشن شود | مولوی در دیوان شمس

  • #اینتِرنال‌آدِر

اراجیف بیماران خواب‌آلود

پنجشنبه ۲۲ شهریور ماهِ سالِ ۱۳۹۷ ، ساعت ۱۰ ق.ظ

زنگ زده و اراجیف میبافد. حالا شما که خط‌خطی‌های مرا میخوانی، پیش خودت خواهی گفت:« اینم که چقد خود برتر بینه، همه چرت میگن جز خودش». بنده هم با شما در این زمینه موافقم و اصلا خودم را شدیدا نقد میکنم و فلان؛ اما،  یک نفر به من زنگ زده، می‌گوید که دیروز به این مشکل برخورده که دور پریز برق‌های خانه‌ی نوسازش چه رنگی خواهد بود و دیشب پدرم به خوابش آمده و گفته که قاب پریز برق‌هایت طلایی رنگ است. ازقضا فردا صبح که میرود به آن خانه‌ی نوساز لعنتی‌اش، تا به کارگرها سر بزند، میبیند که برق‌کار آمده و  قاب طلایی رنگ کار گذاشته.

یعنی پدر من آن دنیا همه چیز را رها کرده و دور پریز برق‌های این بشر را تحت نظر گرفته و بعد هم در خواب بشارت آورده برایش که طلایی ست.

گرفتار شده‌ایم. بارها شاهد این بوده‌ام که از حضور پدرم در خوابشان حتی استفاده‌ی ماکیاولیستی هم کرده‌اند، این که دیگر پیش آن‌ها چیز خاصی نیست. 

  • #اینتِرنال‌آدِر